ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 107

-حالا  نوبت این دخمل خوشگلمه که  دیگه کون نازشو ببوسم و باهاش حال کنم . خوشت میاد عزیزم ؟ دوست داری ؟ من که خیلی خوشم میاد .
-با اجازه بابا جونم منم خوشم میاد .
چقدر خوبه آدم یه جنسی رو می خره یا طلب می کنه .. کیرمو چند بار شلاقی مالوندم و زدمش به لاپای دخترم . الهام همون بوی کیر رو که شنید آه و ناله و عشوه رو سر داد . دیگه دونستم که داره رقابتی کار می کنه .
 -اوووووووفففففف بابا جونم ... بچرخون . کیرت رو بچرخون . چقدر حال می کنم . بزن بابا جونم دارم حال می کنم . اگه همیشه این جور بیای سراغم منم می تونم مثل المیرا کون گنده ای داشته باشم . و تو بیشتر دوستم داشته باشی
-من شما دخترامو همون جوری که هستین دوست دارم .
منان : بابا تا می تونی کون زنمو بکن . راهشو خوب باز کن تا دیگه واسه من ناز نکنه .
-دیوونه . چوب بابا گله . هر کی نخوره خله ...
 -فدای تو دختر گلم بشم . بیا ببوسمت .
الهام سرشو بر گردوند و لب رو لب من گذاشت .. ضربات کیر مو به در خواست الهام تند و تند بر پیکر کونش وارد می کردم و اونم مرتب می خواست که سرعتمو زیاد ترش کنم . نمی دونستم دوپینگی چیزی کرده یا نه که این قدر راحت داره به من کون میده .
-آخ جان . کونم .. کیر بابا که توی کونمه .. انگار که توی کسمه .. اوخ منان .. منان . من بابا مو داشتم شوهر می خواستم چیکار؟
 -من که حرفی ندارم اگه حریف الناز میشی یه شب در میون برو پیشش .. -
-حرف اونو نزن که روش خیلی زیاد شده میگه بابا شده شوهرش . من نمی دونم چه جوری حریف اون بشن . این ته تغاری بد جوری موی دماغ ما شده . اردی جونم . دلم تنگ شده واسه این که کیرت رو بگیرم توی دهنم.  .
 -الهام مگه تو از سیر تا پیاز همه این ماجرا ها رو واسه شوهرت تعریف کردی ؟
-اوه چرا که نه ؟  از اول زندگی بین زن و شوهر باید یکرنگی و صمیمیت وجود داشته باشه اونا نباید چیزی رو از هم پوشیده نگه داشته باشن .
 منان کیرشو گرفت طرف زنش .
 -دهنتو باز کن الهام زیاد حرف می زنی.
 -بذار حرف بزنم . این جوری بهتر و بیشتر حال می کنم . بذار بگم کیر بابام خیلی با حال تر از مال توست .
با این که می دونستم الهام داره واسه من عشوه میاد و به نوعی داره قر می ریزه ولی از این حرکاتش خوشم میومد . یک بار دیگه لبامو گذاشتم رو لبای الهام .  دیگه واسه من نگفت که لباتو نفرست تا من از عشق و هوسم بگم . چون این هوسی بود که من تقدیمش می کردم . کف دست چپمو گذاشتم قسمت بالای کسش و همزمان با فرو کردن کیرم توی کونش اون با لا رو فشارش می دادم . اون طرف مردا و زنا دیدن  که من و الهام مشغولیم دیگه حسابی افتادن به جون هم . سه تا مرد و دو تا زن . منان رفته بود سراغ المیرا . 
-آهای المیرا کون گنده بیا این جا ببینم .
 -چیه برادر شوهرو داماد من . خیلی پرروشدی ها .
-کونت می خاره ها
-اگه می خاره امیر هست که اونو بخارونه . تازه کیر پدرمو بگو .. واقعا دود از کنده بلند میشه . نگاه کن چی درست کرده .سه تا دختر یکی از یکی بهتر .
 منان : ولی این الناز حریف همه تونه . اون ته تغاری خوب تونسته خودشو توی دل بابا جا کنه .
  اصلا یاد الناز نبودم . اون اگه بر می گشت و منو در این شرایط می دید اون وقت باید چیکار می کردم . نه این دخترا که نمیان بگن ما جلو شوهرامون داشتیم با بابامون سکس می کردیم . امیر یه اشاره ای به داداشش منان زد که یعنی بدو برو به کمر زنم بچسب . منان هم فوری دستشو دور کمر المیرای برهنه قلاب کرد و کیرشو چسبوند به وسط کونش . المیرا تا می تونست مقاومت می کرد که کیر  به کونش  فرو نره .. خوشم اومد . حال برادر شوهره یا شوهر خواهره و گرفته بود .. منان التماس کرد و المیرا یه نگاهی به من انداخت و از اونجایی که لبام هنوز رو لبای الهام بود دستمو به طرف پایین تکون دادم که یعنی اشکالی نداره . اونم گفت با اجازه بزرگتر  و شوهر واقعی ام که بابام باشه بله .  المیرا کونشوباز کرد و منان  کرد توی کونش . صحنه رو که دیدم با این که حسادت هم می کردم ولی هوس منم زیاد تر شد . از اون جایی که می دیدم دخترم  داره توسط یه مردی غیر از شوهرش گاییده میشه و  منم تا حالا به اون بیشتر حال دادم تا بقیه مردا با تحرک بیشتری کون الهام جونمو هدف گرفته آروم لبمو رسوندم به پشت گردنش و اون شروع کرد به هوس خودشو نشون دادن ..
المیرا : اووووووفففففففف الهام طوری ناله می کنی که منو هم به هوس میاری که جامو با تو عوض کنم .
-به حقت قانع باش دختر . این قدر هم شلوغ بازی در نیار .
 امیر که می خواست بره سمت الهه تغییر مسیر داد و اومد طرف المیرا .
-همسر عزیزم . تو داری حالتو می کنی . چیگار به کار الهام داری . بذار همه مون خوش بگذرونیم . حالادهنتو باز کن . یه ساکی به این کیرم بزن که می خوام حال کنم ببینم داداشم چطوری تو رو میگاد . هیچی پیشرفت کرده یا نه . باز کن که اگه دیر بجنبی و حرف  سرورت رو گوش نکنی میگم  الناز جون بیاد بخوردت . ...
خنده ام گرفته بود . این سه تا خواهر عجب حسابی از این دختر آخریم می بردند . به خاطر عشق و هوسشون نسبت به باباشون بود که فکر کنم  از این صحبتا توی خونه با شوهراشون کرده بودن . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

گناه عشق 111

-همه چی درست میشه ناصر .
-یعنی میگی من و نوشین آشتی می کنیم ؟ ..
نلی نگاهی به ناصر انداخت نگاهی از روی درد . با دنیایی حرف . می خواست بگه من به خاطر تو ازدواج کردم . به خاطر تو زندگی سختی رو تحمل کردم . به خاطر تو تن به هر کاری دادم . فقط نگفتی بمیر که اونو هم انجامش میدم . فقط از من نخواه که برم و فراموشت کنم . پیش من از عشق دیگه ای نگو . از زن دیگه ای نگو . کاش بهت می گفتم و نشون می دادم که اون یک زن خیانتکاره . نوشین به تو نارو می زنه . اون دوستت نداره . اون تظاهر می کنه .ولی نمی تونست . اون نمی تونست اینو به ناصر بگه . ازش می ترسید . از خشم اون می ترسید . چی می شد به روز بیاد و ناصر بفهمه که هیشکی به اندازه اون دوستش نداره . هیشکی به اندازه اون خاطرشونمی خواد . ولی حالا دیگه به این فکر می کرد که بازم از آغوش گرم عشقش و هماغوشی با اون لذت ببره .از لحظاتی که در نوجوانی و آغاز جوانی از دست داده بود . از بس توی گوشش خونده بودند دختر مراقب باش .. دختر عشق و عاشقی نکنی ها .. بد بخت میشی ها ..  کاش بهت می گفتم و کاش تو بهم می گفتی !کاش تو بهم می گفتی که دوستم داری ! از بس جلو چشات بودم . آره از بس که منو می دیدی حس می کردی که هر گز ندیدی . از بس که در کنارت بودم حس کردی که نیستم . از بس که برات فریاد زدم صدامو نشنیدی . آخه چرا . چرا نباید حسم کرده باشی . من با تمام وجودم به دنبالت دویدم و تو ازم فرار کردی . فرارکردی و آخرشم به این جا رسیدی . به جایی که نمی دونی از زندگی چی می خوای . چه احساسی داری .  زندگی خیلی قشنگه . خیلی .  وقتی آدم در کنار اونی باشه که دوستش داره . اونو با تمام وجودش  بخواد . چرا نیما رو فرستادی سراغم ?! چطور دلت اومد شکنجه ام کنی ? منو تحویل مردی بدی که اصلا دوستش ندارم . مرد خوب و مهربون و با شخصیت و جوانمردی که من عاشقش نیستم . وقتی عشق می خواد بیاد سراغ آدم اینا رو که نگاه نمی کنه . اول نگاه می کنه که دل آدم به آدم چی میگه . اون وقته که آدم دوست داره تمام خوبی های عالمو در وجود عشقش ببینه .براش بهترین باشه و وقتی که نتونه باشه . وقتی نتونه به اون خواسته ها و نیاز هاش برسه با تمام وجودش می شکنه . داغون میشه ..
-نلی چته . امروز حرکتی نداری .
 -شاید امروز من دلم می خواد که این حرکت از طرف  تو شروع شه و تو برام بجنبی .
-باشه عزیزم . واسه این که تو دختر خوبی هستی . واسه این که به من روحیه میدی . امید وارم می کنی ..
 نلی از خشم لباشو می جوید  آخه روحیه به خاطر چی . این که نشد زندگی . این که نشد عشق . یعنی اون به خاطر اینکه نلی اونو به بر گشتن نوشین  امید وار می کنه هوای نلی رو داره . خودشو انداخت توی بغل  ناصر و لباشو رو لباش گذاشت تا دیگه نتونه حرفای غم انگیزشو بشنوه تا  زبونش حرفای غم انگیز قلبشونزنه . یه کاری می کنم که یه روزی این لبا واسم از عشق بگه . اون روزی که تو بفهمی این نلی بوده که همه چی رو واست به جون خریده . رسوایی رو ,  درد و غم و رنج و اندوه رو . من که بهترین ها رو برای تو می خوام . من که همه چیزای خوبو برای تو می خوام . واسه تو عشق خوبم .. ناصر تعجب می کرد از این که چرا بوسه شون تا این حد طولانی شده . حس کرد که نلی یه چیزیش میشه . می دونست که این زن دیوونه اونه . عاشقشه ولی هر گز نتونسته بود و نخواسته بود که اونو تا سر حد یک عشق واقعی درکش کنه .  ..چند روز بعد نریمان و نرگس برگشتند ..  نادر هم رفت خونه عمه اش .. ناصر بعدا متوجه شد که پدر زن و مادر زنش بودن سفر ... و نلی اون قدر مغلطه بازی کرد و موضوع بحث رو عوض کرد که وقتی نریمان از رفتن به مشهد و تماس تلفنی می گفت نلی فوری از زیارت و هوای روحانی مشهد و دعا و مناجات و حرم می گفت طوری که دیگه نریمان یادش می رفت چی می خواست بگه .. نوشین احساس می کرد که با این شرایط نمی تونه به زندگی ادامه بده . اون خودشو تسلیم مردی غیر از همسرش کرده بود . عاشق اون شده بود . دیگه بیش از این نمی تونست پیش خونواده فیلم بازی کنه . خونواده ای که نزدیکش بودن . اونا حداقل هفته ای چند شام و ناهارو با هم بودن .. ولی حالا خونواده اش مدتی بود که اونا رو نمی دیدن .. می خواست تقاضای طلاق کنه .. نمی دونست از کجا شروع کنه . می ترسید . می ترسید از این که ناصر بلایی سر نادر بیاره . دل توی دلش نبود . چند راه پیش رو داشت . می تونست با ناصر ادامه بده اونو ببخشه . ولی نمی شد . اون عاشق نادر بود .تن و روحشو تسلیم و تقدیم اون کرده بود . اون عاشق بود . احساس عذاب وجدان هم می کرد . باید  زودتر این پیوند مسخره کاغذی بین خود و همسرشو ازبین می برد تا همه شون نجات پیدا کنن . می تونست ناصر رو به خونه راه بده . باهاش هم بستری نکنه ولی تا به کی ؟ .. و می تونست تقاضای طلاق بده .. و راه سوم سخت تر از همه بود ولی می تونست نتیجه شیرینی داشته باشه . .. به نادر گفت که چند وقتی رو سعی کنه  زیاد دور و برش نپلکه اصلا یه حالت گرم گرفتگی نداشته باشه . احساسشو پنهون کنه. نوشین می خواست تقاضای طلاق کنه .. اون حس کرد که این بهترین راهه ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

خارتو ,گل دیگران 29

سمانه  اندامش در حد تعادلی خاصی بود  ولی باسنش درشت تر از بقیه قسمتهای بدنش به نظر می رسید . چند تا از اون پیراهن های کوتاهشو تنش کرد .
 -این بنفش چطوره بهم میاد ؟
ویدا حس کرد که خیلی به پوست سفید سمانه میاد .
 -ببین این جا رو .. پارچه و اندازه این لباس طوریه که کاملا خط شورتمو نشون میده . این چش خیلی از پسرا رو در میاره . اونا رو وسوسه می کنه . هرچند خودت که بیای می بینی . حالا دیگه توی بیشتر مهمونی ها حتی توی روستاهای ما دیگه این فاصله ها از بین رفته و باید در مرحله فینال رقابتی کار کنیم . باید بریم به دنبال تکنیک های تازه ای که روی طرف نفوذ کنیم .
 چند لحظه بعد بر گشت و این بار به ویدا و رامش گفت حالا چه تفاوتی با چند دقیقه قبل حس می کنین ؟
 ویدا : شورتتو در آوردی ؟ وای چقدر قالب کونت مشخص و بر جسته نشون میده . با این که شلوار پات نیست میشه باسنتو از زیر تصور کرد که چه حالتی داره .
 -آفرین به تو دختر باهوش . حالا من کاری ندارم به این که بقیه چی فکر می کنن . ممکنه اختلاف نظر زیاد باشه . یکی بگه که سمانه اون زیر شورت داره یکی بگه که نداره . ممکنه واسه این کار شرط بندی هم بکنن . ولی خب به نظر تو من برم کونموبه همه نشون بدم ؟ اوخ که چه حالی میده . این آقایون چششون همش به دنبال این چیزاست . فقط ظاهرو نگاه می کنن . دیگه به درون آدما کاری ندارن . حال کن . همین و بس . هر کسی از ظن خود شد یار من.. از درون من نجست اسرار من .. رامش : میگم چطوره یک کتاب دعا هم با خودت بیاری .
 -اتفاقا بد فکری نیست . وای اگه بدونی بعضی از این زنا و دخترا با همه دک و پز و سانتی مانتال بودنشون چه کارا که نمی کنند ! اهل جادو و جنبل و زبون بند و این جور بازیها هم هستند . یه سری که تا حالا می گفتند همه اینا خرافاته دارن اونو به سبک علمی در میارن و با یه کلاس جدید همه اینا رو به خورد هم میدن . آخ بیا و ببین . ولی من کاری به اینا ندارم .
ویدا : مثل این که خیلی به این مهمونی ها عادت کردی . اگه یه وقتی با شوهرت باشی چی ؟
سمانه : خیلی آقاست . کاری به کارم نداره . خودش میر ه دنبال شراب و دود و دم خودش و حتی می بینی دست یه زنوهم می گیره میره یه سمتی ولی می دونم کاره ای نیست .
 ویدا : پس تو از این کارش حرص می خوری یه جوری میشی ..
 سمانه : نه زیاد . می دونم اون اهل هیچی نیست .
رامش : یعنی ویدا جون میگی ما خانوما بد تر از مرداییم. هزار تا عشق و تفریح می کنیم اما همین که مردمون خواست بره دنبال عشق و حال و تفریح خودش با اون می پیچیم و انتظار خلافو ازش نداریم ؟
ویدا : دقیقا همین طوره ..
سمانه : دخترا شما نمی خواین حاضر شین ؟ دیرمون میشه ها .
 ویدا : سمانه من یک ربعه حاضر میشم . آخه من نمی فهمم این چه سریه چند ساعت جلو آینه وبیست مدل خودتو عوض می کنی .
رامش: خواهر جان بیست مدل چیه بگو دویست مدل . این قدر ریزه کاری هم فایده ای نداره . به این میگن وسواسیت . همون اولیش قشنگه .آخه هر مدلی رو که تغییرش بدی و سبک جدید رو ببینی قبلی رو از یاد می بری .  بیشتر پسرا ازچهره ما خانوما یه دید کلی رو مجسم می کنن مثلا به تاتوی ما نگاه می کنن شاید به نظرشون بلند و کوتاه و تیز و  نازک یا متعادل به نظر بیاد اما ما زنا گاهی اون قدر حساس میشیم که اگه به اندازه یه ارزن دو طرف ابرومون با هم تفاوت داشته باشه میگیم وای آبرومون میره . فردا همه روز نامه ها می نویسن . فلانی از ما خوشش نمیاد .
سمانه : به هم می رسیم . وقتی دیدی  چه جوری همه چشما رو خیره کردم اون وقت میگی سمانه کف پاتوهم می بوسم بیا و به من بگو راز دلبری تو چیه ؟ مثل این که اول باید به شما دو تا دخترا یه سر و سامونی بدم .  یعنی ما که داریم میریم مهمونی باید فکر کنیم که دختریم آزادیم . اصلا  اومدیم  به یه دنیای دیگه .
ویدا :  تو که از ما ندید بدید تر نشون میدی . هر کی ندونه فکر می کنه تازه پاتو می خوای بذاری به این جور مجالسی که همه با هم قاطین . بابا بزرگ خدا بیامرزم تعریف می کرد اون وقتا که  تازه فیلم و سینما در اومده بود خیلی ازآدما نمی تونستن برن حالا پولشو نداشتن یا کسی اونا رو با خودشون نمی برد .یه عده که می رفتن با چه آب و تابی  ماجرای فیلمو برای بقیه تعریف می کردن . یه چیز جالب این که وقتی قهرمان داستان می رفت یه کار مثبتی انجام بده مثلا دوست دخترشو از دست دزدا نجات بده همه داخل سینما سوت کشیده کف می زدند طوری غرق فیلم می شدن که انگاری دارن یه ماجرای واقعی رو می بینن .
سمانه : حالا داری همه اینا رو تعریف می کنی که بگی من ندید بدیدم ؟ میگم اگه بهت بر نمی خوره  بیا و یکی از پیر هنای منو تنت کن .  اینایی که امشب دعوتن تا حالا به تنم ندیدن . فقط یه بار پوشیدمش . یه رنگ قرمز خیلی خوشرنگه .. و یه نموره ای آزاد تر از پیرهن منه و ده سانتی هم بلند تره ولی قسمت باسنشو خیلی کیپ نشون میده . می تونی شورتتم در آری . هر دو طرفشو طوری جدا نشون میده بدون خط شورت رامش : تو که همش فکرت رو این چیزا دور می زنه . این مسئله اونقدرا هم که میگی مهم نیست .
ویدا با این که روش نمی شد خودشو پر شر وشور نشون بده ولی هر چی رو که سمانه گفته بود گوش داد البته در مورد پیراهن ولی زیاد با صورتش ور نرفت . یه آرایش ساده در ترکیب با لباس اونوخیلی زیبا نشون می داد . رامش حس کرد که ویدا خیلی ناز وتو دل برو تر از سمانه شده .. رامش هم یه پیراهن مشکی طرح دار پوشیده بود ولی اون نظرش این بود که خط شورت یه التهاب خاصی رو به وجود میاره.. .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

زنی عاشق آنال سکس 87

دو تا کیر در حال حال کردن با کون من بودند و من از این نگران بودم که نکنه شیرین بیدار شه و حق خودشو بخواد  . ولی ظاهرا این طور نبود . اون هنوز چشاشو بسته بود ..
-آخخخخخخ آههههههههه آتی داره می ریزه ..
رامین : مال منم داره میاد داره میاد .. داره میاد ..
-چقدر کم .  چقدر کم کونمو کردین . من با  همین چند دقیقه کون دادن که راضی نمیشم . باشه حالا این قدر به اعصابتون فشار نیارین . چیکار کنم . این جور دوست دارین دیگه . کاریش نمیشه کرد.
در همین لحظه شیرین از جاش پا شد و خودشو رسوند به محل تماس کیر ها با کون من . ای که هی . این دیگه کجا بود بی  موقع اومد . می خواست آب کیر اون دو تا رو که در حال بر گشت ازکون من بود لیس بزنه . خودمو رها کرده و در همون حالت قمبلی از اون دو تا مرد خواستم که کیرشونو فرو کنن توی دهنم و دیگه واسه این که شیرین هم به نوایی برسه و منم حالی کرده باشم بهش گفتم که زبونشو بذاره زیر کونمو  و هر آبی که از اون جا بر گشت می کنه لیس بزنه و بخوره . این جوری سهم بیشتری از آب کیر مردا بهش می رسید . در عوض من باید یه خورده از اون آبای چسبیده به دور و بر کیر و مونده داخل اونا رو بخورم . ولی  بازم بهم حال می داد . کیر مردا رسیده بود به نزدیک دهنم که زبون شیرین رو روی سوراخ کونم حس کردم .
-اووووووففففففف شیرین چقدر با حرص داری سوراخ کون منو لیس می زنی .
من این همه هیجان رو چیکارش کنم . چقدر از حرص زدن شیرین خوشم میومد . اون همین جور زبونشو از پهنا روی سوراخ کونم می کشید . کیر مردا رفته بود توی دهنم و دیگه نمی تونستم حرفی بزنم . دلم می خواست  بهش بگم شیرین جون هنوز توی مقعدم آب کیر زیادی رو حس می کنم . بازم زبونتو اون زیر داشته باش .ولی جفت کیر هنوز توی دهنم قرار داشت ونمی خواستم اونا و از خودم دورشون کنم.  دستمو به پشت رسونده و با انگشتم به سوراخ کونم اشاره کردم . ظاهرا شیرین منظورمو گرفت . چون انگشت درازه شو در جا فرو کرد توی کونم . خیلی آروم . اووووووخخخخخخخ چقدر خوشم میومد . یه خورده از منی های با قیمونده رو کشوند سمت دهنش . چه با لذت و اشتها می خورد . انگشتشو  بار ها و بار ها فرو کرد توی کونم و بعد گذاشت تو دهنش . می دونستم دیگه چیزی اون داخل نمونده که اون بخوره ولی انگاری که این جوری بهش خیلی حال می داد . وقتی مردا کیرشونو از دهنم بیرون کشیدن رفتن سمت شیرین . این بار اونا خواستن دو تایی بکنن توی کونش که زن طاقت نیاورد و جیغی کشید که رامین  که اون زیر دراز کشیده بود مجبور شد فرو کنه توی کسش و فرشید بذاره توی کونش .
-اوخ جون حالا این جوری خیلی عالی شد . بهم مزه میده . از این بهتر نمیشه .
-حال کن شیرین . دیدی ..  ولی زیاد با هام ور نرفتین آقایون . مثل این که عشق شیرین شما رو کشته .
 رامین : بازم به هم می رسیم . شب دراز است و قلندر بیدار ....
 خلاصه مردا دیگه به شیرین رحم نکردند . فرشید عاشق کون هم تا می تونست شیرینو از کون گایید  اینجوری که من تخمین زدم اگه اون هفته ای یکی دوبار شیرینو از کون می کرد می تونست تا یه مدت دیگه ای یه لقب کون گشاد به این شیرین جون بدیم . وقتی کون من در حال استراحت بود رفتم سراغ کون شیرین . با لذت به جفت کیری که می رفتن توی کونش و بر می گشتن نگاه می کردم . دقت بیشترم به کیر فرشید بود که چه جوری وارد کون شیرین میشه . چین های دور سوراخ کون شیرین رو به خوبی ورانداز می کردم . یه کبودی خاصی داشت این چین ها که به من یکی لذت می داد تماشای کیری که که هر چه بیشتر می رفت توی کون این چین ها بیشتر کش پیدا می کردن .
-آخخخخخخ رامین کسم داره می ترکه .. داره می ترکه .. اوووووووفففففف فرشید تو هم بکن توی کسم .
 فرشید که عشق کون داشت گفت ..
-شیرین جون مگه ندیدی دو تا کیر در یه سوراخ خوب عمل نمی کنن . من و رامین که داشتیم آتی رو می کردیم این حالت شده بود . مثل این که خواب بودی .
 -نه درست میگی . آخراش بیدار شده بودم . چیکار کنم خوشم میاد  دارم حال می کنم وااااااایییییییی دوست دارم یه تیر برق بره توی کونم .
دستامو گذاشتم رو کون شیرین . و کو نشو مث فر مون ماشین می گردوندم تا این جوری حال بیشتری بهش داده باشم . خودمم کیف می کردم از این که اون کونو به این صورت می دیدم . اوففففففف هوس کرده بودم که دوباره منو بکنن . این شوهر منم وقت گیر آورده بازم از عربستان واسم زنگ زده بود ولی اعتنایی بهش نکردم . اگه گوشی رو می گرفتم و یکی از اونا ناله می کرد چی می شد . زبونموبه نوبت می کشیدم رو یکی از این کیر ها . اولش رو کیر فرشید کشیدم و اون قدر خوشش اومد که آبشو توی کون شیرین خالی کرد. دهنمو باز کرده درجا کیرشو گذاشتم توی دهنم .. 
-آتی زبونتو بذار زیر کون من ..
دیگه باید حرفشو گوش می دادم ولی در فاصله همین چند ثانیه هر چی که توی کیر فرشید بود خالی کرده و دیگه با گذاشتن زبونم زیر کون شیرین بقیه آبشو هم نوش جون کردم ..
 -اووووووخخخخخخ آتنا بیخود نبود که تو خوشت میومد از این که کونت لیسیده شه . .... ادامه دارد ..... نویسنده .... ایرانی 

لز در زندان زنان 52

-اووووووهههههههه افسانه عزیزم . خوشگل من . وقتی که توبری دیگه کی سیرم کنه .  کی همدم تنهایی ام بشه ..
یه نگاهی بهم کرد و حس کردم که با سکوتش داره بهم میگه که نفیسه . وقتی انگشتاشو فرو می کرد توی کسسم و در حال بیرون کشیدن اونا رو محکم به بالای کسم فشار می داد نزدیک بود جیغم بره به آسمون .  دیگه یادم رفته بود که فرداشب اونو در کنار خودم ندارم .
-افسانه عزیزم . کارت حرف نداره .. بیست بیسته . توخودت بیستی ولی امشب یه بیست دیگه ای . امشب از همه سرا سر تری . امشب تومحشری .
 شونه هامومی بوسید . سینه هامو .. لبامو .. اون قدر لذت بردم که نفهمیدم و یادم نیومد کی ار گاسم شدم وکی خوابم برد . افسانه هم رفت .  تا ساعتها به جای خالی اون نگاه می کردم . کسی رو به جای اون نفرستادند . یعنی نفسیه ترجیح داد که ما سه نفرباشیم . می دونست شاید من بیشتر عذاب بکشم . حالا دیگه زندان داشت واسم زندان می شد . من وقتی خبر کاهش محکومیتمو به بهنام دادم اونو خوشحال تر از شب عقدمون دیدم . اون وقتی که حس می کرد دیگه دنیا رو در چنگش داره . سکس با اون بهم آرامش می داد . حالا دلم برای آزادی پر می کشید . دوست داشتم زود تر از بند خلاص شم .دوست داشتم برم سر خونه زندگیم . به مادر شوهرو خونواده شوهرم نشون بدم که اون قدرا هم که فکر می کنه من آدم دیو صفتی نیستم . عشق و محبت خودمونشونشون بدم . حتی اگه بهم متلک بگن . روز ها از پی هم می گذشتند . من خودمو با زنای دیگه عادت دادم . خوشبختانه هم سلولی های من, مهشید و مهسا موندگار شدن . ما دیگه برای هم و برای زندان داشتیم می شدیم سر باز قدیمی . مادر ودختر رابطه شون با هم خیلی خوب شده بود . سه تایی مون وقتی که از لز خسته می شدیم واسه هم از آرزو ها مون می گفتیم . از این که وقتی که رفتیم خونه چیکار کنیم . مادر و دختر ازاین می گفتن که لحظات خوشی رو در کنار هم خواهند داشت . اونا دیگه از مردا فراری بودن . به من می گفتن ما تعجب می کنیم که تو چه طور می خوای هم شوهرت رو داشته باشی و هم دوستای زنت رو که با اونا حال کنی . چون من با اونا قول و قرار کرده بودم که بعد از خلاصی همدیگه رو فراموش نکنیم . اونا چندهفته  بعد از من آزاد می شدن ولی ظاهرا چون جرمشون سنگین نبود ممکن بود یه جورایی هم اونا روزودتر بفرستن بره . بسیاری ازشب ها نفسیه منومی برد پیش خودش . رابطه جنسی با من بیشتر بهش لذت می داد تا این که با شوهرش باشه .  یکی از این شبایی که پیشش بودم و دو سه ماهی مونده بود که آزادشم بهم گفت که مهتاب وقتی که از این جا رفتی فراموشم می کنی ؟
 -تا جون در بدن دارم .. هرگز تو و خوبی هاتو فراموش نمی کنم .
 -بازم با هم از این لحظه های خوبو داریم؟
 -آره نفیس چرا که نه . آشنایی با تو خیلی چیزا رو واسم ثابت کرد . این که اونایی که در یه همچه جاهایی کار می کنن همه شون سخت و سنگدل نیستن .  کار کاره دیگه 
-واقعا کریستف کلمب ما چه چیزی رو کشف کرده ..
لحظه آزادی من یکی از رویایی ترین لحظه های زندگی من بود . نه فقط به خاطر آزادی .. بلکه به این دلیل که من و نفیسه با هم از زندان خلاص شدیم . اون دیگه رفته بود به اداره نظام وظیفه یکی از بخش ها ی شهر و پست مهمی گرفته بود . بیشتر از یه سال و نیم به خاطر من زندان و سختی های اونو تحمل کرده بود . با این که سه چهار باری رو به مرخصی رفته بودم ولی آزادی واسم یه لطف دیگه ای داشت . دیگه اون شبی که می خواستم  فرداش آزاد شم جشن با شکوهی گرفته که خود نفیسه هم درش حضور داشت .  آخه اونم رفتنی بود . دیگه چی بگم از اون شب . زندان شده بود تالار عروسی .. اشک های شوق و اندوه .. هرکس دوست داشت به فراخور حال و روز و توانش یه هدیه ای بهم بده . قشنگ ترین هدیه واسه من نگاه پاک و بوسه های خالصانه اونا بود . برای همه شون دعا کردم که آزاد شن . به زندگی برگردن . خیلی قشنگه با امید زندگی کردن .. امید برای آینده ای روشن و جبران گذشته ها . امید به این که پاک زندگی کنیم و در عین آزادبودن آزاده باشیم . جامعه رو به گند نکشیم . دلم واسه زنایی که اون جا بودن می سوخت . از مواد فروش گرفته تا اونی که شوهرشو زخمی کرده بود . و زنی که نا خواسته در یک نزاع و در دفاع از خودش یه جوانی رو کشته بود . دیگه  آدم با دهها جرم آشنا می شد .  اون شب دیگه اطمینان پیدا کردم که از روز تولد رقص در خون و وجود زنان قاطی شده . ... وقتی از در زندان اومدم بیرون خونواده منتظرم بودن .. دلم می خواست با نفیسه می رفتم ..
 -عزیزم امشب واسم زنگ بزن باهات کار دارم . تا تابستون تموم نشده ...
ادامه نداد ..
 -چی می خوای بگی ..
-شب بهت میگم .
نفیسه رفت ولی من دلم می خواست  برای دقایقی رو تنها باشم .. سرمو بر گردوندم . چند تا ماشین اومده بودن که مراسم استقبالو از همون جا انجام بدن ..ای خدای من نفیسه هنوز اون جا بود و افسانه هم توی ماشینش ..افسانه پیاده شد .
-نفیسه نرفتی ؟
-تا خونه باهات میام ..
 من و افسانه طوری همو بغل زده بودیم انگاری که چند ساله همو ندیدیم هر چند دو سه باری رو نفیسه ردیف کرده بود که با هم باشیم ..این همه ماشین ؟   انگاری که اومده بودن دنبال عروس .. از جمعیت چند دقیقه ای رو رخصت خواستم ..وقتی دیدم رسیدم به یه تیکه جایی که خونواده منو نمی بینن سرمو گرفتم سمت آسمون .. این بار دیگه بارون از آسمون نمی بارید .. سیل از چشام سرازیر شده و دیگه نمی تونستم خورشید قشنگو ببینم . ستاره های چشام از آزادی می گفتن . با صدای بلند گریه می کردم . اصلا خودم نمی فهمیدم چی دارم میگم و به کی دارم میگم . فقط می دونم بار ها و بار ها خدا رو صدا زدم . من آزاد شده بودم . حس کردم که چند تا زن دورم جمع شدن . مادرم و مادر شوهرم و خواهر شوهرم و خیلی های دیگه اومده بودن که عروس خانومو ببرن خونه اش . مامان جو رو عوضش کرد . منم سعی کردم آروم بگیرم .  صحبت از آزادی بود .از لحظه های خوش .. از جبران گذشته ای تلخ . از کار بدی که انجام داده بودم . همه می گفتن که یک معجزه شده . بین راه این گوسفند پشت سر گوسفند بود که قربونی می شد . فکر نکنم حاجی که از مکه بر گرده این قدر واسش قر بونی کنن . .. 
 -نفیسه می خوای چیکار کنی . چی می خواستی بگی .  
-دختر چه عجله ای بود !
 -بگو چی تو سرت می گذره .
-موافقی که بریم به ویلا و ساحل شمال و ده بیست تا از خانوما دور هم باشیم و یه حال و هوایی عوض کنیم ؟ تو و افسانه از این آزاد شده ها هر کی رو که میشه بهش اعتماد کرد دعوت می کنین که بیان و در ویلای شمال دور هم خوش بگذرونیم . ویلای یکی از فامیلامه که فعلا رفته خارج .
 -نفیسه خیلی سه میشه .
 -نگران نباش .. اولا این زنایی رو که شما بهش اعتماد کنین منم اعتماد می کنم . دیگه یک زن می خواد بره چی بگه . بگه نفیسی رئیس زندان لز بینه ؟ اون وقت بهش میگن تو از کجا می دونی . همچین اونومی پیچونن که از به دنیا اومدنش پشیمون شه . تازه یه فیلمبردار از تمام صحنه ها فیلم می گیره و این فیلم دست خودم می مونه . اینوآخر کار یا همون وسطا  به اطلاع عموم هم می رسونم که یه وقتی فکر ای بد نکنن . ما یه عمریه مار خوردیم افعی شدیم . در ضمن ترسو مرد . باید حال کرد . دیگه چهار تا زن که با هم حال کنن و تموم کنن بره چی می خواد بشه . یه چهارده پونزده تایی بشیم بد نیست . در ضمن مهشید و مهسا هم تا سه روز دیگه آزاد میشن .
-اوخ جوووووووون جووووووووون ..
-یواش تر مهتاب .. این میهمانی سراسری به افتخار آزادی مهتابه .. در ضمن اون شب به ماه میگم که در نیاد . مهتاب زمینی همه جا رو روشن می کنه حتی آسمونو . .... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی