ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 159

فتانه اومد سمت پسرش .. حالا فربد فقط لبخند می زد اون سکوت کرده بود . اون لحظه این حسو نداشتم که مادر پسرشو ببینه . اون لحظه آمادگی اینو نداشتم که مادر پسرم بخواد بچه شو لمس کنه . حس می کردم که آلودگی اون به فربد سرایت می کنه . خونم به جوش اومده بود . دلم می خواست تا مدتها ازم دور باشه و ریخت نحسشونبینم ..
 فتانه : آخه چرا فرهاد ؟.. حالا حتی نمی ذاری که من بچه مو ببینم ؟
-تو خودت باید ازش دوری کنی . اگه یه ذره عقل توی کله ات باشه . اگه به تر بیت اون علاقه مند باشی هرگز به خودت این اجازه رو نمیدی که دور و برش باشی . مگه قرار نیست ماهی یک بار و اونم دو روز اونو در کنار خودت داشته باشی ..
بیتا دستمو کشید و به گوشه ای برد .
 -فرهاد تو چرا یهو این جوری شدی ؟  من هنوز مادر نشدم شاید نتونم حس یه مادرو درک کنم ولی تو که پدر شدی و هستی بیشترو بهتر می تونی احساس اونو درک کنی .  هیچ پدر و مادری وجود نداره که ته دلش بدی فرزندشو بخواد . عزیزم تو که باید بهتر ازمن بدونی که  پسرش جزیی از وجودشه . حالا شاید بیشتر از تمام وجودش باشه . واسش هر کاری می کنه ..
-بیتا بس کن دست ازسرم وردار..
 -مگه تو خودت نمی گفتی یکی که زمین می خوره یکی که همه چیزشو می بازه ما  نباید با لگد به سرش بکوبیم و نشون بدیم که زور ما بیشتره ؟  زور آدما فقط در بازوشون نیست . حتی در این نیست که لبخند پیروزی سر بدن و احساس غرور کنن .
 -بیتا پیروزی من فقط تویی وگرنه سراسر زندگی من شکست بوده.
عشق من نگاهی به فربد کرد و گفت اونم پیروزی توست . درسته که یادگاری از دوران تلخ زندگی توست اما یه یادگارشیرینه. فراموش نکن که فقط تو در تولد اون نقش نداشتی . خدا رو که نمیشه کنار گذاشت .. ولی در ظاهر قضیه تو و همین زنی که اینجا وایساده و داره زار می زنه با هم شریک بودین .
فربد سکوت کرده بود .. بیتا یه نگاهی به فتانه انداخت سرشو تکون داد ومادر به سمت پسرش که هاج و واج نگاهش می کرد دوید در آغوشش کشید و تنها کاری که کرد این بود که می گریست .. لحظاتی بعد فربد هم شریک اشکهاش شد .. شریک گریه مادر .. اما نمی دونست واسه چی گریه می کنه . آخه اون از تلخی های روز گار از دست بد سرنوشت چیزی نمی دونست . اون فقط نمی خواست اشکهای مادرو ببینه . اجازه دادم که فتانه  واسه یه شب اونو با خودش ببره ..همسر سابقم  یه نگاهی به بیتا انداخت و لبخندی زد و پسرشو با خودش برد . اون شب من تا صبح  صد ها بار از خواب بیدار شدم . اگه فتانه یه اثر بدی رو پسرش بذاره .. اگه کاری کنه که پسرم همش سراغ مادرشو از من بگیره .. چرا گذاشتم که با مادرش بره ؟ چرا نمی تونم بد جنس باشم ؟ اصلا کی گفته که اگه مانع رفتنش می شدم یه آدم بد جنس می بودم ؟ از خونه بیرون نرفتم تا این که مادر بچه شو پس آورد . وقتی فتانه اونوتحویل من می داد سرمو پایین انداخته تا نگام به نگاش نیفته . از نگاش نمی ترسیدم از مظلوم نمایی اون نفرت داشتم . از اون حس شیطانی اوکه می خواست رو دل و اندیشه آدم بشینه و ازسلاح زنونه اش استفاده کنه . هر چند چه استفاده می کرد و چه نمی کرد من خیلی دلرحم بودم .
 -فتانه فقط یادت باشه قول و قرارمون چی بوده . ماهی یک بار میای و اونو با خودت می بری و دوروز پیش خودت نگهش می داری . ولی قبلش باید مطمئن شم که فضای خونه ات امنه . مرکزفساد نیست . من نمی خوام بچه ام مث تو تربیت شه . البته تر بیتت بد نبود . این خودتو بودی که بعدا حس کردی که خیلی آزادی و ازاین آزادی خودت سوء استفاده کردی ..
-من دیروز هم واسه دیدن اون اون جا نبودم . دیروز هم به قصد بردن اون روبروت قرار نگرفتم . همه چی تصادفی پیش اومد . ولی  فکرشونمی کردم که بهترین دوستم بیاد و جای منو بگیره .. بازم ممنون دارشم که دیروز ازم حمایت کرد .
-اون از تو حمایت نکرد . اون از یه حس مادری حمایت کرد . مادری که همه چیزشو باخته ..اما هنوزم یه امیدی واسه زندگی کردن داره . تو که بهتر از هرکسی می دونی من بد جنس نیستم. .
-آره فرهاد .. همه اینا رو می دونم .
می خواستم بهش بگم    حالا پسرم تنها عامل مشترک بین من و توست . ..ولی دلم نیومد که اونو بیشتر ازاین ها بپیچونم . من و بیتا ازدواج کردیم . عقدمون در یه دفتر خونه انجام شد . یه مراسم ساده برگزار کردیم . فقط خودمون بودیم و خودمون .. دو تا خونواده . این جوری اعصابمون راحت تر بود . هرچی به بیتا گفتم برات باشکوه ترین مراسمو می گیرم .. بیشترین هزینه ها رو می کنم . بهم گفت خوشبختی به اینا نیست که بزرگترین مراسمو بر گزار کنیم . مراسمی که بخواهیم یه چند ساعتی ازش فیلم داشته باشیم . مراسمی که شکوه اونو به رخ دیگران بکشیم . به این نمیشه گفت شکوه . این حسرتیه که به دل خیلی ها می شینه که ای کاش ما هم امکانات این زوجو  می داشتیم که همچین مراسمی برگزار می کردیم . شادی آدما به اونه که دلشون آروم بگیره .. تو شریک خوشبختی منی این از همه چیز واسم مهم تره .. این که در کنار تو باشم . بوی تو رو حس کنم.. حس کنم که یکی هست که درکم می کنه .. بیشتر از من من , منو می شناسه .. بهتر از خود من می دونه که چی می خوام . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

لز در زندان زنان 49

من و نفیسه یک بار دیگه وارد دنیای خوشیهای خودمون شده بودیم . دنیایی که نمی گفتیم  من باید حتما بیشتر خوشم بیاد . دنیایی که در اون  من و اون ما بودیم . وقتی بغلش می زدم احساس آرامش و زندگی می کردم . احساس امید به زندگی . کسی که  روی خوش زندگی رو یه بار دیگه به من نشون داده بود . اصلا خود زندگی رو نشونم داده بودو منوبه سوی اون بر گردوند . اصلا اونوبه سمت من کشوند . وقتی مالش   سوراخ کس و کونمو به جای انگشتاش  با زبونش انجام می داد  دلم می خواست تا صبح و تا لنگ ظهر فردا در آغوش هم یکسره بخوابیم . دو دستی تمام بدنمو می مالوند .. منم همین کارو براش انجام می دادم .  اون روز من ونفیسه مثل هر وقت دیگه ای که با هم بودیم از هم لذت بردیم . چند روز بعدش   نفیسه هم من و هم افسانه رو خواست. با هم  ..
-من می دونم شما دو تا دوستان خوب و جدا نشدنی هستید ...
 نمی دونم چرا رنگم پریده بود ولی افسانه کاملا بر خودش مسلط بود . این که نفیسه اونو احضار کرده و می خواست مطالبی رو با هر دومون در میون بذاره واسش تازگی نداشت . حداقل اینو از حالت نگاه و حرکاتش فهمیده بودم . دلم می خواست زود تر به چند دقیقه بعد می رسیدم و اون چیزی رو که نفیسه می خواست بهمون بگه متوجهش می شدم. 
-خانوم نفیسی کاربدی ازمون سر زده ؟  مرتکب اشتباهی شدیم ؟
-یادتونه چند وقت پیش قرار بود یه جاسوسی از مرکز بیاد و بدون اینکه بگه من کارم چیه یه تحقیقاتی از وضع زندان به عمل بیاره ؟ البته من این موضوع رو با مهتاب خانوم در میون گذاشته بودم ولی یکی دو نفر دیگه هم فهمیدند و همه جا پخش شد . هر چند برای من مهم نیست چون به خاطر این که ما کارمون صاف و شسته و رفته هست ولی اونایی که حرف وعملشون یکی نبوده باید حساب کار خودشونوبکنن .
داشتم گیج می شدم از این که می خواد چی بگه .
 نفیسه : همون جاسوسی که ماهها ازش حرف می زدیم و احتمالا وابسته به رژیم سوریه و ایرانه داره چهره سوزان ما رو می سوزونه .ولی این یه تیکه رو واسه ما مایه نیومده . مهتاب ! می خوام یه چیزی رو بهت بگم   این اطمینانو دارم که  شادیش بیشتر از غمشه . ولی نمی دونم با چه توانی اینو بهت بگم .یک خبر خوب و یک خبر بد ..
 -افسانه در جریانه ؟
-قاعدتا باید باشه . چرا دروغ بگم هست . شایدم خود اون بخواد این موضوع رو با تو در میون بذاره ..
 -افسانه به من بگو چی شده .. من می خوام اعدام شم ؟ از ابد رسیدم به اعدام ؟ چرا چیزی نمیگی ؟
افسانه : خانوم نفیسی اگه میشه منو از بیان این خبر معافم کن .
 نفیسه ازمون دور شد و رفت به یک قسمت دیگه در همون اتاق تقریبا وسیعی که مخصوص خودش بود . من حالا فقط افسانه رو می دیدم ..
 افسانه : اون خبر بد روکه می دونی  . من دارم آزاد میشم . نمی دونم دلشون واسه چی به حال من سوخت .من واسه یکی دوسال بخشوده شدم .
 -برات آرزوی موفقیت می کنم . پس تو هم می خوای بری و تنهام بذاری ؟ چقدر دلم گرفته .. به خاطر تو خوشحالم و به خاطر این که دیگه  تو رو  به این سادگی و نون و ماست ها نمی بینم ناراحتم .
-بهت سر می زنم . فدات شم مهتاب .. واسه چی گریه می کنی ؟
 راستش بیشتر واسه خودم اشک می ریختم . این که جز خدا که فراموشم کرده کسی نیست که به داد من برسه .
 -افسانه .. اصلا فکرشو نمی کردم که با کسی یار جون جونی شدم که یه وقتایی در مدرسه از دستش فرار می کردم . دلم واسه بغل زدنت تنگ میشه  .
 نمی تونستم بر خودم مسلط باشم . عیبی نداره ..
 -و اما اون خبر خوب رو با این که خانوم نفیسی گفته که من بهت بدم ولی دوست دارم که خود خانوم نفیسی این کارو بکنه . ..
آخ آخ آخ آخ  .. دیگه اصلا به این فکر نمی کردم که اون خبر خوب چی می تونه باشه . حتما بهنام اومده بود که یک ساعت با من باشه . شایدم یکی دو تا از بر و بچه های  دوران دبستان پاشون به این جا باز شده باشه . نفیسه اومد جلو ..
-مهتاب خودت رو برای شنیدنش آماده کن ..
--کسی ازفک و فامیلام مرده  ؟
 نفیسه ساکت مونده بود و برای لحظاتی چیزی نمی گفت .
- بگو بهم چی شذه ؟ ..
-من موندم که چه جوری این خبرو بهت بدم . آخه یه خبر چه بد و چه خوب هر دو تاش می تونن شوک آور باشن
. -تو ازبس که خوبی و مهربونی مهتاب همه دوستت دارن .
-خوبی و مهربونی از خودتونه .
-حالا تعارف رو بذار کنار . ..
 -مهتاب خانوم تو خیلی خوبی .. یه نامه برات اومده .. در مورد مدت زمانیه که باید در زندان بمونی اونا یه چند سالی بخشیدنت .
-چی ؟مگه حبس ابد هم نصف میشه ؟.. .ادامه دارد ... نویسنده ...ایرانی

پسران طلایی 109

سینا دستپاچه شده بود . اصلا تصورشو نمی کرد که اسیر شرایط بحرانی شه . می خواست از اون محیط فاصله بگیره و قید رودابه رو بزنه . اصلا حس و حالی برای انجام این کار نداشت . می ترسید که لو بره . هنوزفراموش نکرده که چه جوری تونسته بود خودشو از دست مادرش خلاص کنه . حالا باید خودشو از چنگ رودابه نجات می داد . رودابه بر گشت .. خیلی هم به خودش عطر زده بود که خوشبو تر شه . حس می کرد که استرس خاصی داره .  هیجان عجیبی داشت .  حسابی کسشو برق انداخته بود . همچنین دور سوراخ کونشو تمیز کرده بود .. اگه به هیجان بیاد چیکار می تونه بکنه . تا این حد پیشرفت واسش خیلی لذت بخش بود . به این فکر می کرد که کاش می تونست سانازو با خودش بیاره . باید می دید که چه طور می تونه از این بر نامه امروز لذت ببره تا پای سانازو هم به وسط بکشه . می تونست  رو مخ اون دختره کار کنه ولی حالا خودش ازهمه چیز مهم تر بود .  دوست داشت در هیجان بسوزه .. این پسر باید هر کاری رو که اون می خواست انجام می داد . نمی دونست از کجا شروع کنه . این چند روزه حسابی با کون خودش کار کرده بود . از یکی از دوستاش تعریف سینا رو شنیده بود . البته اسمشو نمی دونست و فقط از رو نشونی هاش اونو طلب کرده بود . وقتی که برگشت به سمت سینایی که چشاش پوشیده بود رفت روی تخت دراز کشید  . قلبش به شدت  می تپید . آشفته بود . طوری که حس می کرد که انگاری  اون دوست پسر یا شوهرشه که ازسکس با اون دچار شور و اشتیاق خاصی شده . دختر با لحنی که التماس درش موج می زد از سینا پرسید تو چه مدلشو دوست داری . هر جوری که دوست داری .. سینا که می دید رودابه پاهاشو به دو طرف باز کرده و هوس اینو داره که با کسش ور رفته شه سرشو گذاشت لاپای اون و آروم آروم شروع کرد به زبون زدن به کس رودابه .
  -اووووووههههه ..
 دختر دستاشو گذاشته بود رو سینه هاش و با نوک اونا بازی می کرد . سینا سعی می کرد با گرم کردن بیشتر عملیات سکس حواس دختره رو پرت کنه و کاری کنه که اون کمتر حرف بزنه . سینا دستاشو گذاشت رو دستای رودابه و با این کار یواش یواش دستاشو داد به کناری و نوک سینه هاشو لمس کرد ..
 -آخخخخخخخ تو چرا این قدر ساکتی . یه چیزی بگو خوشت نمیاد ؟ من تا حالا با کسی رابطه نداشتم . تو دست چندمی پسر ؟ من دست اولم . دست اول دست اول . من یک دختر آکم ....
 رودابه سست و بی حال شده بود .. چشاشو بسته بود .
-می دونی  دلم چی می خواد حالا ؟ دوست داشتم که حالا یه عروس بودم و دلم به این خوش بود که می رفتم توی رختخواب کنار شوهرم و اون بهم حال می داد ولی حالا من تو رو دارم . تو رو که باید به من حال بدی . به من لذت بدی . نهههههه نههههههه داری منو می کشی ..
سینا بازم ساکت بود .. رودابه کسشو محکم می زد به دهن سینا ..
 -پسر محکم تر خواهش می کنم .. زود باش .. زود باش . اگه خوب سر حالم کنی بهت قول میدم واست مشتری های تر و تازه ای بیارم . یکی رو برات میارم که از منم آکبند تره . آکبند آکبنده ولی اون خیلی چشم و گوش بسته هست . دختره دیوونه عاشق داداششه ولی من کاری می کنم که اون بیاد این جا .. با هام ور برو . منو ارضام کن . ولم نکن ..
سینا به شدت عصبانی شده بود .  اگه رودابه می دونست که اون کیه و همدیگه رو می شناختند و بازم در مورد خواهرش این حرفو می زد شاید گلوی رودابه رو می گرفت و تا می خورد اونومی زد . با این حال به زحمت بر خودش مسلط شد و شیطونو لعنت کرد .
-دوستت دارم دوستت دارم آقا پسر ..
 رودابه حس می کرد که دنیا داره دور سرش می گرده . به خاطر نیروی هوسی که اونو به حس فوق العاده ای رسونده بود . شاید به مرز بی نهایت . یه پاشو به هر طریقی بود به کیر سینا رسوند و با هاش بازی کرد . دوست داشت اونو ببینه . کیر سینا رو ببینه ولی نمی خواست که حالت کس خوری پسره رو به هم بزنه .. لحظاتی بعد سینا حس کرد که دستای رودابه به دو طرف افتاده و اون به مرحله ارگاسم رسیده . پسر دوست داشت زود تر قال قضیه رو بکنه و رودابه رو بفرسته پی کارش . طوری ترسیده بود که حاضر بود جای این که ازش پولی بگیره بهش دستی هم بده و اونو روانه خونه شون کنه . ولی رودابه تازه خوشش اومده بود و دلش می خواست یه سرویس دیگه هم سینا رو برای خودش داشته باشه . سینا شروع کرد  کرم مالی سوراخ کون رودابه ..
 -می دونم شما آقایون با کون کردن حال می کنین .. ولی کاش من الان شوهر داشتم . چرا منو نمی بوسی ..
 سینا در حالی داشت کون رودابه رو کرم مالی می کرد که اونو طاقباز کرده بود . و کون رودابه رو تشک قرار داشت . یه لحظه رودابه دستشو  گذاشت دور سر سینا و کاری کرد که لباشون به هم بچسبه . سینا هم لذت می برد از هما غوشی با رودایه یه  دست رودابه به ماسک سینا گیر کردو یه قسمتش رفت کنار .. رودابه واسه یه ثانیه بیشتر قسمتای صورت سینا رو دید . و پسر که دستپاچه شده بود فوری ماسکشو ردیف کرد و دیگه متوجه نبود که رودابه متوجهش شده .. اما دختر فقط به این فکر می کرد که چقدر چهره این پسر واسش آشناست و کجا می تونه اونو دیده باشه ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

زنی عاشق آنال سکس 82

حرکت کیر رامینو خیلی نرم توی کونم حس می کردم . لذت می بردم . اثر این بی حسی مثل اثر آمپول بی حسی در دندانپزشکی بود با این تفاوت که من فوق العاده کیف می کردم .
 -اووووووهههههه رامین رامین جون من عاشق کون دادنم . خیلی به من حال میده . چی ریختی توی کونم . این همون چیزیه که من می خواستم و آرزوشو داشتم .
 -آرزوی چی رو؟
 -درد خیلی کم و حرکات تند و حلقوی کیر که در یه خط مستقیم تا اون جایی که بتونه به عضلات مقعد من حال بده . منو بکن بکن .. اووووووفففففف کونم کیر می خواد ..
-داخلشه .آتنا داخلشه داره بهت حال میده ..
نمی دونم چرا به سرم زده بود که شیرین رو متوجهش کنم که چه لقمه چرب و نرمی رو دراول کار از دست داده و می تونسته اونوداشته باشه . نمی دونم واسه چی کیرشو کشید بیرون .
-رامین .. نهههههههه این چه وقت بیرون کشیدن بود .! واسه چی ضد حال زدی ..
 -دوست ندارم زود آبم خالی کنم . می خوام کیف کنم . حال کنم . ناراحت نباش به تو هم حال میدم . تا دلت بخواد ماچش می کنم . یه جوری سوراخ کونت رو لیس می زنم که حس کنی که کیرم توی کونته . همون  حس کون دادن رو داشته باشی ..
 شیرین بازم گوشش به سمت ما تیزشده بود .
-رامین .. فدات شم . راست می گفتی  راست می گفتی طوری داری کونمومی خوری که فکر می کنم داری کونمو می کنی .. چه ملچ ملوچ با حالی  میدی . منم  دارم هوس می کنم که زبونمو بذارم روی کونت . باهاش حال کنم . 
-باشه برای بعد . حالا با این حال کن ..
شیرین : رامین رفتی خارج  چیزای خیلی خوبی یاد گرفتی ..
-خب دیگه استادان خوبی در ایران نداشتیم که به ما تعلیم بدن .
عجب متلکی انداخته بود . شیرین خورد و دم نکشید .
-من به تو چی بگم رامین . هنوزم مثل اون وقتا کله شق و یکدنده ای و می خوای حرف خودت رو به کرسی بنشونی . من و تو که امشبه رو حرفی با هم نزدیم و کل کلی نکردیم که بیارزه .تو خودت داری سر حرفو باز می کنی و نمی ذاری اون جوری که من دوست دارم با این کون منحصر به فرد در دنیا حال کنم . کونی که باید خیلی بیشتر از کون جنیفر لوپز بیمه شه . اصلا اون خواننده واسه کون خودش کلاس گذاشته و می خواسته خودشو مطرح کنه ولی در دنیای  ما کون  هایی هستند که براشون تبلیغ نمیشه ولی از  اون تبلیغاتی های دیگه زیبا تر و خوش پوست تر و خوش فرم ترند .
 شیرین با خشم به ما دو نفر نگاه می کرد .
 فرشید : رامین اگه دوست داشته باشی جامونوبا هم عوض  کنیم .
 -من که هنوز با این خانوم خوشگله حال نکردم که بخوام اونودر اختیارت بذارم..
 -بابا این شیرین همش نگاش متوجه توست . انگار کیر من سیرش نمی کنه .
 -دندون اسب پیشکشی رو که نمی شمرن . اون باید یاد بگیره که به حق خودش قانع باشه . همون  کیر ش از سرش زیاده ..
شیرین دندوناشو به هم می فشرد . از عصبانیت نمی دونست چیکار کنه ..
-اوووووههههههه فرشید فرشید .. می تونی از توی کسم در بیاری فرو کنی توی کونم .  می خوام توهم حال کنی -شیرین جون ببین الان آتنا خانوم داره کبف می کنه . تو هم از کون دادن کیف می کنی ؟ اول خودت رو ببین . .. رامین : کار هر بز نیست خرمن کوفتن شیرین جون ..
اینومستقیما به شیرین متلک انداخت .
شیرین : ببینم منظورت من بودم یا فرشید جون
 -من که با فرشید شوخی ندارم . اون بهترین دوست منه و  همین که منو برای دقایقی از شر تو خلاص کرده خیلی برام غتیمته ..
-من چه هیزم تری بهت فروختم ..
- بگذریم .. گذشته ها گذشته
- نه .. اگه گذشته بود تو تا ابن حد حرفشو نمی زدی ..
 -شیرین کون دادن یک هنره و کار هر کسی نیست که این هنر رو داشته باشه . هنر بالاتر از کون دادن اینه که از کون دادن خودت لذت ببری و بدونی که چه جوری کون بدی . یه استیلی رو به کار ببری که از هوش و درایت تیز. تو بگه . 
سرمو بر گردوندم طرف رامین .
-بازم که شروع کردی به ماچ کردن سوراخ کونم ..
 در حالی که زبونشو از رو کس و کونم به طرف قاچ کونم آورد سرشو گذاشت روی کون . وقتی همه جاشو خوب زبون زد یه بار دیگه سوار بر من شد . -این بار دیگه خق نداری ولم کنی . باید منوبه ار گاسم برسونی . من با کون دادن بیشتر کیف می کنم تا با کردن . کف دستشو گذاشته بود روی کسم .. کیرشو هم فرو کرده بود توی کونم ..-اوووووههههه همین جوری ادامه بده .. دستاتو ول نکن .. جووووووون .....ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

خارتو , گل دیگران 18

ویدا داشت به این فکر می کرد که وقتی سر صحبتو با هوشنگ باز کنه چی بگه . از چی بگه . هوس مثل خوره به جونش افتاده  راستی راستی تمام بدنش از هوس به خارش افتاده بود . صحنه های سکسی  که روز به روز به دنبال متنوع تر اون بود اونو از خود بی خود کرده  خارش روی کسش زیاد تر شده بود .. این روزا عادت عجیبی هم پیدا کرده بود به  مطالعه داستانهایی که زنان شوهراشونو فریب میدن و با  انواع و اقسام شیوه ها سعی بر این دارن که بتونن با دوست پسرشون باشن . اون بیشتر فقط  به دنبال مطالعه این مدل داستانها بود . داستانهایی که شاید زمانی که دانشجو بود فرصت زیادی برای مطالعه اون نداشت و وقت خودشو واسه این چیزا نمی ذاشت . چون می خواست بهترین دانشجوی کلاسش باشه و اصلا از خوندن این جور داستانها خوشش نمیومد چون می دونست اونو در خماری میذاره .   حالا آزاد و راحت بود . ازدواج اونو از قید و بند رها کرده بود . رامین که کاری به کارش نداشت . بس کن بس کن ویدا .. خودت رو وابسته نکن .. خودت رو آلوده نکن . یادت رفت چقدر دوستاتو دست مینداختی که چرا خودشونو علاف این این کارا می کنن ؟ بهشون می گفتی  با عسل عسل گفتن دهن شیرین نمیشه و اونا هم با گستاخی جوابتو می دادن که به موقعش عسلشو هم می خوریم . اون دوست داشت هوشنگ واسش از اون حرفا بزنه حالا در حد معمول هم که  شده ایرادی نمی داشت .. دوست داشت   هوشنگ با حرفاش آتیشش بزنه و مطالبی بگه که اون جوابشو نده .. فقط بشنوه که که چقدر خواهان داره . -اوووووووففففففف .. کسسسسسم می خاره .. کاش الان منو می بردن جای اون زنی که ده تا مرد دورش کرده و دسته جمعی با کیر بالا سرش وایساده بوده و هر جوری که دلشون می خواست با هاش حال می کردند.... اون و هوشنگ نرم نرم صحبتاشونو شروع کردن .. اون دو تا حالا صمیمانه تر با هم بر خورد می کردند . دیگه تعارف  و پسوند و پیشوند دادن به اسمو تقریبا کنار گذاشته جز در مواردی که ضرورتی حس  نکرده بیانش نمی کردند . هوشنگ می دونست چه جوری با ویدا برخورد کنه واینو هم  می دونست که اونوبه چنگ آوردن به این آسونی ها هم نیست . دوست داشت حتی اگه شده اونو از دنیای مجازی به دنیای واقعی خودش بیاره و باهاش حال کنه . چون به خوبی اطلاع داشت که این جور زناکه با وجود داشتن شوهر خودشونو سرگرم این مسائل می کنن یه ضعفی دارن که میشه انگشت رو همون نقطه ضعفشون گذاشت و اونا رو به سمت خودشون کشوند .
هوشنگ : ویدا چته امروز . حس می کنم که سرحال نیستی ..
ویدا تعجب می کرد که چی شد که هوشنگ با این مطلب پیامشو شروع کرده ..
-تو از کجا می دونی که من سر حال نیستم ..
 هوشنگ که متوجه شده بود هیجان زیاد و مطالبی که از خواهرش هما و دوست خواهرش ماندانا یا همون زن داداش ویدا گفته شده بود , باعث شده که سوتی بده سریع موضوع رو پیچوند ..
 -آخه روزا وقتی که آنلاین می شدی سریع میومدی و اگه منو ساکت گیرمی آوردی چراغ سبزاتو نشون می دادی ... حالا ویدا مونده بود چی بگه ..
-آخه حال آدم گرفته میشه وقتی بعضی جاها می بینه که دخترا پسرا یه حرفایی به هم می زنن که من با این که شوهر دارم ولی سختمه که بیانش کنم ..
 -منظورت در کجاست ؟. در همین نت یا دنیای واقعی ؟
 -در دنیای واقعی که ما فراوون شاهدش هستیم ولی منظورم همین دنیای چت و فیسبوک و یه صفحاتی شبیه همین بود ..
-دیگه چیکار میشه کرد . وقتی که شرایط اقتصادی و اجتماعی به این صورته اصول دیگه ای هم به عنوان فرهنگ میاد به روی کار .. جوانان رغبتی برای ازدواج ندارن . یعنی امکاناتشو ندارن . واسه همین خودشونو غرق مسائلی می کنن که فضای  ازدواج و یه سری از مسائل خاص زناشویی رو براشون به میون بیاره .. 
-راستشو بگو تو هم تا حالا وارد این جریانات شدی ؟
-واسه چی این سوالو می کنی ؟ می خوای یه انگ بی ادبی بهم بچسبونی و دوستی خودت با منو قطع کنی ؟
 -نه به جون خودم هوشنگ .. این فکرو نکن . من از صداقت تو خوشم میاد .
-راستش می ترسم اگه راستشو بگم تو نظرت راجع به من عوض شه .
-از کجا می دونی الان چه نظری راجع به تو دارم ؟
-چون یه خانوم فهمیده ای هستی هر کسی رو به عنوان یک دوست انتخاب نمی کنی .
-این که منطقیه .. ولی در کل همه آدما یه نقطه ضعفی دارن .. جوابمو ندادی .. هرچند من جوابمو گرفتم . می خوام خودت مستقیما بهم بگی .
-آره ویدا منم از این صحبتا داشتم .یه چیزی رو هم می خوام بگم که می ترسم ازم دلخور شی ..
-تو می خواستی نگی اصلا پیش نمی کشیدی . پس حرفی رو که نیمه کاره زدی بر زبون بیار ..
 -راستش یکی دومورد از اونایی که باهاشون سکس چت داشتم زنای شوهر دار هم بودن ..
 -اوخ اونا چه جوری خودشونو قانع کردن که بیان و این جور حرفا رو با دوست پسرشون ردل و بدل کنن ؟
-خودشون هم از این کارشون تعجب می کردند .. ولی با این توجیه که وقتی دارن با یه پسر حرف می زنن کسی که شوهرشون نیست پس می تونن هر مدل حرف و صحبتی روکه دوست دارن با هم رد و بدل کنن . .. حتی من یک مورد از این مکالمات و سکس چت با یکی از این زنا رو کپی کرده دارم ..
ویدا هم حسادتش شد و هم این که هیجان زده بود از این که به نوعی بتونه  این چت رو بخونه .. منتظر بهونه ای بود که بتونه به هوشنگ بگه اونا رو واسش بفرسته .
 -واقعا برام جالبه که  بدونم این زنا چه حسی داشتن موقع سکس چت .. کلامشون چی بود ؟ چطور به عنوان یک زن متاهل تونستن خودشونوقانع کنن که که با مردی غیر شوهرشون از این حرفا بزنن . دوست دارم یه نسخه از اونو واسم بفرستی .. -نه ویدا نمی خوام باهام بد شی . منو بی ادب بدونی ..اون وقت باهام قطع رابطه می کنی .. -ببین من وقتی خودم بهت گفتم برام بفرستش بهت قول میدم که ازت انتقاد نکنم .
-باشه من برات می فرستم ولی خودم تا یه نیمساعتی رو آفتابی نمیشم . چون تمام بدنم گر می گیره و عرق شرم رو پیشونیم می شینه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی