ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیطون بلا 47

-ببین شری جون من الان این جا رو ترک می کنم تا تو بتونی خیلی راحت با آقای رئیس خلوت کنی.
 -تو هیچ جا نمیری صفیه . برای جندمین باره که دارم اینو بهت میگم و نمی خوای که حرف حسابو قبول کنی .
 -من که به درد تو نمی خورم . اونه که می تونه به تو کمک کنه .
-منظورت اینه که باهاش حال کنم ؟ خیلی کج خیالی صفیه . اصلا شاید هدف اون این نبوده باشه که بخواد با من باشه.
 -عاشق جمالت بوده که خواسته بهت پست بده ؟ وای عجب حرفی زدم . خب معلومه که عاشق جمالت بوده ..
 امیر خان بر گشت . وقتی که دید صفیه قصد موندن داره با یه حالت کشتی شکسته باهامون خداحافظی کرد قبل از این که از در خارج شه گوشی صفیه زنگ خورد . ظاهرا مامانش بود که اومده بود جزیره .. اونم عذرخواهی کرد و گفت که باید بره .. امیرتهرانی یه جور خاصی نگاهمون می کرد . حتما توی دلش مادر صفیه رو بسته بود به  فحش که چرا دو سه دقیقه زود تر زنگ نزده تا اون تصمیم دیگه ای رو بگیره  صفیه : شری جون میای  بریم خونه ما ؟ مامانم زن خونگرمیه.
 -نه توی خونه مون راحت ترم . احساس راحتی بیشتری می کنم . .
 -یعنی میگی من دیگه این جا نیام ؟
 این امیر خان تهرانی ما هم یه صد و هشتاد درجه بر گشت عقب و رفت دستشویی و دوباره خدا حافظی کرد ..
-هی شری اگه همین جور بخوای دلشو بشکنی پستت پریده ها .
 -عیبی نداره . ما به خاطر پست زیر بار کسی نمیریم .
-حالا بی توقع برو .
-ببینم همچین میگی که  آدم فکر می کنه خودت ضرب شستشو خوردی.
 -نه از این سعادتها نداشتم . سلیقه اش نمی گرفت بیاد طرف من.
 -یعنی اگه میومد بهش راه می دادی ؟
 -باید از شوهر جونم اجازه می گرفتم .  لحنش نشون می داد که داره شوخی می کنه . امیر و صفیه رفتند و من تنها موندم .  نه به این که  اون دو نفر اینجا بودن و نه این که دو تایی شون رفته باشن .  خیلی خسته بودم . به پیشنهاد که چه عرض کنم به کاری که رئیس امیر می خواست برای من انجام بده فکر می کردم . کارمندی   با سابقه من .. حتی اگه مدیر کل مرکز هم می خواست این کارو واسم بکنه یه ریسکی بود که خودش می رفت زیر سوال . هر چند کسی جرات اینو نداشت که به مدیر کل بگه بالای چشمت ابروست . .. این دیگه کی بود . صدای یک زنگ دیگه . امیر و صفیه که رفته بودند و من هنوز با کس دیگه ای بر نخورده بودم که زنگ در خونه منو به صدا در بیارن . حتما اشتباهه .
 -بله بفر مایید.
 -من امیر هستم . اگه میشه  یه  لحظه بیام بالا . یه وسیله ای رو جا گذاشتم .
  -می خواین من براتون بیارم پایین .
 -راضی به زحمت شما نیستم . تا بخواین لباس بپوشین .. من خودم میام .
 کاش سماجت بیشتری می کردم و نمی ذاشتم بیاد بالا . قبل از این که بیاد یه نگاهی به دور و اطراف انداختم و دیدم کیفشو رو کاناپه گذاشته . حتما  سوئیچ ماشین هم داخلش قرار داشته .. خب اون هفت هشت دقیقه  دقیقه قبل از فتانه رفته  .. اگه سوئیچو در اختیارنداشت پس چرا همون موقع نیومده بالا . اون منتظر شد که فتانه بره و بعد زنگ در خونه منو بزنه . وقتی هم بهش گفتم بفر مایید داخل از خداش بود .
-مثل این که توفیقی شد که دوباره در خدمت شما باشم .
 عجب آدم پر رویی بود .
-صفیه جان تشریف بردن ؟
-مادرش اومده بود خونه شون .
حرفاشو خیلی کوتاه جواب می دادم تا متوجه شه که باید  این جا رو ترک کنه ولی اون قصد رفتن نداشت . می خواست موضوع رو بکشونه به مسائل کاری و متفرقه . یه چیزی برای گفتن داشته باشه .
 -خانوم شهزادی .. شما خودتون از کار در کدوم قسمت بیشتر خوشتون میاد ؟
 -من کارای با کامپیوتر رو تر جیح میدم .
-استفاده ازمتد های جدید نرم افزاری در تمام قسمتهای بانک باید یواش یواش به کار بیفته و نمیشه گفت کارکامپیوتری و غیر کامپیوتری . اوایل باید موارد مربوط به صندوق و حسابداری تمام کامپیوتری شه و بعد هم قسمت مربوط به وامها .
 خودشو بهم نزدیک تر کرده بود .. در همین فاصله  رفت و بر گشتش به نظرم اومد خوشبو تر شده ولی از این حرکت و گستاخی اون خوشم نیومد .
-امیر خان جاتون تنگه ؟
 -نه  ولی دوست دارم با شما احساس صمیمیت بیشتری کنم . اگه دوست داشته باشین با هم میریم بیرون .
 -ببخشید شاید خانوم شما دوست داشته باشه با شما بیاد گردش ؟
-مسئله همینه دیگه اون خیلی کم حوصله هست .
 -منم مثل اونم .
 -ببینم بودن من ناراحتتون می کنه ؟
-نه واسه چی ؟
 -شما بهترین کار مند من هستید .
 سکوت کردم . گیج شده بودم . چه رفتاری رو باید پیش می گرفتم نمی دونستم .  دستشو گذاشته بود دور کمرم .
-خواهش می کنم آقای تهرانی این در شان شما نیست .
 منو به یاد عباس انداخته بود .. فکر کنم این از عباس پررو تر بود . دیگه خیلی خودمونی تر نشون می داد .
-شراره من دوستت دارم . اگه بخوای صیغه ات می کنم . این قدر سخت نگیر .
 -آقای تهرانی خواهش می کنم  حد خودتون رو رعایت بفر مایید .. بفرمایید ... منظورم این بود که برو گمشو ..
-در ضمن من پست پیشنهادی شما رو به این قیمت نمی خوام . اصلا پستی نمی خوام . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

هوس اینترنتی 100

من و آیدین واسه یکی دو ساعت بعدش هم با هم بودیم .  به اندازه کافی مهرداد رو بازی داده بودم . حقش بود که اونو این جوری دور بزنم و باهاش حال کنم . آدم صاف و ساده ای بود . با دنیایی از بیماری و مشکلات خاص خودش . به نظرم اون یک بیمار روحی بود . ولی من چرا این جوری شده بودم ؟ می تونم بگم تقصیر اون بود . به خاطر این که بار اول اون بود که با قرار دادن عکسای من در اینترنت غرور خاصی رو بهم داده بود که باعث شد با فرزاد آشنا شم و بعدشم چند تای دیگه .  چند روزی می شد که از تصاویر خودم در سایت خبری نداشتم . هنوز عکسهای زیادی بود که فرزاد اونا رو منتشر نکرده بود . ولی تقریبا می دونستم که شاید تماشای این عکسها مهرداد رو  مثل گذشته راضی نکنه . اون دلش خیلی بیشتر از اینا می خواست . می خواست که عملا منو با یکی دیگه ببینه و منم نمی خواستم در این خلاف با اون شریک شم . نمی خواستم اونو به آرزوش برسونم . تصاویری از خودم و فرزاد در سایت دیدم که برام تازگی داشت . اون شب از بس عکس و فیلم گرفته بود که دیگه در مورد همه شون حضور ذهن نداشتم . این تصاویر بازم یه حس و حالی رو در من ایجاد کرده بود ولی باید یواش یواش دور همه اینا رو قلم می کشیدم و به زندگی خودم می رسیدم . در واقع این اینترنت بود که منو تا به این جا رسونده بود و واقعی ترش این که مهرداد مسبب همه این حرکات من در دنیای مجازی شده که از اون به حقیقت هوسبازی هام رسیده بودم .. شاید بهتر این می بود که چشامو به روی مردای خوش تیپی که منو با نظر خریدارانه ای می نگریستند ببندم . .. یه روز که رفتم به محل کار مهرداد پشت پیشخوان یه مردی رو دیدم که تا حالا ندیده بودمش .  یه لحظه نگاهشو متوجه خودم دیدم . مثل این که نگاه زن طلب مردا در مورد من همچنان می خواست آتیشم برنه . سعی کردم از اون فضا فاصله بگیرم . چشم و ابروهای مشکی و صورت کشیده و مردونه اون جوون و لبای کوچولوش که اونو خیلی نازش کرده بود واسه یه لحظه طوری به  دلم نشسته بود که دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی به یادم اومد که با خودم عهد بستم که  باید دور این هوس بازیهامو قلم بگیرم . منی که شوهرمو دوست دارم و زیر بار حرف و کارای زورش نمیرم نباید این قدر به آسونی دم به تله بدم . در همین لحظه بود که فتانه اومد جلو ..
-سلام طناز جون . چه عجب ! بالاخره خانوم خانوما فرصت کردند یه سری به دوستان قدیمشون بزنن . دیگه اصلا یادت رفت یه فتانه ای داری .. حالا من بهت چی بگم دختر ..
 اون مرد به محض دیدن ما اومد جلو .
 -اوه یادم رفت داداش فرنودمو معرفی کنم . داداشم که از اون فیلمبردارا و فروشنده های درجه یکه . حسابی کارشو وارده .. اصلا دوست نداره کار یکجا نشینی رو . خودش هم کار به اندازه کافی داشته .. ولی اومده و تر جیح داده پیش مهرداد جون کار کنه.
 -یادم نمیاد قبلا در مورد دادشت با هام حرف زده باشی . من فکر می کردم تو تک فرزندی .
 من و فرنود با هم دست دادیم .  لبخندی گوشه لباش نقش بسته بود . ولی من سعی کردم بر خودم مسلط باشم و لبخندشو با لبخند جواب ندم ولی در عوض با رعایت ادب باهاش بر خورد کردم و خیلی معمولی باهاش سلام و احوالپرسی کردم . ولی دستامو برای ثانیه هایی در دستای خودش نگه داشت . بر شیطون لعنت . دستمو کشیدم و لبخندمو تحویل فتانه دادم . مهرداد دو سه تا فروشنده دختر هم استخدام کرده بود و کارش هم خیلی بالا گرفته بود . ولی هیشکی به اندازه فتانه نمی تونست کمک اون باشه . چون مدتهای زیادی بود که با اون کار می کرد و قلق فروشگاه و حتی خود مهر داد رو داشت و با مشتریان هم بر خوردش خوب بود .. .. گیج شده بودم .  من و فتانه رفتیم به گوشه ای .
 -داداش منو دیدی ؟ چطور بود ؟
 -دیدمش .. پسر خوش قیافه و مودبیه . یه چیزی در چهره اش وجود داره که می تونه دخترای زیادی رو بکشونه طرف خودش . زن داره ؟
-نه خوشبختانه مجرده .
-چرا خوشبختانه؟! مگه می خوای واسه دوستی آشنایی بری خواستگاری که مجرد بودنش خوشحالت می کنه .
-شاید واسه یه دوست بخوام برم خواستگاری . آره . اگه بگم اون از تو خوشش اومده شاید تعجب کنی .. اون فقط واسه تو .. واسه این که به مهرداد نزدیک شه اومده این جا تا با نشون دادن خودش به اون و صمیمیت با مهرداد همش یه حس نزدیکی با تو رو داشته باشه و هم این که بتونه یه جورایی شما رو دعوت کنه به خونه خودمون و زمینه آشنایی بیشتری با تو رو واسه خودش جور کنه .
-فتانه ! تو هم داری باهاش همکاری می کنی ؟
 -داداشم غکستو با من دید و دیگه نتونست خود نگه دار باشه . مثل آدمای عاشقی که لب به غذا نمی زنن تا به عشقشون برسن شده بود.
 -آخه من شوهر دارم .
-ولی من دیدم این چند وقتی تنوع بهت روحیه میده . مهرداد هم که اهل سختگیری نیست و تازه خوششم میاد که بقیه بدونن چه زن خوشگلی داره .. این شب جمعه ای می خوام تو و مهرداد رو دعوت کنم به خونه مون . داداش الان پیش منه .
-ولی اون جوری که منظورته من یکی نیستم .
 -ولی خب حالا دعوت ما رو رد نکن .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

لبخند سیاه 102

خیلی سخته دوباره عاشق شدن .. خیلی سخته  قدم به راهی بذاری که یک بار درش شکست خوردی . با یه دنیا امید و آرزو بهترین سالهای زندگیت رو صرف عشق و زندگی و هدفت کنی و اون وقت روز از نو روزی از نو . خدا که دیگه نمیاد نمیگه بفر ما این اول جوونیت از نو شروع کن .
-بیتا بهم بگو من کجا اشتباه کردم . کجای کار من اشتباه بود . من باید چیکار می کردم ؟
 -فدات شم چرا اشک می ریزی . آدما اگه می دونستن به یکی دیگه بگن کجای کار اونا اشتباهه خوب همه شون سعادتمند می شدن . ولی از بیشتر آدما اگه بپرسی احساس خوشبختی می کنن یا نه اونا میگن نه . میگن فلان جا ضرر کردیم . در اون کار شکست خوردیم . تو از من می پرسی کجای کارت اشتباه بود ؟ اگه من می دونستم چی به چیه زندگی من به این جا نمی رسید . هیچوقت در رابطه با دیگران خودت رو سرزنش نکن . این که بخوای به یکی باج بدی تا اون خوب باشه و خوب بشه ارزشی نداره . تو خودت خوب باش .. خودت پاک باش نجیب باش و به اصول زندگی و اون تعهدی که دادی وفادار باش این از همه چی مهم تره . نگرش و فلسفه تو به زندگی باید یک نگرش و فکری سالم باشه .. مثلا می خواستی چیکار کنی .. این که بگی اگه من فتانه رو آزاد نمی ذاشتم این طور نمی شد اگه خونه و زمین به اسمش نمی کردم به این جا نمی رسید همه اینا فقط یک حرفه .  نمیشه گفت چه احساسی داره . اون کسی که دوستش داری اونی که بهش اهمیت میدی اونه که باید از درون خودشو ساخته باشه . توان بالقوه اون بر اساس پاکی و صداقت و وفاداری در عشق باشه . وقتی قلبتو به یکی دیگه بدی وقتی روحتو با یکی دیگه یکی کنی و اونم درکت کنه دیگه تا قیام قیامت باید که در کنارش احساس آرامش کنی .. گاهی یه گرد بادی میاد و همه چی رو با هم دفن می کنه ولی بیشتر جدایی ها رو یکی از دو تا سبب میشه . اون طوفان ,  خودشه .. اونه که می خواد یه همراه دیگه پیدا کنه و بره به یه راه دیگه . راهشو گم می کنه . مطمئن باش کسی که بی دلیل موجه به عشق پاک و عاشق پاکش پشت پا می زنه هیچوقت رنگ خوشی رو به خودش نمی بینه و هیچوقت نمی تونه حس وفاداری رو در خودش به وجود بیاره . قلب چنین آدمی از اول این آمادگی رو داشته که یه غبار سیاهی روش بشینه .. دل همه آدما این آمادگی رو داره . به نظر من ثابت قدم بودن در عشق اراده ای قوی می خواد .. حتی تو می تونی اون قدر قوی باشی که وقتی به یک زن نامحرم بی حجاب میکاپ کرده نگاه کنی تحریک نشی و دلت پیش زنی باشه که با تمام وجود دوستش داری . روح  و اندیشه و اراده ات باید اون قدر قوی باشه که با هیچ زلزله ای نلرزه .. 
-میگی بیتا پس ما  هیچوقت نباید عاشق شیم ؟
-فرهاد تو می تونی عاشق شدنو از خدا یاد بگیری . اونم بنده هاشو دوست داره . ولی بیش از همه از همین آدما خیانت می بینه .. فکر می کنی بازم عاشق نمیشه ؟ زندگی واسه همین شکست خوردنها و پیروز شدنهاست دیگه . چه بخوای چه نخوای یه روز با تمام این شکستها و پیروزیها وداع می کنیم .
 بیتا با زبون بی زبونی بهم می گفت که منم می تونم عاشق شم . منم می تونم بازم کسی رو دوست داشته باشم . اون می خواست منو به زندگی امید وارم کنه . کاری کنه که خودمو خیلی بیشتر و بهتر بشناسم . اون دوستم داشت . اینو در حرکاتش می خوندم .. حس می کردم عاشق بیتام ولی دل کندن از گذشته واسم سخته . یه حس سر خوردگی داشتم . این که بازم بخوام نابود شم  . می دونستم اگه بازم صحنه تلخ و درد ناک سکس فتانه  و اون کثافتو ببینم  زجر می کشم بازم به یاد غم و درد های گذشته می افتم و شیرینی هایی که انتهاش زجر و  تلخی بود . همیشه از قصه هایی که تهش  درد ناک باشه بدم میومد . من باید با این درد و اندوه بجنگم . من باید نشون بدم به فتانه نشون بدم که زندگی برای من ادامه داره . ولی بیتا میگه که تو باید اینو به خودت نشون بدی . فتانه که نمی خواد تو رو آزار بده . شایدم گاهی پیش وجدانش احساس شرمندگی کنه . اون در واقع به فکر خودشه . بازم حال و روز خودمو نمی دونستم . گاهی زمان واسه آدما خیلی زود می گذره و گاهی هم خیلی دیر اما من در شرایطی قرار داشتم که هم واسم زود می گذشت و هم دیر .. در کنار بیتا بودن رو گذرا می دیدم و به فتانه فکر کردن و آخرین ضربه رو خوردنو خیلی دیر می دیدم .  حالتی رو داشتم که طرف می خواد طناب دار به گردنش آویخته شه .. شاید در این جا من به خوشبختی می رسیدم . آن سوی اعدام و این گونه مردن من زندگی دیگه ای وجود داشت . رسیده بودم به شبی که فرداش می خواستم برم به سراغ فتانه .. بیتا  ازم خواسته بود که حال خودمو خراب تر نکنم و بی جهت وارد اینترنت نشم . منم مث یه بچه حرف شنو حرفاشو گوش می کردم ولی وقتی یه بار رفت دستشویی سریع یه سری زدم و دیدم که فتانه چیزی اضافه نکرده .. رفتارم در شب آخر طوری شده بود که انگاری آخرین شب زندگیم شده باشه . بیتا به خوبی متوجه این موضوع شده بود .
 -فرهاد  حالا تو می دونی تودلم چی می گذره . اگرم برات مهم نباشه می تونم دلمو به این خوش کنم که برای من مهمه و به اون اهمیت میدم .
-بیتا واسه چی میگی که احساس تو واسم مهم نیست . تو چرا وضعمو درک نمی کنی ..
 -حالت خوش نیست فرهاد این نگرانم می کنه .. می تونم یه چیزی ازت بخوام ؟
-چی می خوای ..
 -دلم می خواد امشب پیشم بخوابی .. چرا این جوری نگام می کنی فرهاد .. فکرای بد به سرت نزنه .. می  خوام  با آغوش گرم هم چشامونو بذاریم رو هم . می خوام با صدای نفسهای هم بخوابیم .. و من با احساس عاشقانه ام . می خوام آروم بگیری . می دونم می تونم تو رو از این تنهایی درت بیارم .  بهت قول میدم اون قدر بیدار بمونم تا خوابت کنم . اگه خوابم برد بیدارم کن تا خوابت کنم .
  حال و روزم خنده دار شده بود . یه شلوار راحتی زنونه از بیتا گرفته پام کردم . ولی اون با یه لباس نازک یکسره که دامنه اون تا مچ پاش می رسید کنارم دراز کشیده بود .
-می تونم بغلت بزنم بیتا ؟
 -آخ که چقدروقتی بچه بودم دوست داشتم بابام بغلم بزنه و کنارش بخوابم .
 -حالا دلت می خواد من جای بابات باشم ؟
-فرهاد تو با اون فرق می کنی .
  حس کردم بغل زدن این دفعه ما با دفعات پیش کمی فرق می کنه . برجستگی سینه هاشو از زیر پیراهنش احساس می کردم . می دونستم که اونم از این تماس خوشش میاد چون خودشو کنار نکشید . ترجیح دادم که با بوسه ای از لبان گرمش به سینه هاش فکر نکنم .  به این فکر نکنم که به خودم اجازه پیشروی بیشتری رو بدم . شاید اونم فقط تا همین حد رضایت داده باشه ..
-فرهاد ..-چیه .. چی می خوای بگی ..
 -دلم می خواد  تا آخر عمرم همین جوری توبغلت بمونم .
-باشه ..به همین خیال باش .
-دستم میندازی ؟
-آخه نمیشه.
 -ولی در خیال که میشه .
 -عزیزم بیتای من در واقعیت هم میشه .
 واسه این که نشون بدم باهاش شوخی کردم  اونو به خودم فشردم .  پاهامو عقب کشیدم تا متوجه هوسم نشه .. ولی اون خودشو بیشتر بهم چسبوند .. نه .. حالا نه .. نمی خواستم که منم مث فتانه باشم . ولی اگرم می بودم کسی حق نداشت بهم ایراد بگیره .. چقدر هوسم زیاد شده بود .. دستمو یه سینه های بیتا رسونده بودم  ولی اونو با پیراهنش لمس می کردم . پاهاشو رو پاهام حرکت می داد .. خیلی با خودم می جنگیدم که کاری انجام ندم .
 -فرهاد خیلی بی حس شدم . تو هم حس منو داری ؟
 -تو چی فکر می کنی ..
زانوشو به لاپام زد و گفت حس کردن همین واسم کافیه .. خجالت کشیدم ..
-منو ببخش بیتا .
 -چی رو ببخشم ؟. من نیازم بیشتر از توست .. منو ببوس .. به بدنم دست بزن .
-بیتا نمی دونم چمه .. هوسم زیاده حس می کنم .
 -می دونم چی حس می کنی .. تا وقتی که اون آخرین طناب پاره ات با فتانه رو به زمین ننداختی دلت رضا نمیده که تابوهای بیشتری رو بشکنی . واسه همیناست که عاشقتم .
 نیمی از یه طرف سینه اش افتاده بود بیرون . دهنمو گذاشتم روش با نوکش ور رفتم و میکش زدم . اونم دستشو گذاشت لاپام و با کیر ورم کرده داخل شلوارم بازی کرد . به خودم فشار می آوردم که آبم نیاد .
 -فرهاد راحت باش .
 خودمو ول کردم . احساس آرامش می کردم . جهش های آب کیرم هر چند داخل شلوار بود ولی بهم آرامش می داد . می دونم نتونستم ارضاش کنم ولی خیلی آروم و عاشقونه در آغوشم به خواب رفته بود . گفته بود که اگه زود تر از تو خوابم برد بیدارم کن ولی دلشو نداشتم . به چند ساعت دیگه فکر می کردم به لحظه ای که این بار به فتانه بگم که برای همیشه از زندگیم بره بیرون . با این که حق با من بود ولی خیلی سختم بود حتی به یک زن کثیف و آلوده و خیانتکار این حرفو بزنم آخه اون با همه آلودگی هاش یه زمانی پاک بود ولی باید واقع گرا می بودم . ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

هر کی به هر کی 252

عفت  شروع کرد به پشتک وارو زدن و بعدش که کاملا می ایستاد و سر پا می شد طوری سر پا می شد که مردا بی اختیار واسش سرو دست می شکستند . افراد میانسال و مسن چقدر دوستش داشتند فکر کنم بیشتر عاشق رقصای عربیش بودن . معلوم نبود این آهنگ های ناب  و شاد عربی رو از کجا آورده بودن .
-عفت تو نوبت نگهبانیته  . بازم  شروع کردی ؟
 مردایی که دور و بر عفت بودن مشتهای گرده کرده شو به طرف اشرف دراز کرده فریاد می زدند جنگ جنگ تا پیروزی .. اونا به طرف عفت رفتند . دیگه سر و صدای اشرف تاثیری نداشت که فریاد می زد عفت نگهبانه . دو تا از مردا کیرشونو گرفته بودن طرف اشرف می گفتن شلوغش نکن فر مانده جرت میدیم . اشرف هم واسه این که پیش اون دو تا تازه وارد کم نیاره دیگه ادامه نداد . اون دو تا هاج و واج به جمعیت نگاه می کردند . زبونشون بند اومده بود . نه تر کی حرف می زدند و نه فارسی . اصلا یه چیزی جلوی اونا رو گرفته بود . گوشه و کنار هر کدوم یکی رو چسبیده بودند و بر نامه تلنبه زنی داغ داغ بود .  بالاخره میثم زبون باز کرد و در حالی که به تته پته افتاده بود به من گفت ..
 -آقا آریا رزمایش کاروان راهیان نور همینه ؟
-میثم جان جامعه ای که همه با هم برابر باشن همینه دیگه . ما می خواهیم نشون بدیم که اگه فردا پس فردا دنیا رو اشغال کنیم و بگیریم و صدای آزادیخواهی ملت ایران را به تمام جهان برسانیم شرایط همونی میشه که این جا می بینیم و این از اثرات انرژی هسته ایه که هسته درونی ما رو قوی کرده داریم جانفشانی می کنیم .
  مخ میثمو کار گرفته بودم و اونم اصلا سر در نمی آورد که من چی دارم میگم .
شهره : ببخشید آریا جون این جوری که  بیشتر تحریک کننده هست . این کارایی که اینا دارن انجام میدن زنا محسوب نمیشه ؟
-نه عزیزم زنا از نظر شرعی یه حد و حدودی داره .. یک شاکی باید وجود داشته باشه . شوهر زن و  زن شوهر باید ناراضی باشه و کتبا مراتب شکایت خودشو به قاضی شرع اعلام کنه و یا به مراجع قضایی .
 شهره رو دیگه بیشتر از شوهرش گیج کرده بودم .. عفت چه صحنه جالبی درست کرده بود دو تا از پیر مردا که از نو احساس جوانی کرده و کیر سیزده چهار ده سانتی خودشونو یک تیر برق حساب می کردند دو تایی داشتن عفت رو از کس و کون می کردن . عارف پسر عفت هم خودشو رسوند طرف مادرش .
-شهره جون می بینی ؟ اون عارف پسر عفته . چه حالی می کنه که مامانشو زیر کیر دو نفر دیگه می بینه . روز اولی که مامانشو می خواستیم وارد گود بکنیم خیلی عصبی بود ولی نرم نرمک تونستیم هر دو تا شونو بیاریم توی خط. قبلش کاری کردیم که پسره مامانو بکنه ..
 شهره : بازم باید ببخشید این چه ربطی به مانور داره و اسرار ی که شما با خودتون به این جا آوردین ؟ به نظر شما اسرائیل می خواد  به این جا حمله کنه ؟
 --نه ما باید برای مقابله آماده شیم . اگه یک مادر پسرشو می کنه و بر عکس .. علتش این نیست که بی بند و باری در جامعه رو رواجش بدیم بلکه بیشتر به این دلیله که  از اون جایی که سکس با محارم در تصور نمی گنجه با این کار نوعی مقاومت و شکیبایی برای کنندگان کار به وجود میاد .
 این همه روضه خونی واسه اون دو نفر کردم و کلاس گذاشتم . میثم رو کرد به اشرف و گفت .
-من هم می خوام یک بسیجی باشم و به کشورم خدمت کنم .. در این مراسم و رزمایش شرکت کنم .
-میثم جان شرکت کنندگان در این مانور همه شون فامیل هستند ..
شهره : بنی آدم اعضای یکدیگرند .
 -اونو دیگه پری جان می دونه و کار شناسش که زنا رو چک می کنه .
 میثم : شهره کی به تو گفته که تو هم بخوای عضو شی.
-فکر کردی میثم که من می ذارم تو تنها و بدور از من بری و ثوابشو ببری ؟ من هم دوست دارم در این امر خیر شرکت کنم .
 اشرف : کارشناس و مجوز دهنده خانوما بغل دستت وایساده.
 -آریا ؟
 -بله خودشه اون زنا رو می کنه و بعد امضا می زنه که می تونن عضو بسیج هسته ای یا سکس گروهی شن   . البته مادر بزرگش پری هم باید امضا بزنه .
-پس شما چی ؟
-خب این بر نامه رو چون اونا بنا گذاشتند قانون اساسی اونو خودشون پایه گذاری کرده من نقش اجرایی رهبریت و نظارت رو دارم . تا اونجایی که من می دونم اونا چون در سفرن عضو موقت و مهمان قبول می کنن . وگرنه باید فامیل می بودین .
 می دونستم که اشرف هم داره چرت و پرت میگه ..
 شهره : من که قبلا امتحانمو به آریا جون پس دادم .
-تو خیلی چیزا دادی . ولی تا نیت نباشه کار درست نیست . از وقتی که تصمیم گرفتی باید به پری اطلاع بدی و آریا با تو حال می کنه به تو امتیاز میده ..
-چون من تازه امتحانش کردم اگه بر نامه ای هم بشه همین جوری قبولش می کنم .. شهره : باید امتحان بگیری من از بی عدالتی خوشم نمیاد .
 وای عارف کیرشو فرو کرد توی دهن مامانش .. چند نفری افتادن رو سر عفت ولی اون عین یک شیر حریف همه شون بود ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

مامان بخش بر چهار 95

نیما عین سگ زوزه می کشید و من لذت می بردم .. اسحاقو کشیدم به گوشه ای و گفتم هر گزاز پیروزی بر دشمن  مغرور نشو . به یاد داشته باش که ممکنه شکست برای تو هم باشه . اما انسانی که از شکستش هم پند بگیره همیشه پیروزه ..
-میگی حالا چیکار کنیم .
 -تا دلت بخواد به اینا دستور میدیم .
 -نیما جان به اندازه کافی پذیرای درد شدند .. حالا از پسرای گلم درخواست  می کنم که تشریف بیارن و به هر نحوی که صلاح می دونن با محجوبه خانوم حال بفر مایند .   البته عذر می خوام من نباید بگم . نظر قهرمان کیر طلایی مسابقه اسحاق جان شرطه -خواهش می کنم مادر جان هر چه شما بفر مایید کاملا درست و بر حقه . آروم زیر گوشش گفتم اسحاق تو بگو . منظورمو گرفتی ؟ سه تا کیر توی دو تا سوراخ ..
 -باشه مامان
 محجوبه : چی داری به این بچه ننه بی اختیار میگی ؟
 -همین بچه ننه بچه بابای تو رو آقای تو روشکست داده . کیر همین بچه ننه بوده که توی بچه ننه ناز نازو رو به غش کردن انداخته ..
 محجوبه رو اگه کارد می زدی خونش در نمیومد . خیلی حال می داد  که اونو این جوری می دیدم . به من لذت می داد .
 اسحاق : احسان و افشین و اشکان شما دو تا تون کیرتون رو فرو می کنین توی کون محجوبه و یکی هم می ذاره توی کسش .
 محجوبه : نه این عادلانه نیست .
-این کار نشد نداره . خیلی راحت هم انجام پذیره . پس طفره رفتن از اون بی خوده . ما از اول هم قرار گذاشتیم که اگه کاری میشه که انجامش بدیم و نشد نداره انجامش بدیم . پس مخالفت الکی تاثیری نداره . من که از شما نخواستم برای من چشمه آب حیاتو بیارین . این جوری  سوراخ کون محجوبه خانوم به اندازه ای از گشادی می رسه که آقا نیما از این به بعد راحت تر می تونه کیرشو فرو کنه داخل اون .
 احسان رفت زیر بدن محجوبه , افشین هم ایستاده کیرشو با فشار فرو کرد توی کون زن نیما . نیما اومد جلو محکم جلوی دهن زنشو گرفته بود که اون جیغ نکشه  .
 -داداش اسحاق واقعا شاهکار کردی که اون کیر کلفت رو یک ضرب کردیش توی کون این زن . من دو ضربشو هم به زور کردم .
 نیما :  با زنم مدارا کنین . اون هنوز در شوک ضربت اسحاقه ..
 اشکان هم پاهاشو از دو طرف پهلو های محجوبه رد کرد و روش سوار شده کیرشو از بغل کیر داداشش فرو کرد توی کون محجوبه ولی واسه این که در نیاد زیاد حرکت نمی داد . در عوض احسان کیرشو توی کس حرکت می داد و افشین هم که ایستاده و از رو برو کیرشو در کون محجوبه مستقر کرده بود یه حرکتایی انجام می داد .
 نیما : زنم گشاد شد .
-ببینم پسر مگه می خوای اونو ببری موزه نگهش داشته باشی که تنگ بمونه ؟ الان خیار توی کون تو همین جور مونده .  در مرحله بعدی هویج و بعد موز و بعدش بادمجون فرو می کنیم توی کونت . کون تو هم ممکنه گشاد شه . اتفاقا این جوری بهتره  عمل دفع بهتر انجام میشه .
 اسحاق که باید دستور می داد رو کرد به من و گفت مامان جان جسارت میشه  اگه امکان داره من به شما تفویض اختیار کنم که هر کاری رو که دوست دارین انجام بدین؟
 -عزیز دلم دستور بده تو برنده شدی ..اگه امکان داره حالا موز و بعد هویج و بعد بادمجونو توی کون  نیما جون وارد بفر مایید که با باز شدن کون شاید زبونشون بسته شه . این زن و شوهر حسابی از سوراخ گشاد شن و به اندازه کافی حال کنن .
خیار هنوز توی کون نیما مونده بود . اونو کشیدم بیرون و هویج رو که کمی کلفت تر و دراز تر از خیار بود کردمش توی کون ..
-این قدر از مردای کونی بدم میاد که نگو و نپرس . نیما جون همش از این می ترسم که یه وقتی با این اقلام حال کنی و اون وقت کونی شی . اگه این جوری شه من دیگه زیر کیر تو نمی خوابم .
 چند تا محکم به کون نیما زدم و هویج رو به جای خیار کردمش توی کون .. 
-منصوره  جون .. شنیدم که هویج ویتامین آ داره برای چشم خیلی خوبه . شما می تونین اون قسمت از هویج رو که از کون نیما جون بیرون مونده گاز بزنین و میل کنین . فقط مراقب باشین زیاد نخورین که یه وقتی ممکنه به اندازه ای توی کونش جا بمونه که نشه بیرون کشیدش . فقط یک نفر بیاد گاز بزنه ببینم چه جوری می خوره .. پس کسی نمیاد . مثل این که خودم باید دهن به کار شم .
 یه گازی به این هویج زدم که یارو یه تکونی به خودش داد .
 -پسر من که اونو هلش ندادم  به طرف جلو نترس .. ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی