ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 148

وقتی چشامو باز کردم و خودمو توی بغل پژمان دیدم برای لحظاتی تعجب کردم . راستش خستگی و بی خوابی من تا حدود زیادی رفع شده بود ولی چند ثانیه ای این انتظارو داشتم که جبار رو در کنار خودم ببینم نه پژمان رو .  همون چند ساعت بودن با جبار برای من عادت شده بود . من و شوهرم کاملا لخت توی بغل هم بودیم . خیلی خوشم میومد از این که به وقت خواب و استراحت کاملا برهنه در آغوش عشقم و شوهرم باشم . و در رابطه با جبار هم همین جوری دوست داشتم و عمل می کردم .
 -عزیزم بغلم بزن . با من ور برو منو ببوس ..
و انگاری که اون می دونست که زنش چی می خواد و چه روحیه ای داره و احساسش چیه . چون همه اون کارایی رو که دوست داشتم اون در حال پیاده کردن روی من بود .
-دوستت دارم . دوستت دارم آتنا به وجود تو افتخار می کنم . آرزوی هر مردی اینه که یک زنی مثل تو داشته باشه  - فدات شم تو الان برای چند مین باریه که این حرفو می زنی و منو شر منده می کنی . فکر نمی کنی که با گفتن این حرفا من دیگه خودمو بگیرم و اون آدم سابق نباشم ؟
 -اتفاقا هر بار که بیشتر بهت میگم دوستت دارم تو بیشتر پای بند زندگی و اصول زنا شویی میشی .
من نمی دونستم که دقیقا اون رو چه چیزایی از من انگشت گذاشته و من چه کارایی انجام دادم که اون به این نتیجه رسیده ؟  خیلی سریع دستاشو رسوند به کون من .  با این که عاشق این گونه ور رفتن هاش بودم و دوست داشتم که بیشتر با کون من بازی کنه ولی نمی دونم چرا در اون دقایق دوست داشتم که اون منو ببوسه نازمو بکشه . به من بگه دوستم داره .. خاطرمو خیلی می خواد . لبامو باز و بسته کردم .. پژمان فهمید که باید چیکار کنه . حالا من و اون رو بروی هم قرار داشتیم البته از پهلو . اون لباشو رو لبای من قرار داد . حس کردم که جبار داره منو می بوسه   با این که پژمانو دوست داشتم ولی گویی دوست داشتم فانتزی جبار رو از یاد نبرم تا به امید با اون بودن این دقایق رو سپری کنم . پژمان دستاشو به لای پام رسوند .. از همون مسیر انگشت شستشو کرد توی کس من و انگشت وسطی دست راستشو هم کرد توی کون من . انگشتو تا به آخر فرو کرد توی کونم و طوری هم  با عضلات مقعد من بازی می کرد که حس می کردم که من همونو یک کیر حساب می کنم . ولی اون با این کارش منو برده بود به خاطرات چند ساعت قبلم که جبار هم همین کارو باهام انجام داده بود . یه حس دفع بهم دست داده بود ولی یواش یواش عادت کردم . خوشم میومد .. اوخ که چقدر با حال بود ..
-اووووووووهههههه ..نههههههه ..نهههههههه .. عزبزم .. فدات شم . این روزا خیلی تنهات می ذارم . باید منو ببخشی . اصلا دوست ندارم ولت کنم و برم .
 -این چه حرفیه می زنی آتنا .. من به تو می بالم . خیلی ها آرزوشونه که یه زنی مثل تو رو داشته باشن ..
این حرفا رو بر زبون آورد و یه بار دیگه لباشو  به لبام چسبوند .. چقدر قشنگ حرکات  انگشت توی  کونو انجام می داد . دیگه جز کیر هیچی نمی تونست سر حالم کنه . مدام جبار رو می دیدم که با کیر کلفتش افتاده به جون من .. اونو تصور می کردم تا سکس با شوهرم و اصلا این لحظات برام کلیشه ای نشه .. و وقتی هم که با معشوقم بودم با یه حسی که دارم یه کار اصولی و منطقی رو بر مبنای عشق و احساسم انجام میدم با هاش عشقبازی می کردم و سعی داشتم به خودم بقبولونم که این کار درسته .    با حرکاتی که نشون دادم شوهرمو وادار کردم که منو بر گردونه و کونمو زیر بال و پر کیرش بگیره . نمی خواستم مجبورش کنم که حتما کونمو بکنه ولی دلم طاقت نمی گرفت . کیرشو از پشت توی دستم گرفتم .. یه لحظه حس کردم که اون  می خواد اونو فرو کنه به کسم . ولی بازم مثل بیشتر وقتا این کون بود که کیر می طلبید . کیرشو گرفته بودم  و اونو رو ی سوراخ کونم حرکت می دادم ..
 -عزیزم . کونم در خد مت توست می تونی کیرت رو فرو کنی داخلش ..
انگشتای جبار کونمو آماده کرده بود و حالا با کیرش بود که باید پرواز می کردم . چشامو بسته بودم و با حس گاییده شدن توسط جبار اون لحظاتو سپری می کردم . قسمتی از کیر شوهرمو توی کونم حس می کردم ..
-جاااااااان چه کیفی داره .. تا می تونی بذار که بره . بره بچسبه به روده ام .. یه جوری منو بکن که کیرت رو اون داخل حرکت بدی .. اوخ عزیزم عزیزم .. چقدر کیف داره .. اون کیرشو در یه حالت خلاصی هم می تونست توی کون من حرکت بده .. کونمو یه پهلو تر کرده دستامو گذاشتم دو طرف کونم .. نزدیک بود بگم جبار کونم جا داره  کیرت رو بیشتر بفرست بره . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادر شوهر 46

کارینا حریصانه و با تمام وجود خودشو رو تن کیمیا حرکت می داد ...
-اووووههه ماااااااماااااااان حواست  به من باشه . نمی خوام چیزی حواست رو پرت کنه . خوشت میاد کیمیا جون من ؟ استاد نازم ..
 کیمیا : اوووووووخخخخخخخ .. بغلتون .. بغلتون .. همین جوری خوبه .. قالبشو بنداز رو قالب من ... دو تا لبه هاشو رو هم قرار بده .. خودت رو بکش روش . از پایین به بالا حرکت بده .. چقدر خوب این کارو می کنی . هیشکی مث تو نمی تونه کس چرخونی و کس غلتونی کنه ...
اون طرف که مهوش و ماریا کنجکاو شده بودند خودشونو به پشت در باز اتاق اونا رسوندن . از کناره های در شاهد بودن که سحر چه جوری قفل کرده یه گوشه ای وایساده مات و مبهوت داره اونا رو نگاه می کنه  . نمی تونست چیزی بگه . ماریا  دست مادر شوهرشو به سمت خود کشید و دو سه متری از اون نقطه دور شدند تا یه چیزی بهش بگه
-مامان فکر می کنی سحر حالش خوبه ؟ انگار در این عالم نیست . نکنه سنکوب کرده باشه .
 مهوش :  دخترم چی داری میگی . اون اگه می خواست سنکوب کنه الان تکون نمی خورد و میفتاد رو زمین . اون شوکه شده . در یه حالت ایستایی . چی بگم باورش نمیشه . اون واسه خودش خیالبافی هایی کرده بود که با شکست روبرو شد . فکرشو نمی کرد که کارینا هم خط خودش شده باشه . خوشم اومد . تازه اون هنوز یه دختره . مثل ما که نمی تونه حال کنه .  سحر به خوبی می دونه که شکست خورده . ولی در همین مدت  کوتاهی که با هاش آشنا شدم مطمئن باش اون سعیشو می کنه به هر نحوی که شده زهرشو بریزه . از این آدما باید دوری کرد تا  بهمون ضرر نرسه یا یه جوری آدم شن که من فکر نکنم آدمای حسود به این سادگی ها آدم بشو باشن . ... بیا بریم صحنه رو نگاه کنیم حال کنیم ..
ماریا : یه وقتی متوجه ما نشن و ناراحت شن..
مهوش : واسه چی ؟! کار خلاف که نیست . اونا هم می تونن ما رو ببینن که داریم با هم لز می کنیم . تازه ما که با کیمیا و کارینا جون مشکلی نداریم و سحر هم همین طور .. ولی اون الان در شرایطیه که نمی تونه شکست رو تحمل کنه .. مخصوصا اگه بفهمه ما اونو در این شرایط دبدیمش .. .. بیا حالا نگاه کنیم و حالشو ببریم ..
مهوش و ماریا از کنار در  بدون توجه به سحر که یه گوشه اتاق ایستاده بود و پا هاش شل شده به صحنه لز کارینا و کیمیا نگاه می کرد ند ... کارینا پاهای کیمیا رو به دو سمت بازش کرد و لباشو انداخت رو کس  اون .. زبونشو تا می تونست از حلقومش در آورد و اونو مثل یک شمشیر تیز وارد کس مادر شوهرش کرد .. کیمیا با موهای سر عروسش بازی می کرد ..
-آخخخخخخخخخ عزیزم .. عشق من . عروس خوشگل من .. هیشکی تو دنیا به اندازه تو نمی تونه به من حال بده . سحر چون چرا وایسادی اون جوری نگامون می کنی . فدات شم . کارینا جون می دونی سحر جون چشه ؟ الان بهت میگم اون نگران من و حال و احوال منه .  همش از این هراس داره که نکنه به من خوش نگذره .. اوووووففففففف فدات شم کارینا جون . اون حالا داره می بینه که من چقدر دارم ازت لذت می برم .. بخور کسمو .. بخور .. فدای تو دختر خوشگلم بشم .  
کارینا احساس آرامش می کرد . با این که دختر بی رحمی نبود ولی از بس بی رحمی های روز گار و گستاخی های سحر رو دیده بود خوشش میومد که اونو بیشتر و بیشتر بسوزونه . جیگرشو آتیش بده .. سحر هنوز خودشو نگرفته بود .. نمی تونست هضم کنه که چی شده . کارینا دستشو گذاشته بود رو سینه های کیمیا ..
کیمیا : عالیه عزیزم .. خیلی خوبه .. همین جوری خوبه ..
سحر خیلی زود وا داده بود . عین آدمایی که  دچار افسردگی بوده به نقطه ای خیره میشن سحر هم همچه حالتی داشت و از پنجره بیرونو نگاه می کرد . کارینا و کیمیا سعی می کردند بدون اعتنا به سحر به کارشون ادامه بدن .. . سحر به اون دو نفر نگاه می کرد وبه این فکر می کرد که یعنی تا حالا اونو سر کار گذاشته بودن ؟ یعنی این آخرین امید اونم باد هوا شده ؟ نقشه اش نقش بر آب شده ؟ نه .. اون کسی نیست که شکست رو قبول کنه . کارینا شروع کرد به بوسیدن کیمیا از پیشونی به طرف نوک پاشو .. این کارو به آرومی و با هوس انجام می داد .  کیمیا چشاشو بسته بود ..
کیمیا : آههههههه عزیزم .. منو می بخشی .. اگه تکون نمی خورم واسه اینه که حس ندارم . نمی تونم .. خوب که ردیف شدم ردیفت می کنم ..
کارینا : فدای تو مامان خوشگلم بشم . تو که سر حال باشی انگاری من سر حالم .. .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

پسران طلایی 166

سینا خودشو ئرسونده بود به یه شهر دیگه .  و درست رفت به همون آدرسی که شیرین داده بود ..  جایی هم که بهش پا گذاشته بود عین یه قصر بود .. خونه ای که نظیرشو در یکی دو بار دیگه از این ما موریت هاش رفته بود ولی این یکی حال و هوای دیگه ای داشت . یه خونه ای در کنار شهر . با دور نمایی زیبا از درختان تبریزی و نمایی از رشته کوههایی که به وقت  غروب و طلوع آفتاب جلوه زیبایی به این خونه بخشیده و چشم انداز قشنگی بهش می دادن .. خونه ای که   خد متکاراش که همگی زن بودن خیلی بیشتر از اعضای اون بود . سینا وارد اون خونه شد .. صدای پارس چند سگ اونو به خودش آورد که نباید همچین به گشت و گذار در این ساختمون دل خوش کنه . تازه اون نیومده بود این جا که بگرده . هدف اون چیز دیگه ای بود و اون لذت  بردن و لذت دادن بود .. بالاخره به یک سر سرای بزگی رسید . زنی رو دید خوش ترکیب و روسری به سر بسته . با یه مانتوی بلند که خودشو رسوند به نزدیکی اون .
 -بفر مایید آقا سینا .. از این سمته .. خوش آمدید . منتظر شما بودیم .
حس کرد که زن سخنشه که این جوری خودشو بهش نزدیک کرده . یه نگاهی از همون پشت به سر تا پای اون زن انداخت و به این فکر کرد که یعنی باید این زن رو بکنه ؟ این همونیه که  به شوهرش گفته که باید یکی رو برای من بیاری تا من موافقت کنم که با دخترت باشی ؟ دخترش تازه هیجده سالش شده بود و پدر تونست قانع شه که حالا دیگه موردی نداره که با اون باشه .. لحظاتی بعد پسر در کنار اون  سه نفر قرار داشت . دختر لاغر بود . مثل  باباش . می شد گفت که خیلی خوشگله . مادرش هم ناز بود و تپل .. ولی پوست بدن پدر و دختر سفید تر بود . هر چند مادرش جذابیت خاصی داشت . پدر نگران بود .. زن اسمش بود عاطفه و دختره  رو هم عطیه صداش می زدن .. پدره هم که یه چیزی حدود چهل و پنج سال  نشون می داد اسمش بود مسعود . عطیه  خودشو به پدرش چسبونده بود .. سینا دستشو به طرف زن دراز کرد تا با هاش دست بده .. ولی زن سختش بود . نمی دونست که باید چیکار کنه و چه عکس العملی نشون بده . اون هنوز باورش نمی شد که مسعود و عاطفه این تصمیمو گرفته باشند . زن تازه چهل سالش تموم شده بود . یه چیزی حدود پنج سال از شوهرش کوچیک تر بود .   فکر می کرد که نباید دختر و باباشو تا این حد آزاد می ذاشته که با هم برن به دنیای مجازی و اینترنت . وقتی هم که دستشون به جایی بند نباشه همدیگه رو پیدا کنن . عاطفه بیشتر شبا رو خسته بود و زود می خوابید . طبعش هم زیاد گرم نبود . با این حال اگه می خواست پیش شوهرش بخوابه بیشتر این کارا رو روزا انجام می داد . وحالا اون نتونسته بود مادر خوبی برای  تنها فرزندش باشه .
مسعود : حتما اطلاع دارین  که برای چه کاری  این جایی ..
 سینا گفت آره  می دونم .
 -و حتما اینو هم می دونی که من دوست ندارم که یک تار مو از سر دخترم کم شه . اگه اون جیغ بکشه و داد بزنه و بگه که من  از این پسره ناراضی هستم اون سگایی که صداشونو شنیدی خیلی ناراحت میشن .
 سینا از این یه تیکه خوشش نیومد . حس کرد که این سه تا باید یه مشکل روحی خاصی داشته باشن . پدر و دختر دیوونه به نظر می رسیدند هر چند که زن هم دست کمی از اونا نداشت . دختره  یه ساپورت مشکی پاش بود  که روش یه مانتوی کوتاه انداخته بود و مادره هم که وقتی مانتوشو در آورد اون جینی که پاش کرده بود نشون می داد که چه کون تپل و بر جسته ای داره . عاطفه در همون نگاه اول از سینا  خوشش اومده بود . ولی اون عمری رو در کنار شوهرش گذرونده بود .  و براش سخت بود که بخواد این جوری به یه پسر غریبه چراع سبز نشون بده . با این حال نمی تونست تحمل کنه که شوهرش در نهایت گستاخی بیاد و با دخترش طرف شه . اگه اون به خاطر ثروت و پولی که از پارو بالاتر می رفت می خواست هر روز با یه زنی باشه چه کاری از دست او ساخته بود ! بهترین راه رو در همین دیده بود که این پیشنهادو بده که مقابله به مثل کنه . تا حدودی امید وار بود که با پیش کشیدن این تقاضا شوهره از سکس با دخترش منصرف شه ولی دو تایی شون تحت تاثیر دنیای مجازی قرار گرفته بودند .
 مسعود : بریم یه چیزی بخوریم بیشتر با هم آشنا شیم ..
عطیه روسری از سرش بر داشت .
 -مامان تو هم می تونی روسریتو بر داری ..
عاطفه یه نگاهی به دخترش انداخت و اخمی کرد که دختره ادامه نداد . مسعود اومد طرف زنش ..
-دخترت حق داره ..
 و خودش گره روسری همسرش رو  باز کرد . حالا سینا داشت به این فکر می کرد که نمیشه گفت کدومشون قاطی ترن ...ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

یک سر و هزار سودا 88

چرا این روزا خیلی ها مثل نسترن دوست دارن که برن دنبال عشق و حال و تفریح و با مردایی غیر از شوهرشون حال کنن . شاید در بیشتر این موارد شوهرشون خیلی خوش تیپ تر و سکسی تر و سر حال تر از دوست پسرشون هم باشه اما اونا عاشق هیجان هستند هیجانی که به زندگیشون یه تنوع خاصی بده . این که بخوان یه کاری رو دزدکی و مخفیانه انجام بدن لذت اون کار براشون زیاد میشه . ولی اون جوری که نسترن بهم گفت و نشون داد هم از تیپ من خوشش میومد و هم این که دوست داشت یه تنوعی در زندگیش داشته باشه .. پوست تنشو با نوک انگشتام می مالیدم . ول کن کسش هم نبودم . دستامو رو سینه هاش نگه داشته و یواش یواش با اون بازی می کردم  . 
-آهههههههههه شهروز .. عزیزم ...  دوستت دارم .. دوستت دارم . همین هیجانو حفظش کن . بذار غرقت بمونم . بذار تا می تونم با تو حال کنم . سینه هام آتیش گرفته .. اووووووووخخخخخخخ  همه پوست تنم می سوزه . بگو تو هم لذت می بری  . بگو خوشت میاد ..
 برای لحظاتی به این فکر رفته بودم که اگه شوهر این زن برسه اون وقت چی میشه . اصلا نمی دونستم چی به چیه . ولی اینو می دونستم که یک زن خوش چهره و کس تنگ و کون گنده , زیر کیر من داره دست و پا می زنه و از اوناییه که بهم نمیگه که سیر شده و اگه تا یک شبانه روز هم یک ضرب اونو بکنم جا داره . چون با تمام وجودش داره لذت می بره و این لذت بر دنشو نشون میده . دستاشوگذاشته بود رو سینه هاش و اونا رو می گردوند .  در حالی که کیرمو به سرعت فرو می کردم توی کسش وبیرون می کشیدم دستامو جای دستای اون گذاشتم رو سینه هاش .
 -دوستت دارم عشقم دوستت دارم . شهروز .. ولم نکن . دستات همین جور رو سینه هام کار کنه .
  حالا با دستام داشت شونه ها شو می مالوندم . چقدر دلم می خواست چندتا دست می داتشتم و با همه اونا یک قسمت از بدن نسترن رو مالش می دادم  .
-واااااایییییی پسر .. پسر .. سینه هام داره می سوزه ...
 -اون جایی که کیرمو فرو کردم توش چی ؟ اون جا نمی سوزه ؟
 -خوشم میاد .. خوشم میاد . دلم می خوام همین جور پیشم بمونی . پیشم بخوری و بخوابی و زندگی کنی .
 -چی داری میگی عزیزم . با این بر نامه ای که تو داری میگی انگاری باید یه تخت سه نفره سفارش بدی که منم بیام به رختخواب شما ..
 -اینم فکر بدی نیست .
 -تو دیگه کی هستی دختر . مثل این که خوشت میاد زندگیت رو از هم بپا شونی . نسترن : حالا من یه شوخی کردم تو چرا اونو جدی گرفتی . ..
-وااااااخخخخخخخ شهروز .. شهروز .. حس می کنم دیگه هیچ حسی واسم نمونده . لباتو به لبام بچسبون . نمی خوام زیاد حرف بزنم . می خوام در سکوت و آرامش به نهایت حال کردن برسم .
 پاهای سفیدش و اون هیکل تپلی و گوشتی اون آتیش به خرمنم زده بود .  در حال بوسیدن لباش بود که فهمیدم اون خیلی بیشتر از اونی  که من تصورشو کنم حشریه . چون طوری لبامو می مکید  که جریان خون هوسو در تمام تنم پخش می کرد . مخصوصا اون داغی رو به کیرم می رسوند . اون مثل یک جواهر بود .. تنش مثل  یاقوت سرخی بود که بر گلهای سپید نشسته باشه . نسترن لبامو با شدت بیشتری گاز می گرفت ..کسشو هم خیلی داغ تر از قبل حس می کردم و اون داخلش که گلوله آتیش بود .. یه حسی بهم می گفت که اون داره ار ضا میشه لبام از رو لباش کنده شد .. 
نسترن : عزیزم .. خیلی خوشم میاد .نمی دونم چه جوری بگم . گازم بگیر .. لبامو گازش بگیر ... اوووووووففففففف دارم می سوزم .. آبم اومد .. بازم دوست دارم بیاد .. آهههههه.. کسسسسسم .. بازم می خوام که بیاد . بازم باید ارضام کنی ..
راست می گفت کسش سر شار از خیسی های هوس بود .. اون آبی هم که ازش ریخته بود نشون می داد که اون آب اولیه هوس نیست . همونیه که به نسترن خوشگل و خوش کس حال داده و  اونو به ار گاسم رسونده . حالا نوبت این بود که کمی هم با کونش ور برم .
-نمی خوای بهم آب برسونی ؟ من دو بار ار گاسم شدم . اونم با فاصله کم . سابقه نداشت که تا حالا همچین حسی داشته باشم . اینا فقط از شهروز خوشگل من بر میاد . می خواستم بهش بگم اگه یه خورده شوهرت رو تحویل بگیری و به اون حال بدی اونم می تونه این جور سر حالت کنه ولی حس می کردم که شوهرش نتونه رفیق و شریک خوب سکس اون باشه . کیرمو در انتهای کسش نگه داشتم و گذاشتم که لحظه به لحظه  داغ تر شه .. یه لحظه انفجار نرمی رو در کس نسترن احساس کردم .. بازم کیرم داشت خودشو سبک می کرد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

هوسباز با مرام

در باز شد و منم وارد خونه شدم . انتظار داشتم که  یکی بیاد به  استقبالم .. ولی دیدم یه زنی با بی حالی میگه  بیا بالا .. اون یه زنی بود مطلقه که با فاحشگی اموراتشو پیش می برد و منم یک مرد متاهل بودم که برای تنوع هر چند وقت در میون میومدم سراغ این جور زنا . زن چادرو از سرش در آورد .وبعد به دمر روی تخت دراز کشید .
 -زود باش بیا کارت رو بکن .. منتظرم نذار . من کار دارم . بچه الان بیدار میشه زشته منو این جوری ببینه ..
 -راستش من اومدم این جا بتونم با هات حال کنم .  نمی خوام که زهر ماریم شه . . اون زن اندام خوبی داشت .  باسن بر جسته و درشت و سینه های سفت با پوستی تازه .. ولی از یه قسمت بدنش خوشم نیومد و اونم شکمش بود . خیلی آروم  شورتشو  از همون پشت از پاش در آوردم . این جوری به من هیجان می داد که یهو یه پرده میره کنار و من  اون  کونو کاملا لخت روبرو م می بینم . بعد از شورت سوتینشو هم باز کردم . دلم می خواست شونه ها شو می مالوندم . تمام تنشو غرق بوسه می کردم و اونم کیرمو ساک می زد . به این فکر می کردم که مثلا اون جنده نیست و دوست دخترمه زنی که  مختص منه .. اما بازم سر و صدای اون زن باعث شد که من دیگه مجبور شم  سریع خو دمو بر هنه کنم و پس از این که یه دقیقه ای کونشو  آروم آروم گازش می گرفتم اونو از وسط بازش کردم  و کیرمو از همون سمت فرو کردم توی کسش ..
-آخخخخخ ..اوووووهههه چه گرمه پسر .. چه داغه .. خوشم میاد ..
 چند بار کونشو به طرف کیرم حرکت  داد تا  داغ ترم کنه . خیلی وارد بود ..
-زود باش اگه مجبور نبودم که این کارا رو نمی کردم ..
یه لحظه دیدم در باز شد و یه دختر کوچولوی دو ساله خوشگل و مامانی وارد شد .. متاثر شدم . حس کردم حق با اون زنه ..
 -دیدی .. دیدی گفتم بیدار میشه . من که این کاره نیستم .  فقط یکی تو برام کافی هستی ..  شکم من و این بچه سیر باشه کافیه .
به یاد دختر کوچولوی خودم افتاده بودم . فکر کنم هم سن اون بود .. درسته این لحظات و این تصویر به یادش نمی مونه ولی آینده اش چی می خواد بشه .. دلم برای اون زن سوخت ...
-باشه الان خیس می کنم .. فقط یه خورده با هام راه بیا ..
زن چشاش پر اشک شده بود و من در همون حالت اولیه که از پشت کرده بودم توی کسش  به حرکتم ادامه می دادم .. یک آن کیرمو کشیدم بیرون و مسیرشو به طرف سوراخ کون تغییر دادم .. باورم نمی شد با یه فشار نرم کیرم رفته باشه توی کونش .. جیغی کشید که دختر کوچولوش گریه رو سر داد و منم ترسیدم و  اون زنم شروع کرد به فحش دادن ..
-باشه الان خیس می کنم . الان خیس می کنم ..
و با چند حرکت گایشی درون کون آبمو ریختم اون داخل .. دوبرابر نرخ هم بهش پول دادم . دلم برای اون و دخترش سوخت . واسه گریه هاش .. گریه های مادر و دختر . چه بد بختایی پیدا میشن .. کار که تموم شد و به پولی بیشتر از اون چه که انتظارشو داشت رسید گفت باشه دفعه دیگه جبران می کنم . سعی می کنم این دفعه بچه رو بسپرم به خونه خاله اش . ولی خیلی مردی .. خیلی با مرامی .. لذت می بردم از این که این جنده ازم تعریف می کنه . ولی شایدم جنده نباشه . به من می گفت فقط با منه .. ولی اگه این جوره این دوستم که اونو بهم معرفی کرده بود از کجا می شناختش ؟! از خونه اومدم بیرون یه چند متر که رد شدم بی اختیار پشت سرمو نگاه کردم .. دیدم یکی دم در خونه همین جنده خانوم داره با موبایل واسه یکی زنگ می زنه ... یه پسر خوش تیپ و از اون مو دم اسبی بسته ها بود ... بدون این که زنگ در خونه رو بزنه در باز شد و رفت داخل .. بستم خودمو به فحش و گفتم ای کس خل .... خونه میری با عیالت حال می کنی تازه کلی هم منتت رو می کشه و همه جوره بهت حال میده اون وقت باید بیای این جا کس و کون گندیده رو بزنی که چی ؟! تنوع داره ؟! تازه اونم چی این جنده تا دسته فرو کرده توی کونت .. توی کس خل رو کاری کرده که دلت واسش بسوزه ... حرص می خوردم . بهم کارد می زدن خونم در نمیومد . لعنت بر من . نزدیک بود بیشتر بهش پول بدم .  دو دستی زدم توی سر خودم و گفتم گیریم که این جنده تا دسته توی کونت فرو نمی کرد مثلا می خواستی خودت رو با مرام معرفی کنی ؟ پس زنت چی ؟! اون بنده خدای وفاداری که بهت وفاداره ..چشم به راهته و بهت ایمان داره چی ؟ دنیا پر از بد بخت و بیچاره هست .. این جوری که این زن داره کاسبی می کنه ده برابر تو در آمد داره .. خاک توی سرت کنن که با مرام نباشی و حق زن و بچه ات رو به غریبه ها ندی ..... تصمیم گرفتم که دیگه به دنبال جنده بازی نرم .. ولی خودمونیم درس خوبی بهم داد ..... پایان ... نویسنده .... ایرانی