ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 49

فیروزه و عرفان وقتی برگشتن خونه تقریبا در یه حالت شوک قرار داشتن . هر دو تاشون به این فکر می کردن که از این به بعد چه رفتاری رو نسبت به هم اتخاذ کنن . این شوک برای فیروزه عجیب تر بود از این نظر که عرفان قبلا چند سکس با اعضای خونه داشت و پیشرفته تر نشون می داد اما فیروزه پس از سالها که دست مردی بهش نخورده بود هنوز منگ بود و نمی تونست باور کنه که چطور تونست خودشو تسلیم شوهر سحر بکنه . فیروزه به یاد حرفای  سحر افتاده بود که از اون می خواست که یه مقداری در منزل راحت تر بگردن که اگه عرفان و اون در وضعیتی مشابه امروز اومدن خونه شون عرفان اخم و تخم و آبروریزی نکنه . غیرت به جای خود و درک مادر به جای خود .. می دونست حق با سحره . آخه اونم حق زندگی کردن داشت . تا به کی باید به خاطر پسرش و ملاحظه کاری از لذتهای زندگی و جنسی چش پوشی می کرد . لذت دستهای سامان هنوز رو کسش نشسته بود . هوس کیر داشت . نمی تونست تا هفت روز دیگه صبر کنه . اون چطور می تونست آرایشگاه رو بگردونه وقتی که  تمرکزشو از دست داده همش به این فکر می کرد که چی می شد که سامان اونو با کیرش می کرد . حس کرده بود که اگه به خاطر اون و عرفان نبود زنا و مردا شورتشونو هم در  می آوردن . شاید هفته دیگه بخوان این کارو انجام بدن .
 -عرفان هواگرمه تابستونه . کولر زیاد هم کمرمو تنمو درد میاره . حالا تو اگه دوست داری می تونی توی اتاق خودت روشن کنی . من می خوام خونه لخت باشم با یه شورت باشم .. دیگه برای من ادای غیرتی ها رو در نیار ..
 -مامان من و تو که این حرفا رو نداریم . مرد غریبه که بین ما نیست . تازه منم خیلی راحت ترم که با یه شورت خونه باشم و بگردم . البته اگه ناراحت نمیشی .
 -من که خودم دارم بهت میگم ما باید همچین کاری بکنیم . یه وقتی فکر نکنی چون خونه همسایه از این کارا می کنن ما به تقلید از اونا داریم می کنیم . نه هر فرهنگی که صحیح باشه و نتیجه ای مثبت داشته باشه می ارزه . دیگه ما که میون مشتریای زنمون لخت نمی گردیم که ... حالا برو بخواب پسرم که خیلی کار داریم .
عرفان یه نگاهی به استیل مادرش انداخت . اون خودشو از شکم لخت کرده یه جین استرچ شلوارک مانند پاش کرده بود که قالب کونشو درسته انداخته بود توی دید عرفان . عرفان هم فانتزی ترین شورتی رو که داشت پاش کرد . این شورت حتی کیر رو در بی حال ترین و خوابیده ترین حالت شق نشون می داد . حالا اگه شق می شد دیگه چی می شد ؟!دو سه روزی گذشت . عرفان و فیروزه هر وقت فرصت فکر کردن پیدا می کردن حواسشون می رفت به خونه همسایه . عرفان عادت کرده بود به این که با زنا و دخترای همسایه باشه و سه روز سکس نداشتن واسش کمی سخت می نمود . دوست داشت یه بهانه ای پیدا کنه و بتونه یه سرکی به خونه همسایه بکشه . اما هر وقت می خواست این کارو بکنه می دید که مادرش بیداره ..  تا عرفان نمی خوابید و چراغ اتاقشو خاموش نمی کرد فیروزه هم نمی خوابید . حتی یک بار که عرفان خسته شده بود لامپ اتاقوخاموش کرد تا  سر مادرشو شیره بماله   ولی همچین خوابش برد که صبح از خواب بیدار شد . ..
فیروزه : عرفان جان از وقتی که شبا کولر اتاق خودموخاموش می کنم کاملا لخت میشم و میرم زیر ملافه .حالا ممکنه گاهی هم ملافه از روم بیفته . فقط می خواستم بهت بگم یه وقتی بی هوا وارد اتاقم نشی . اگه کاری داشتی در بزنی ..
-باشه مامان .. چشم . اگه منم کولرو خاموش کنم ممکنه شورتمودر بیارم .
-باشه پسرم تو رعایت کن . ولی اگه گاهی از دستت در رفت من مادرتم . عیبی نداره که از اوضاع و احوالت با خبر باشم . من هم مادرت میشم هم پدرت .
  فیروزه حس می کرد که عرفان یه جور خاصی نگاش می کنه . علاوه بر اون عشق مادر فرزندی که در ش می دید یه تیپ و حالت مردونه ای به خودش گرفته بود و حرکاتی انجام می داد که پدرعرفان نسبت به اون و به عنوان یک همسر انجام می داد . راستش فیروزه هم بی میل نبود که این حرکاتو از عرفان ببینه . پسر هم گاه گاهی متوجه نگاههای مادر به کیر داخل شورتش بود ولی هنور نتونسته بود  اونو جدی حساب کنه . یکی از بعد از ظهر ها فیروزه به عرفان گفت که بریم یه دستی به آرایشگاه بکشیم یه سری وسایلو جا به جا کنیم . چند تا وسیله  هم باید از بالای کمد بهم بدی . من قدم نمی رسه . فیروزه سوتین نداشت .از نیمتنه لخت بود  فقط یه دامن خیلی کوتاه و فانتزی چین دار پاش بود که حتی چند سانت بالای کونش بود . شورت هم نپوشیده بود . وقتی که راه می رفت قاچای کونش مشخص بود . عرفان بد جوری تحریک شده بود . اونم حس کرده بود که مادرش اون زیر شوت نداره ... عرفان دستشو به طرف بالای کمد دراز کرد .. فیروزه که خیلی بی حال شده بود خودشو به عرفان چسبوند وکونشو زد به بر جستگی کیر پسرش . حس کرد که چقدر اون کیر کلفت و تیز شده .. واسه چند ثانیه چشاشو بست ولی می خواست سیاست خودشو حفظ کنه . می خواست مثلا به عرفان بگه که خیلی خود نگه داره و مراقب کارای اونه .. 
-مامان ببخشید .. جا تنگه این جا .. فیروزه یک بار دیگه خودشو به عرفان مالوند . پسر نتونست تاب بیاره کیرش طوری شق شده بود که تا چند دقیقه هم بخواب نبود .. کیرش از بس دراز شده و شورت فانتزی بود از حاشیه های شورت زد بیرون . دهن فیروزه از تعجب وا موند .. مادر رفت سمت پسرش ..
-عرفان ! عرفاااااااااااااان ! این دیگه چیه . چرا این قدر تیز شده . چرا رعایت نمی کنی . حواست کجاست ..
بدون این که شورت عرفانو پایین بکشه کیر اون قدر تیز و بیرون اومده بود که تونست از همون طرف اونو بگیره دستش و اونو بر افراشته کرده چند بار تکونش بده بگه ..
-عرفان تو باید درست رو بخونی . چیه نکنه زن می خوای . رعایت کن . این دیگه چیه .
 پسر با این که خجالت کشیده بود ولی دست مادر تحریکش کرده بود .. سریع خودشو جمع کرد و رفت به سمت حیاط ..  یه نگاهی به اطراف انداخت ببینه کسی مراقبشه یا نه . فکر کرد فیروزه اونونمی بینه . اما مادر از پشت پنجره شاهد کارای عرفان بود . پسر شروع کرد به جق زدن .. فیروزه به شدت حشری شده دستشو گذاشته بود روی کسش .. در همون وضعی که عرفان داشت جق می زد فیروزه هم با کسش بازی می کرد .. حرکات جهشی پرشی عرفان نشون می داد که آب کیرشو رو سنگفرشای حیاط ریخته ..
 -آخخخخخخ نهههههههه کس من که تشنه تره ... نهههه نههههههه از فکرش باید بیام بیرون .. کاش الان توی خونه همسایه بودم .
ولی یه حسی به فیروزه  می گفت که اگه حرکت و شجاعتی از عرفان ببینه خودشو تسلیم اون می کنه .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی 

خارتو , گل دیگران 52

ویدا با این که با هوشنگ اون همه عکس رد و بدل کرده بود و دیگه اون پروا و تابو براش مفهومی نداشت ولی احساس خجالت می کرد ازاین که این شخصی که دقایقی رو با اون کل کل کرده همون هوشنگیه که بار ها و بار ها باهاش چت کرده ..
-چرا اینو از اول نگفتی ؟
-می خواستم برات سورپرایز باشه
-این جوری آدمو سور پرایز می کنن ؟ تو از اولشم می دونستی که من می خوام بیام این جا .. ماندانا بهت گفته ؟ پس چرا اون به من چیزی نگفته؟
 -خواهش می کنم ویدا . این قدر عصبی نشو . اصلا به دخترا و زنا عصبانیت نیومده .  یعنی یه جورایی هم میاد . اونا رو خوشگل ترشون می کنه .
-یه پدری از ماندانا در بیارم که اون سرش ناپیدا ..
 -ببینم پدر ماندانا اون سرش ناپیدا یا خود ماندانا ؟
 ویدا می خواست به سمت دیگه ای بره که هوشنگ دستشو کشید ..
 -خواهش می کنم . بیا قدم بزنیم .. می دونم چه حسی داری .. نمی تونی باور کنی که اونی رو که در یه دنیای غریب حسش می کردی حالا روبروته ..
 -تو خیلی نامردی هوشنگ . حتما مانی رو از خیلی از چیزایی که توی چت ما گذشته با خبر کردی که این جور بی خیال منو به این مجلس آورده و با تو روبرو کرده ؟ آخه اون زن برادرمه . درسته با هم صمیمی هستیم . دنیای مجازی و این که اگه از حال هم با خبر باشیم که چند تا دوست مرد اینترنتی داریم موردی نداره ولی این که در دنیای واقعی  بخوام با یکی باشم واسه اون می تونه عجیب باشه .
-ویدا از چی ضعف داری ؟ مگه تو الان با کسی هستی ؟ مگه  اتفاق خاصی افتاده ؟ 
-تو داشتی با من بازی می کردی ؟ داشتی منو دست مینداختی؟
 -باور کن اصلا حرف این چیزا نیست . بعضی مخفی کاریها یه لذت خاصی داره که وقتی یهو رو میشه می تونی شیرینی اونو حس کنی
-مثل حالا که حس می کنم تو منوبازی دادی ؟
هوشنگ خیلی بی خیال دست ویدا رو گرفت و بدون توجه به سر و صدای اون  اونو به سمت انتهای باغ جایی که درختا انبوه تر می شدن کشوند .
 -این چه کاریه که داری می کنی ؟ این چه طرز رفتار با یه زن شوهر داره ؟!
-مگه باهات چیکار کردم ؟
هوشنگ به یاد تصاویر سکسی و تن بر هنه ویدا افتاده بود که اون زن اونا رو واسش فرستاده بود . همین زنی که حالا می خواست از دستش در ره .. ویدا به خوبی حس می کرد که هوشنگ هم دست کمی از ناصر نداره . منتها منتظر چراغ سبزیه که از فضایی که درش قرار داره رد شه ..
 - تو از چی می ترسی دختر . این جا که کسی نمی شناسدت . جز همون زن داداشت  -بس کن نمی خوام به دستش گزک بدم . 
-اون خودش الان معلوم نیست کجاست .
 -منظورت چیه ..
-یعنی تو هنوز توی باغ نیستی ؟ این جا که باغه . این همه دختر و پسر .. این همه زن و مرد توی هم می لولن .. فقط اومدن برقصن  چند تکونی به خودشون بدن و برن ؟ چقدر الکی خوش باشن ؟ ! فکرنکنم کسی از این زنای متاهلی که این جاست شوهرشو با خودش آورده باشه مگر تک و توکی از همین فامیلا که اونا هم دیگه به توافق رسیدن
-اصلا معلوم هست چی داری میگی ؟
 دست هوشنگ رو کمر ویدا قرار گرفته بود . طوری که می خواست اونو به گوشه ای بکشونه تا بشینن و گرم صحبت شن ..
ویدا : فکر نمی کنی ما به اندازه کافی حرفامونو زده باشیم ؟
در همین موقع ناصر دوباره زنگ زد ..
-ویدا من می خوام بیام پیشت ..  
ویدا واسه این که هوشنگ نفهمه که داره با کی حرف می زنه گفت
-عزیزم حالت خوبه ؟ سعی می کنم شب زود تر بیام خونه . نه نیازی نیست که تو بیای به دنبالم . پسر خوبی باش و شیطونی نکن .. ..
 نذاشت که ناصر زیاد حرف بزنه .. یه حس غریبی داشت . از این که چرا مردا این قدر باید به فکر هوسشون باشند و زن رو به چشم یک کالا نگاه  کنن عصبی بود حرص می خورد . هوشنگ رو هم همین جور می دید .
 -ویدا تو چته .. الان اگه دو تا کامپیوتر باشه یا حتی با همین موبایل بشه رفت توی بر نامه که سخته تو حاضری باهام چت کنی ؟ مهربون و صمیمی باشی ؟ من که صادقانه همه حرفامو بهت زدم .
-حتما انتظار داری همون صداقتو به معنای خاصش در این جا هم داشته باشیم ؟
-نمی دونم چی داری میگی . مگه من کاری کردم که تو بر داشت بدی راجع به من داری ..
 ویدا می خواست بگه پس چرا کف دستت رو پشت دست من قرار داره . اونا رو زمین و تکیه داده به درختی نشسته بودن . ولی ویدا  در سمت چپش در انتهای باغ صحنه ای رو دید که تا حدودی اونو میخکوبش کرد .. مردی افتاده بود روی زنی  و در حال سکس با اون بود . البته لباساشونو در نیاورده و  ظاهرا محل تماس بدنشون بر هنه بود . ویدا سرشو بر گردوند . دوست نداشت هوشنگ متوجه این صحنه شه ..
-ویدا اگه ناراحتی و این سر و صدای جاز و ساز و آواز اذیتت می کنه می خوای استراحت کنی من کلید خونه همسایه رو دارم ..
ویدا واسه اینکه از این فضا و حالتی که اون دو نفر دارن با هم خوش می گذرونن رها شه گفت باشه حرفی ندارم . به شرطی که پسر خوبی باشی و حرفای خوبی بزنی . هوشنگ با خودش گفت درستت می کنم دختر . تو همونی هستی که روز اول می خواستی دو کلام حرف یومیه ات رو بزنی زورت میوند بعدا خودت پیشقدم شدی و عکسای برهنه ات رو واسم فرستادی .  اسممو عوض می کنم اگه نتونم امشب به مراد دلم برسم .. رفتن به خونه همسایه ..
 -هیشکی نیست .. اونا تهرونن . کلیدشم دست منه .
-خب که چی ؟
 -چرا با من احساس غریبی می کنی ؟ ما که بینمون فاصله ای نبود ..
 دقایقی قبل پیش  از  این که از جاشون پاشن ویدا یه بار دیگه هم سرشو به سمت اون دو نفر بر گردوند . یه لحظه حس کرد که  چقدر هوس اینو داره که ناصر این جا باشه و با اون حال کنه . ولی حالا .. اگه هوشنگ بخواد کاری کنه .. کاش ماندانا این  جا نبود ..
-ببینم هوشنگ مگه تو می دونستی که می خوای منو بیاری این جا ؟
 -چطور مگه ؟
 -انگار کلی وسایل پذیرایی این جاست . اصلا نشون نمیده که خونه یه مدتی خالی از سکنه بوده باشه
 -فکرکردی این جا متروکه هست ؟-
من همش نگران ماندانا هستم.
 -اتفاقا اونم نگران توست . می تونم کاری بکنم که تا صبح هیشکدوم نگران هم نباشین در ضمن اگه دوست داری می تونیم یه کار دیگه هم انجام بدیم که هیجانش خیلی زیاده . شاید یه نوع دیوونگی باشه ولی من از این هیجان بازیها خیلی خوشم میاد . این جا دو تا لپ تاب و دو تا مودم و سیستم جداگانه داریم . مو لای درزش نمیره .. اگه دوست داری بریم تو بر نامه چت ..
-که چی بشه ؟
 ویدا هنوز به اون چه که در باغ دیده بود فکر می کرد . به ناصر و این که اگه یه مورد دیگه ای براش پیش بیاد دیگه این تشویشو نداره که ناصر با کی هست و با کی نیست . در واقع اونم تونسته دورش بزنه . هوشنگ حس کرد که ویدا غرق در سکوتی شده که معناش جز رضایت هماغوشی چیز دیگه ای نمی تونه باشه . ولی با این حال با نهایت صبر و آرامش یه دستشو گذاشت دور کمر ویدا اونو به خودش نزدیک و نزدیک تر کرد . ویدا صدای تپش ضربان قلبشو می شنید . همین حسو هوشنگ هم داشت .... ادامه دارد ...  نویسنده .. ایرانی 

یک سر و هزار سودا 18

-یعنی من دیگه در خونه ات رو نزنم ؟ دیگه به امید بودن با تو و بغل زدنت نباشم ؟ به این که بگم چقدر دوستت دارم و خاطرت رو می خوام ؟
-این آخریشو زیادی اومدی . دیگه این قدر فیلم بازی نکن . تو می تونی با یکی دیگه خودت رو ارضا کنی ..
دوست داشتم اونو دیوونه خودم بکنم . کاری بکنم که این من باشم که تصمیم به جدایی می گیره . قدرت در دستای  من و حرف حرف من باشه .
-به همین سادگی منو بیرون می کنی ؟
-من تو رو بیرون نکردم . حالا هم تا هر وقت که دوست داری می تونی باشی. ولی می دونم تو هم کار و زندگی داری خونواده ات نگران میشن .. دوست دخترات منتظرتن ..
 -اینو داری با حرص میگی ..
-من و حرص؟! واسه چی حرص بخورم . تو عشقمی ؟ شوهرمی ؟
- اگه تا یه مدتی منو نبینی ممکنه مرد دیگه ای رو به زندگیت راه بدی ؟
-همین حالا برو بیرون . منوبا یک زن هرزه مقایسه می کنی ؟ تازه هر کاری کنم به خودم مربوطه . رو تو حساب دیگه ای می کردم . تو چیکاره منی که بخوای اختیار دار من باشی ..
 -مژده باور کن منظوری نداشتم . از روی علاقه ام بود . این که من حسادت می کنم از این که دست مرد دیگه ای به بدنت برسه . از این که می خوام تو مال من باشی.
 -ببینم تو خودت راضی میشی که فقط مال من باشی ؟
 نتونستم  جوابی بهش بدم  ..نمی خواستم چیزی بگم که درش بمونم .. با این که  دست به خالی بندی و دروغ و شیره مالیدن من خوب بود ولی سکوت کردم .
 -باشه من میرم . خوش گذشت ولی آخرش دلمو شکستی ..
 به این سادگی ها دست از سرش بر نمی داشتم . خداحافظی سردی باهام کرد . لباشو بوسیدم واون حرکتی نکرد . از در اومدم بیرون .. دو تا گوشی جیبم بود .  دیگه قاطی کرده بودم .نمی دونستم کدومش باید واسم زنگ بزنه . حسی نداشتم برای این که بخوام با زن دیگه ای باشم . آشفته و در هم ریخته بودم . انتظار این حرکت مژده رو نداشتم . اون خیلی خوش بدن بود .. وای این دیگه از کجا پیداش شده بود . شانس آوردم سر پیچ و درست لحظه ای که رسیده بودم به دم در خونه منو دید . ملوک بود.
 -حالا دیگه به تماسای منم جواب نمیدی ؟ فکر خودت باش . سرت خیلی گرمه . می دونم دیگه به فکر من نیستی و دوست دخترات دارن از سر و کولت بالا میرن ولی به منم فکر کن و بدون که چقدر  منتظر و چشم به راهتم .حتی دیگه شوهرمو هم تحویل نمی گیرم . یادت رفته از بچگی تو, همین جور تو رو وردل خودم داشتم ؟
-ملوک جون فدات شم .. من بودم بیمارستان و درسای دانشگاه و این جور حرفا ..
 -خیلی ها این دور و برا خبرت رو می گیرن ..
خلاصه تمام این روضه خونی های ملوک برای این بود که می خواست منو منو ببره خونه شون و ساعتی با من حال کنه و بالاخره به خواسته اش رسید . کسش می خارید و من هم شده بودم خارش گیر .. اون تا می تونست سنگ تموم گذاشت . طوری هم به خودش رسیده بود که خیلی جوون تر از روزای قبل نشون می داد . ساک زدن هاش و این که بیشتر می خواست منو راضی کنه تا خودش ارضا شه .. نشون از ترس بالاش داشت . درجا اون کون گنده شو گذاشت سر کیر من و تا بیام کیرمو روی کسش تنظیم کنم یه حرکتی به خودش داد و به کمک دستش کیرمو روی سوراخ کونش خوابوند ..
-آخخخخخخ ملوک جون فدات چه کیفی داره ! ..
به هر مکافاتی بود آبمو آورد ..
-بوی زن میدی شهروز!
 -عطر زنونه به خودم زدم . آخه با خودم نبرده بودم به دانشگاه
-دانشگاه یا بیمارستان ..
-چه فرقی می کنه . مثل این که تو بهتر از من بر نامه های منو می دونی .
از دستش دیگه داشتم دیوونه می شدم ولی به گردنم حق داشت . اگه اون نبود نمی تونستم  از خیلی از مرزها رد شم و خیلی از تابو ها رو بشکنم . ولی عجب کیفی داشت گاییدن کون ملوک . کیرم کیپ کیپ می رفت توی کونش . با یه نرمی و چسبندگی خاصی که خود ملوک هم به اون صورت دردش نمی گرفت . اخه اون سالها بود که داشت به من کون می داد و دیگه آبدیده شده بود .. بعدش تا می تونست از طرف کس حال کرد .. از حال دادن دیگه چی بگم که حالم دیگه از هرچی سکس بود داشت به هم می خورد ولی چاره ای جز مدارا نداشتم و نمی خواستم دلشو بشکنم و فکر کنم که من سیرابم . خلاصه خوب که سر حالش کردم رفتم خونه . مگه این تلفن ها بهم امون می دادن ؟ دیگه حسابی خسته شده بودم . روز بعد متخصص  اعصاب و روان و استاد یار ما که مرد خیلی محجوبی بود و منم مثلا نماینده و دستیار اون در بخش اعصاب و روان بودم از دانشجو ها خداحافظی کرد و یه داغ دیگه ای رو دلم گذاشت .. آخ که چقدر دوستش داشتم . یکی دوبار هم متوجه شده بود که  من سر و گوشم می جنبه ولی از بس آقا بود به روش نیاورده بود . در درس زیاد سختگیری نمی کرد . می گفت فقط متوجه باشین دارین چیکار می کنین و درسای عملی رو فوت آب باشین در این تئوری بازار ها همراهیتون می کنم .. .. از یک طرف جریان مژده و از طرف دیگه رفتن استاد به مدت شش ماه به کانادا خیلی پکرم کرده بود ... قرار بود از فردا یه استاد جدید واسمون بفرستند .. یه چند دقیقه ای با این افکار در هم مشغول بودم که دیدم فیروزه سر و کله اش پیدا شده ..
 -عزیزم فیروزه جون من حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم ..
-زود باش باید بریم بیمارستان ..
- راست میگی ها اصلا حواسم نبود . دیروز صبح بودیم .. امروز هم باید بعد از ظهر بریم .. ناهارو هم همون جا می خوریم ..
  درست یک روز می شد که مژده رو ندیده بودم .. رفتم روصندلی ایستگاه پرستاری بخش اعصاب نشستم .. رفته بودم توفکر .. ای مژده معلوم نیست حالا داری چیکار می کنی ..اعصابم به هم ریخته حوصله هیشکی رو نداشتم . شروع کردم به قدم زدن . در سالن و کریدور.. یهو در باز شد و یکی رو دیدم که از تعجب داشتم شاخ در می اوردم .. اونم همین جور مات و مبهوت داشت نگام می کرد .. . آخ این دیگه این جا چیکار می کرد ..حس کردم اومده سراغ من .. آدرس منو از کجا داشت ؟!
 -مژده می دونستم باهام شوخی داشتی . می دونستم تو هم منو می خوای .. چطوری منو پیدا کردی ؟
منتظر جواب بودم که دیدم پرستارا اومدن سمتش و با احترام دارن باهاش خوش و بش می کنن اونم بدون این که تحویلم بگیره رفت به سمت اونا .. یعنی این فامیل چند تاشونه ؟ چند ثانیه بعد حسابی خشکم زد .. مسئول بخش گفت
-آقای شاهانی معرفی می کنم خانوم دکتر مژده مژدهی فوق متخصص  اعصاب و روان که همکاری خودشو با این بیمارستان آغاز کرده و احتمالا تدریس هم می کنن و شما دیگه در صورت صلاحدید دستیار ایشون هستید ... فقط سرمویه تکونی داده و گفتم خوشوقتم خانوم دکتر ..
 تمام پرستارا و هرچی زن و دختر مریض اون دور و بر بودن شروع کردن به تعریف کردن از من ...من همین جور خشکم زده بود .. شوکه شده بودم . یعنی من با استاد خودم سکس کرده بودم ؟ یعنی  از این به بعد نونم توی روغنه ؟ پس اون چرا عین مادر فولاد زره ها با من رفتار کرده تحویلم نمی گیره .. یعنی من باید سرم پیشش پایین باشه ؟ این از سیاستشه ؟ دیگه نمی تونم سرمو پیشش بالا بگیرم ؟ تا حدودی هم احساس حقارت می کردم که دیگه نمی تونم پیشش کلاس بذارم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

گناه عشق 127

-حالا که من یک عاشقم می تونم حس کنم که یک عاشق چی می کشه . می تونم حس کنم . نلی تو زندگی منو داغون کرده بودی . کارت درست نبود . شاید کار من و ناصر هم درست نبود . نمی دونم چه قضاوتی داشته باشم . خیلی سخته شناخت آدما در مدتی کوتاه . حتی یه آدم ممکنه خودشو هم نشناسه . سالها با خودش داره زندگی می کنه ولی ندونه که  از زندگی چی می خواد .چه چیزی اونو خوشحال می کنه و از چه چیزی فراریه . زندگی خیلی بالا و پایین داره . اون روی سکه مشخصه چیه ولی گاهی نمی تونی اون روی سکه رو هم حدس بزنی .ممکنه اون چیزی که فکرشو می کنی از آب در نیاد . ممکنه چیزی که بد نباشه معنای خوبی رو نده . حس می کردی من اونو از تو گرفتم . شاید غرور من باعث شده باشه که من به ناصر گرایش پیدا کرده  باشم . این که دخترای کلاسمون دوستش داشتن . منم نمی دونستم دوست پسر گرفتن چه حس و حالی داره از همه شون خوشگل تر بودم درسمم خیلی بهتر بود . دیگه گفتم این تیکه رو باید که گل بکارم . باید که یه روزی ازدواج کرد . شایدم بشه یه روزی عاشق شد .. حس می کردم عاشقم . اما حالا که فکرشو می کنم این طور نبود . شایدم نمی خواستم عاشق باشم . نمی دونستم عشق به چی میگن . خیلی ها هم اینو نمی دونن . می خواستم از قافله  عقب نمونم .
 -حالا من باید چیکار کنم نوشین.
-نمی دونم فقط کاری کن که آروم شه .. وسوسه اش کن . بیشتر در کنارش بمون . اون می خواد نادرو بکشه .. من نمی تونم ببینم اون داره این کارومی کنه . اون آدمکش اجیر می کنه . این جوری آدم بدی نشون نمیده ولی وقتی که کله خر شه هر کاری از دستش بر میاد . اون اگه بلایی سر نادر بیاره من خودمو می کشم . از طرفی تو هم دیگه هیچوقت بهش نمی رسی . هیچوقت .
 -نوشین عزیزم اون تازگی ها توجهی به من نداره .  هیچوقت هم نداشته .همش یه حالت زور گویی داره . میگه حرف حرف منه .
-شاید هنوز تو روحس نکرده . شاید خیلی لوسش کردی ..
-من چاره ای نداشتم نوشین .. می دونم در حقت بد کردم . منو ببخش ..
-شاید هنوزم حس کنم فکر کنم که  ازت دلخوم .. می دونم این یک عادته .. ولی ته دلم دیگه اون دلخوری رو ندارم هیچ .. فکر می کنم اگه تو نبودی امروز من عاشق نبودم . راسته که لذت عشق و عاشق بودن در اینه که آدم به سختی به کسی که دوستش داره برسه . عشق این جوری شیرین تر میشه .. ولی نگرانی اگه بخواد از حد بگذره زندگی آدم تباه شه . دلم برای پسر عمه خودم می سوزه . نیما با این که خیلی آروم و سر به زیر نشون می داد این جراتو داشت که به من بگه دوستم داره . بار ها و بار ها ازم خواستگاری کرد ولی من موافقت نکردم .
-حالا پشیمون نیستی ؟
-نه واسه چی پشیمون باشم ؟ من نادرو دارم . میگن عشق یه حسیه که نمی دونی چه جوری توصیفش کنی . فقط همینو می دونی که بی اراده یا با اراده به طرف یکی کشیده میشی  . در تو یه شوق و هیجان خاصی به وجود میاره . هرچی ازش بگی بازم کم گفتی .. حالا یه عده ای عاشق نمیشن . می خوان همین جوری از دواج کنن در اون جا هم باید یه حسی باشه .. یه حسی به وجود بیاد که  تو رو مایلت کنه به این که با خواستگارت ازدواج کنی . گاهی خوب بودن آدما دلیلی بر رغبت با از دواج با اون طرف نمیشه ..
نلی در حالی که فکرش رفته بود پیش ناصر و با خودش می گفت که اونم بهترین آدم دنیا نیست به نوشین گفت که آره تو درست میگی .
 -نلی تو خودت بهتر می دونی که باید یه چیزایی بسازی و تحویل ناصر بدی . می دونم از این که به عشقت دروغ بگی شرمنده وجدانت میشی . ولی راه دیگه ای نداری . باید این کارو بکنی .
-به نظرت من بهش چی بگم .
-اون فکر می کرد که  تو می خوای در مورد فیلمها حرف بزنی ..
 -الان در شرایطی که میشه کلی از این فیلمها کپی گرفت و هزاران جا ذخیره اش کرد این حرفا دیگه بی معنیه .. می تونی بهش بگی نوشین تهدیدت کرده که اگه ناصر بخواد دست به کار های خطرناک بزنه اونم میره موضوع شما رو به نیما میگه .. یه جوری مغلطه کاری کن . در ضمن نلی تو باید حواست به تماس های ناصر و کارای اون باشه . اون با چند تا شر خرین دوسته .. یعنی آدمایی که حتی به خاطر زیر یک میلیون هم آدم می کشن .
 نلی دچار ترس شد
 -تو اینا رو از کجا می دونی ؟ می خوای منو بترسونی ؟
-نه اونا یه بار نادرو زدن . آخه اومده بود از تو و ناصر عکس گرفته نشونم داده بود . ازش دلخور نشو اگه این کارو نمی کرد و به روزی مث امروز نمی رسیدیم تفاهمی بین ما نبود . ما مجبوریم با هم کنار بیاییم . مشکل اصلی ما یکی ناصره و یکی نیما ..نیما قابل حله .. ولی ناصرو نمی دونم خیلی سخته . اون کله خره . آدم بشو نیست . .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی 

لبخند سیاه 194

-می دونم که تمام این نیش و کنایه هات برای منه . چرا آخه . یادت رفته که همین بچه رو من واست آوردم و چقدر واسش زحمت کشیدم ؟ یعنی باید این گوشه تنهایی بمونم و بپوسم . هیشکی خبر منو نگیره .
 اشک از چشاش سرازیر شده بود . من نمی دونم اونایی که این قدر مار مولک بازی در میارن چرا این قدر حساسن و اشکاشونو آماده کرده دارن . واقعا جای تعجب داشت . اصلا نمیشه آدما رو شناخت . اگه من اون همه جنایت ها رو نمی دیدم اون همه مطلب رو نمی خوندم باز یه چیزی .. یه جایی در یه مقاله ای خونده بودم که یک روانشناس یا یک صاحب نظر طوری در موردزنایی مثل فتانه سفارش به مدارا می کرد که انگاری این جور زنا راهبه مقدس باشن .. به نظرم اگه همچین زنایی نصیب همین کارشناسا شن حتی ساعتی هم تحمل اونا رو نداشته فقط به نوعی می خوان کلاس بذارن . درست مثل آدمایی که از آدمکشی که تا حالا ده نفر رو کشته دفاع می کنند و میگن باید دید که از نظر روانی چه مشکلی داشته که دست به این کار زده باید باهاش مدارا کرد .. مواردی پیش اومده که  چنیین مداراهایی موجب کشته شدن تعدای پلیس گردیده ... با این افکار رفته بودم به عالم خودم . بیتا هم از راه رسید .. یه حسی بهم می گفت خیلی از حرفامونو شنیده . در همین لحظه صدای زنگ درو شنیدم . زن سابقم کمی دستپاچه به نظر می رسید . حدس زدم باید فرزان و جاوید باشن ..
فتانه : فکر می کنم همسایه روبرویی باشه .. گاهی میاد ازم جارو برقی می گیره ..
رفت درو باز کرد ..
-زری تویی ؟ پس چرا در اصلی رو نزدی ...
 -در خونه باز بود و اومدم داخل ..
-بیاتو .. دختر عمو ..
-می بینم که مهمون داری
-آقا فرهاد و فربد کوچولو رو که می شناسی . ایشون هم بیتا جان دوست و همکلاس قدیم من و بقیه شم که باید حدس بزنی .. مادر جدید فربد کوچولوست ..
 بیتا : خواهش می کنم فتانه جان  یک زن دیگه هیچوقت نمی تونه جای مادر رو بگیره اون همیشه ارزش خاص خودشو داره .
 بیتا و زری به هم دست دادن .. داشتم به مطالبی که خونده بودم فکر می کردم . وقتی که زری اومد تا به رابطه کیوان شوهرش با فتانه اعتراض کنه .. الان هم این توقع رو داشتم که زری بتوپه به فتانه . می دونستم که اون برای این اومده که دل پری از فتانه داره .. ولی چه خوب می تونست خود نگه دار باشه . ظاهرا ملاحظه ما رو کرده بود . این حدسم که فرزان و جاوید در این ساعت با فتانه قرار داشته باشن درست در نیومده بود . یعنی حداقل اونا زنگ نزده بودن . واسه من چه فرقی می کرد . زری و بیتا سرگرم صحبت شده فتانه با یه لبخند و نگاه خاصی بهم خیره شده بود .. فربد هم داشت واسه خودش بازی می کرد . می تونستم حدس بزنم که زن سابقم چی ازم می خواد . اونمی خواست که منم برم اون جا مثل یه معشوقش باشم و احتمالا در اون لحظه زنم بیتا رو بکشونه اون جا .. شایدم ار ته دلش دوست داشت که با اون باشم ولی اون یه پلنگ تیر خورده ای بود که با این که می دونست این گلوله حقش بوده ولی از رو نمی رفت .. مثل یک مار زخمی می خواست نیششو بزنه . با چشاش داشت حرفاشو می زد . داشتم فکر می کردم چطور من سالها با این زن زندگی کردم . چی شد که اون این جوری از آب در اومد . حواسم رفت پیش شیطان .. موجودی که میگن شش هزار سال معلم فرشتگان بوده .. دانشمند و عالم و با سواد بوده . با تقوا بوده .. وقتی اون نتونسته بر نفس خودش غلبه کنه .. آمادگی  گناه و لغزش رو داشته فتانه که در برابر عظمت  و دانش و تقوای شیطان کاره و عددی نبوده .. پس بهتره زیاد تعجب نکنم . بیتا نگاه معنی داری بهم انداخت و گفت فرهاد جان  بیا بریم . من خودم فردا میام و فربد رو میارم .
-باشه بریم ..
 اونا رو به حال خودشون گذاشتیم و از خونه خارج شدیم . حدس می زدم در این چند روزه که گذشته و منم دیگه وقت نکردم سری به سایت بزنم و خاطرات فتانه رو بخونم اون یک بار دیگه با کیوان بوده و حالا زری اومده تا باز هم به اون اعتراض کنه . چرا این قدر باید به این مسائل فکر کنم . نه .. نه ... من نباید به اون فکر کنم ..  چند ساعت بعد که من در نمایشگاه بودم فتانه واسم زنگ زد ..
-خیلی از زنت می ترسی ها ..
 -که چی ؟ از تو بترسم ؟
 -بیرحم . سنگدل .. دوست نداری بیای این جا تا من و پسرت با هم باشیم .. یه چند ساعتی رو ؟ این قدر کار واست مهمه ؟
-من دوست ندارم با تو تنها باشم
-فربد هم هست .. دلم واست تنگ شده . یه دنیا حرف دارم .
 -چیه چه نقشه ای واسه من داری . می خوای بیام پیشت و تر تیب منو بدی ؟ اون وقت زنگ بزنی واسه بیتا اونو بکشونی خونه ات و بگی اینا هاش . اینم شوهری که به اومی نازیدی ؟ اون وقت منو هم مثل خودت پست کنی ؟
 -اگه به همه مقدسات عالم قسم بخورم که این کارو نمی کنم اگه  بهت بگم منو ببر به هر خونه ای که خودت می دونی با من باش .. قبول می کنی ؟  من نیاز دارم من بعد از جدایی با تو با هیچ مردی نبودم . من قبول دارم اشتباه کردم . بعد از جدایی دیگه دست مردی به من نرسیده .. چرا تو بد ذاتی ..
 واقعا نمی دونستم بهش چی بگم . نمی تونستم و نمی خواستم ه روش بیارم که هر کاری که تا حالا کردی ازش با خبرم و می دونم با چند تا مرد بودی . شاید اگه اون در خونه ام سوتی نمی داد من هر گز متوجه این گونه نوشتن هاش نمی شدم . اصلا به دنبال این مسائل و مطالب نبودم ولی خودش ناشی گری کرد .
-فتانه دست از سرم بردار . راستش من ازت یه چیزی می خوام .. یه حسی بهم میگه تو دوست پسر داری ولی جلوی فربد از این کارا نکن ..
 -فرهاد نهههههههه نهههههههههه نهههههههه تو دیوونه ای تو شیطانی جادوت کردن ..
-برات متاسفم تا یه مدت دیگه باید بری تیمارستان .. این همه بلا سرم آوردی و بازم با کمال پررویی ذاری بهم پیشنهاد میدی که با تو باشم ؟ یک بار دیگه تکرار کردی میرم همه چی رو به بیتا میگم . اون وقت اون می دونه و تو . اصلا کاری می کنم که دیگه نتونی فربد رو با خودت ببری . همچین بلایی بر سرت میارم که به خاطر عدم صلاحیت و فساد اخلاقی تو رو از دیدن فرزندت محروم کنن .
 گوشی رو قطع کردم .. اعصاب منو به هم ریخته بود . همش تقصیر بیتا و دلسوزی هاش بود .... ادامه دارد ....... نویسنده ....ایرانی