ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 72

دستای متین  رسیده بود به پشت ماندانا .. خیلی آروم سوتینشو باز کرد ولی به تندی اونو به سویی پرتش کرد . 
-چقدر با هیجان داری این کارو انجام میدی . هر کی ندونه فکر می کنه تازه داری یه زنو لختش می کنی .
-تو از کجا می دونی که من قبلا این کارو کردم ..
 -من پسرای شیطونو که ببینم می شناسمشون ..
-فکر نمی کنی من زنای شیطونو بشناسم ؟
 -به نظرت من غیراز وحید و تو با مرد دیگه ای هم بودم ؟ زن شیطنتشو نگه میداره واسه اونایی که دوستشون داره . ما زنا مث شما مردا نیستیم که به هر کی که از راه رسید بله رو بگیم .
 متین حرفای ماندانا رو پذیرفت چون نمی تونست دلیلی برای نپذیرفتنش داشته باشه ..
-حالا دیگه جای این حرفا نیست مانی جون ..
 -پس جای چیه ..
متین رفت به سمت سینه های ماندانا ..
متین : وقت خوردن ایناست . خیلی تشنمه ..
 -مگه این شیر آبه ؟
 -پر از آبه .. از اونایی که باید خوب میکشون زد و آبشو کشید ..
 ماندانا : اگه من تشنه ام باشه چی ؟
 -هر وقت که من سیراب شدم بهت می رسونم ..
 متین سرشو گذاشت وسط سینه های ماندانا .. و همراه با میک زدن سینه اش دستشو از لای شورت رسوند به کس گرم ماندانا و با کف دستش روشو می مالوند .. از این که  کس  زن کف دستشو خیس کرده بود احساس رضایت می کرد .. و اعتماد به نفسی که اونو وادار می کرد برای به دست آوردن ویدا تلاش بیشتری کنه .
-جوووووووون وحید عجب زنی داره . واقعا که داره اسراف می کنه . من اگه جای اون بودم نصف روز میومدم پیش تو و اون قدر سیرت می کردم تا دیگه هوس گردش به سرت نزنه .
-اگه اون از این کارا می کرد کجا بود که من به تو برسم ..
- ولی خب شایدم هر گلی به بویی داشته باشه خانوم خوشگله ..
-متین بخورش .. بخورش ..کوسمو بخورش .. مگه تشنه ات نبود .. اون جا حالا آبش بیشتره .
 مرد شورت زنو پایین کشید ..
 -آهههههه .. با لبات میکش بزن .. خوبه .. همین جوری ..
و متین لذت می برد از این که لقمه چرب و نرم متعلق به وحیدو داشت می خورد .. لذت می برد از این که داره زن یکی دیگه رو می کنه و لحظه ای رو تصور می کرد که رو در روی شوهر ماندانا با هم دارن در مورد دارو ها و موجودی های داروخانه و قیمت بازار و دارو های ایرانی و خارجی حرف می زنن بدون این که وحید بدونه که زنش ماندانا زیر کیر متین حال کرده . با هیجان این افکار و با لذت هر چه تمام تر کس ماندانا رو لیس می زد .. متین با یه دست شورتشو کشید پایین . ماندانا رو بغلش کرد و برد به طرف تخت ... نزدیک بود از زبون ماندانا بپره که شما جوونا عادت دارین که در آپار تمانهای مجردی خودتون از تخت دو نفره استفاده کنین که فوری زیپ دهنشو کشید .. اون وقت  پسر می گفت تو از کجا اینا رو می دونی ..
 -متین جون چقدر درشته ..
-اگه بدونی وقتی که وارد دهن نقلی تو شه چه حالی میده .. ببین هنوز یه خورده واسه شق شدن بیشتر جا داره ... هوس دهن تو رو کرده .. تمیز تمیزه .. شسته و برق انداخته ..
-مث کس من . 
 متین  کیرشو به لبای ماندانا مالید .. زن دهنشو باز کرد و کیر رو به نرمی توی دهنش جای داد ..
 -اوووووففففففف نههههههههه .. ماندانا متوجه حرکت خود جوش کیر متین توی دهنش شده بود . و کیر حالا دیگه کاملا شق شده بود . ماندانا کف دستشو روی کسش مالیده و به متین نگاه می کرد ..
 -چیه کست داغ کرده ؟ کیر می خواد ؟
 زن سرشو به طرف پایین حرکت داد ..
- ببینم مال من درشت تر و بهتر از مال وحید داداشمونه ؟
ماندانا در حالی که خنده اش گرفته به این فکر می کرد که بعضی مردا واسه چه چیزا که غرور ندارن سرشو به علامت مثبت تکون داد ..
 -یه کیری بهت بزنم که دیگه  ازشوهرت فراری شی و همش بیای توی بغل خودم ..
مرد اینو گفت و کیرشو آروم آروم از دهن ماندانا بیرون کشیده اونو به سمت کس نقلی زن فرستاد ..
-متین ..متین .. می دونی این چه لحظه تاریخی و با شکوهی در زندگی منه ؟ 
-چرا خانومی ؟ مگه چی شده ؟!
-اولین کیری که به غیر از کیر شوهرم می خواد وارد کسم شه .. کسمو می خوام تقدیم  متین دوست داشتنی خودم بکنم . کیرت خیلی درشت و داغه .. نههههههه ..
- پس باید بهم شیرینی بدی ماندانا
-اینی که دارم بهت میدم شیرینی نیست ؟
 -چرا عزیز دلم . این عسل منه .. شکر منه ..
 متین احساس غرور می کرد از این که فکر می کرد یک زن متاهلو برای اولین باره که به انحراف می کشونه .. کیرشو پس از چند بار حرکت روی کس  ماندانا یواش یواش با یه حرکت رو به جلو فرستادش که بره توی کس ..
 -آههههههه ..پسر .. منوکشتی .. سوختم.. حالا دیگه این لحظه  در فکر و خیال من ثبت شد . من عسل خودمو دادم بهت .. حالا  بده به من اون لبای شیرین شکرتو .. می خوامش .. .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 37

حالم بد شده بود .. دنیا رو جلو چشام تیره و تار می دیدم . منی  که یه روزی منتظر بودم که اونا از هم جدا شن و اینو شاید مهم تر و بهتر از روز عروسی  بعدش با فروزان می دونستم از شنیدن این خبر شوکه شده بودم .  حالا اون همه چی رو می دونست .. چه جوری فهمیده بود ..من و فروزان که بی گدار به آب نزده بودیم .. همیشه تا یه شعاعی از اطراف ما خلوت بود .. سپهر که دور و بر ما نبود .. یعنی اون فیلمی رو ضبط کرده ؟ این دور بین ها یه چیزی رو در حافظه خودشون نگه داشته بودن ؟ نه اصلا این طور نبود .. دلم می خواست از اون فضا فرار می کردم . این تازه  می تونست سبک ترین قسمت شوک باشه ولی استارت اون بود . جمله و کلام بعدی اون چی می تونست باشه .. هر دو مون بهت زده بودیم .. در فکرم زمزمه می کردم رفیق ! رفیق ! چی توی دلته .. بگو به من .. چی می خوای به من بگی  .. بگو و راحتم کن . این قدر منو مث یه جنایتکار که جز این هم نیستم بازی نده .. من نامردم ؟ نمی دونم ..نمی خواستم این طور شه . من فروزانو دوست دارم ؟ چی ؟  چی میگی سپهر ؟ من به خاطر هوس رفتم سراغش ؟ آره تو راست میگی . اولش این طور بود ولی بعد عاشقش شدم . حالا هم دوستش دارم . می خوام که اون فقط منو دوست داشته باشه . عاشق من باشه .. ... قاطی کرده بودم .. حس کردم می خواد لباشو باز کنه ...
سپهر : خیلی سخته جدایی .. خیلی سخته دور شدن از کسی که دوستش داشته باشی ولی زمونه نامرد آدمو وادار می کنه به کارایی که یه روزی اصلا فکرشو نمی کرده .. نباید به چیزی دل بست .
سپهر در میان حرفاش فریاد می زد . سابقه نداشت این طور باهام حرف بزنه .. شاید اون حرمت سالها دوستی ما رو نگه داشته بود . گریه ام گرفته بود .. نزدیک بود به دست و پاش بیفتم .. نزدیک بود بهش بگم که فروزان از اول هم عاشقت نبوده . حالا دست زمونه و تقدیر بر این قرار گرفته که اون عاشق من باشه .. ولی جرات بر زبون آوردن اینو دیگه نداشتم . اصلا جرات حرف زدنو نداشتم .  سی سال از زمان تولد با هم بودیم  بیست و شش هفت سال از زمانی که دنیای اطراف خودمونو حس کرده به یاد داریم خودمونو در کنار هم حس کردیم .. حتی گاه از این که دست تو جیب هم بذاریم و پولی برداریم ابایی نداشتیم .. هر وقت می رفتیم خیابون و اون اگه هوس چیزی می کرد و پولی همراش نبود من براش می خریدم و اونم همین کارو برام می کرد .. با این حال خیلی مهربون تر و دست و دل باز تر از من بود ..
سپهر : چرا فرهوش ! چرا این طور شده ..
-می دونم همش تقصیر منه .. تقصیر من سپهر .. گناه هیشکی دیگه نیست .. اینو به گردن زمونه نامرد ننداز ..
 سپهر نگاهی از درد و خشم بهم انداخت و گفت
 -چی ؟ تقصیر توست ؟ زمونه نامرد ؟! آره . ... تقصیر همون زمونه هست .. زمونه ای که در حق من نامردی کرده .. بس کن .. نمی دونم دردمو به کی بگم . هیشکی نمی تونه بهم کمک کنه ...
جراتشو نداشتم که بخوام در مورد زنش حرف بزنه . می دونستم چی می خواد بگه و چه جوری می خواد ادامه بده .. عمری دوستی مونو خراب کرده بودم .  حالا من و اون رو در روی هم قرار گرفته بودیم .. به قیمت به دست آوردن فروزان داشتم اونو از دست می دادم .. واقعا ارزششو داشت ؟ حس کردم چه ارزششو داشت و چه نداشت چه کارم غلط بوده چه درست پشیمون نیستم . هنوزم فروزانو دوست دارم . هرکی خربزه می خوره باید که پای لرزش بشینه . و من باید پی همه اینا رو به تن می مالیدم . نباید کاری می کردم که باعث افت شخصیت عشقم بشه . ولی دلم واسه مظلومیت سپهر می سوخت . یادم میومد هر وقت ما نسبت به هم یه دلخوری پیدا می کردیم این سپهر بود که گذشت می کرد .. ولی این فرق می کرد .. من اونو داغونش کرده بودم . من اونو کشته بودم . اون چطور می تونست گذشت کنه ؟ هیچی واسش باقی نذاشته بودم . نهههههه خدایاااااااا من به کی پناه ببرم ؟ به چی پناه ببرم ؟
-سپهر من نمی دونم چی بگم .. من نمی دونم چیکار کنم ..
دستشو گذاشت رو شونه ام .. سرمو انداختم پایین . شاید بچه که بودم وقتی که یه کار بدی می کردم همین حسو نسبت به بابا مامانم داشتم ولی حالا می دونستم که آن سوی احساس و اندیشه دردی وجود داره که با هیچ چیز تسکین پیدا نمی کنه .. مگر با مرگ من . و با این که این حسو داشته باشم که اصلا سی سال پیوند من و سپهر وجود نداشته . اصلا مایی نبودیم ... چرا به ناگهان عمری عزت و آبرو باید این جور لگد مال شه .. و من پشیمون نبودم . هنوز پشیمون نبودم .چون عاشق عشقم بودم . عاشق زنی که باید مال من می شد . می خواستم به سپهر بگم که من هوسباز نیستم من دوستش دارم . من عاشقشم . من اونو می خوام و با تمام وجودم می خوامش .. با تمام احساسم . جونمو براش میدم . بدون اون می میرم . طوری نگام کرد که ترس برم داشت ..
 سپهر : می دونم که سخته .. می دونم که پذیرفتنش مشکله .. ولی من ازت یه چیزی می خوام .. می دونم حالا دیگه خیلی دیره .. ولی رفیق ! اینو ازت می خوام .. مجبور نیستی انجامش بدی .. اما اگه بهم نه نگی خیلی خوشحالم می کنی .. چون دیگه هیچی ازت نمی خوام .. باید با فروزان هم حرف بزنم .. می دونم اونم موافقت می کنه .. به خاطر من ..آره قبول می کنه .. چون رابطه اش با تو خوبه ..
 حرفای عجیبی می زد ..
-بگو سپهر بگو چی می خوای ..
 -دلم می خواد وقتی که از فروزان جدا شدم تو قبول کنی که اون زنت شه ..دوست دارم ازدواج شما رو ببینم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

خانواده خوش خیال 61

برای عرفان خیلی هیجان انگیز بود که  مادرش ازش خواسته که به این راحتی به اون کون بده و عرفان اونو بکنه . فیروزه هم خودش تعجب کرده بود که چه طور راضی شده از کون دادن حرف بزنه . اون هنوزم دوست داشت جسم خارجی و داغ و گوشتی و لذت بخش و هیجان انگیزو در بدنش حس کنه .
-عزیزم ..عرفان جون ..فقط حواست باشه . می دونی که چی دارم میگم ..
 -آره مامان . منم و تو . ما که عجله ای نداریم . آروم آروم با هم عشق می کنیم حال می کنیم .
فیروزه چشاشو بسته بود . می دونست که کون دادن درد داره وباید کمی تحمل کنه تا این درد تبدیل به لذت بشه با این حال به عشقی که به عرفان داشت و لذتی که از تماس با کیر می برد فکر می کرد تا این لحظات رو بگذرونه . وقتی عرفان با انگشتاش کون مادرو کرم مالی می کرد فیروزه از این تماس خیلی خوشش میومد و کیف می کرد  . و به این فکر می کرد که اگه به جای کیر عرفان این انگشت بره توی کونش شاید لذت بیشتری ببره و کمتر دردش بگیره . ولی عشق و حالی که کیر داشت انگشت نمی تونست داشته باشه و اون حالو بده .  عرفان هم که دید با فرو کردن انگشت توی کون مادرش اون چشاشو آروم باز و بسته کرده یه چیزایی زیر لباش میگه به این کارش ادامه داد تا اون بیشتر خوشش بیاد و آمادگی بیشتری پیدا کنه .
-اووووووفففففف عرفان .. عرفان .. مث یه مرد پخته کار می کنی ..
-مامان تو فقط خوشت بیاد . دوستت دارم .. تو همیشه همون مامان مهربون منی .. 
-عزیزم فعلا که دوست دختر و معشوقه تو هستم . ولی خوشحالم که فراموش نمی کنی مامانتم و احترام منو در هر صورت حفظ می کنی ..
 -مامان خوشگله من! دوست دختر و معشوقه هم واسه خودش احترامی داره . من دوستت دارم . دوستت دارم ..
 فیروزه صورتش سرخ شده بود . فکر نمی کرد که نیاز و هوس حتی تا این حد هم که شده اونووادار کنه که حس درونشو به عرفان بگه .. پسر کیرشو گذاشت روی سوراخ کون مامان فیروزه اش . با یه فشار مختصر و یه حرکت رو به جلو فیروزه کمی احساس درد کرد ولی تا چهار پنج سانت اول کیر طوری داخل کون فیروزه جا گرفت که زن احساس درد نکرد  . عرفان حس کرد که بیشتر از این ممکنه باعث دردمامانش شه .. واسه همین در همون نقطه کیرشو نگه داشت خیلی آروم اونو به سمت عقب می کشید و دوباره رو به جلو حرکتش می داد .. بار ها این کارو تکرار کرد .. فیروزه احساس خوبی داشت .. احساسی با لذتی فوق العاده ..  نگاه عرفان به برشهای کون مادرش هوس اونو بی اندازه زیاد کرده بود . فیروزه هم کونشو حرکت می داد تا هم خودش بیشتر کیف کنه هم عرفان .. گذشت زمانو حس نمی کردند .. بالاخره عرفان ترتیب کون مادرشوهم داد و اون جا رو هم بی نصیب نذاشت .. در یه حالت قفل و بی حرکت کیرشو گذاشت که ثابت بمونه در عوض کف دو تا دستشو گذاشت روی کون فیروزه و اونا رو به طرف داخل و به سمت کیر جمعش کرد وطوری جفت قاچای کون و کپل مامانشو حرکت می داد که کیرشو از دو سمت غرق ماساژ و مالش و نوازش های کون مادرش کنه . کون گوشتی مامانش , کیرشو حبس کرده بود .. بالاخره آبش توی کون فیروزه جونش خالی شد .. زن از گرمای منی عرفان لذت می برد .. بر هنه , بدون استرسی در آغوش هم به خواب رفتند .. اون طرف هم سهیل و مامانش حسابی مشغول بودن . سحر می دونست که کون پهن و عریض و بر جسته اش دل پسرشو برده و شاید یه دلیلی که اونو به این سمت کشونده همین باشه ..
سحر: عزیزم اینو هم تر تیبشو بده و عشقتو کامل کن . اگه دوست داری همین جا پیشم بخواب . روی این تخت ,  من وتو و بابات .. سه نفری با هم می خوابیم .. مثل اون وقتا که کوچولو بودی و شیر خواره یه چند وقتی تو رو کنار خودمون خوابوندیم .. سهیل به نرمی کیرشو فرو کرد توی کون مادرش
-ممنونم مامان ولی سارا جون منتظرمه ..
-به اونم بگو بیاد این جا چهار تایی می تونیم حال بکنیم ..
 -درسته ولی الان هر کدوم یه گوشه خونه مشغولن .. باید استراحت کرد
 -اوووووفففففف کیر ..عجب کیری داری سهیل جون .. با این که تازه چند وقتی بیشتر نیست که وارد جمع ما شدی ولی حسابی رشد کرده داغ شده .. ولی یه چیزیت هست . من حرکت کیر تو رو که توی کونم حس می کنم می فهمم که فکرت و دلت یه جای دیگه ایه ..
 -مامان دلم واسه عرفان تنگ شده . پسر خوبیه . خیلی خوبه آدم غیر از محیط خونواده خودش یه دوست هم داشته باشه ..
سحر : ای کلک دلت برای عرفان تنگ شده یا مامانش ؟
  -نمی دونم .. اگه حالشونو می پرسیدیم بد نبود ..
-عزیزم حالشونومی خوای بپرسی یا فقط حال مادرشو.  بهترین راه اینه که من و تو بریم اون جا .. یه گشایشی بکنیم بعدا بیاییم این سمت .
سهیل : خیلی دلم می خواد فیروزه جون ازم راضی باشه ..
 -پسر بگو کیرت به خارش افتاده هوس یه زنو که هم سن مامانت باشه رو کردی .. من نمی دونم این کس چی داره که مردا رنگ و وارنگشو دوست دارن ..
 -نیست که مامان جون تو اصلا کیر رنگ و وارنگ دوست نداری !
-سهیل درست صحبت کن .. آدم با یه بزرگ تر که این جور حرف نمی زنه . باشه من صبح یک زنگی برای فیروزه می زنم و بهش میگم برای فرداشب من و سهیل یه سر میاییم اون جا .. یه گل و شیرینی هم می گیریم با خودمون می بریم . چطوره ؟ فقط عرفان غیرتی اگه موی دماغمون نشه خوبه ..
-عیبی نداره مامان جون اونو درستش می کنیم . فدای تو مامان .. مامان گلم ..یه بهونه ای هم بیاریم که بابا نفهمه .. 
-مجبور نیستیم اون اول بگیم که داریم میریم اون جا ..
-فدای تو مامان سحر گلم ..  
اینو گفت و به گاییدن کون مادرش ادامه دارد . انگار کیرش نیروی دیگه ای پیدا کرده بود .... ادامه دارد ... نویسنده .. ایرانی

یک سر و هزار سودا 35

فیروزه : باهات کار دارم .. با این که از دستت کلی دلخور و عصبی هستم و حوصله دیدنت رو ندارم ولی می خوام ببینمت .. یه حرفایی هست که باید  بزنم  ..
 -فیروزه بازم هوست گل کرده ؟
 -خیلی دیوونه ای شهروز .. من دوستت داشتم .
-حالا دیگه نداری ؟
 فیروزه : دوست داشتن یا نداشتن تو چه فایده ای واسه من داره . 
-کم با هم حال کردیم ؟
 -شهروز میای یا نه ..
-باشه خودمو می رسونم . کسی خونه نیست ؟
 -رفتن مهمونی تا سه ساعت دیگه هم نمیان ..
 -خانوم درس خونو ..
خلاصه رفتم اون جا تا ببینم باهام چیکار داره .. عکس دفعات قبل که واسه دیدن من خودشو خیلی خوشگل و تودل برو  می کرد خیلی ساده اومد و کنارم قرار گرفت . رفتم طرفش تا لباشو ببوسم . خیلی سرد بود .
-هنوزم بابت اون سوء تفاهم دلخوری ؟ چیه فیروزه .. من که توضیح داده بودم . اگه دوست داری با شهرزاد هماهنگی می کنیم ازش بپرس ..
-شهروز بسه .. حتما به خواهرت یاد دادی که چی بهم بگه .. راستش درسته که من هنوز یه دخترم ولی به اندازه کافی خودمو در اختیارت قرار دادم . پیش از همه قلبمو در اختیارت گذاشتم . وقتی دلمو دادم بهت دیگه برام موردی نداشت که تو باهام چیکار می کنی .. حس می کردم تو هم یه احساسی مث احساس منو داشته باشی. فکر می کردم دوستم داری .
-خب دارم فیروزه جون .
-ولی همه میگن . از خیلی ها شنیدم تو نمی تونی خودت رو پای بند یه دختر بکنی . حتی با خیلی ها در بخش اعصاب و روان رابطه داری ..
-ببینم این غلط کاریها رو کی کرده ؟ دلیل نمیشه که من  خیلی خوش مشرب و مردم دارم با همه رابطه داشته باشم . خودت با چشای خودت دیدی ؟ اصلا کسی منو دیده که دارم کار خلاف می کنم ؟ الان یه دختر خانومی هست  به جای همشیره ما خیلی با هام خوبه اسمشم هست شیما .. اون از طرز رفتار و بر خورد و اخلاق من خوشش میاد . من بهش بگم تو خوشت نیاد ؟ یک پزشک در درجه اول باید اخلاق خوبی داشته باشه . بیمار به دیدن اون احساس آرامش و امنیت کنه .
 فیروزه : می دونم این همه راه رو اومدی تا بازم بخوای ازم لذت ببری .. بیا کارت رو بکن .. شاید این آخرین باری باشه که خودمو در اختیارت می ذارم ..
 بد جوری بهم بد بین شده بود .. راستش منم که حالا حالا ها قصد ازدواج نداشتم .  ازدواج هم هزینه بر بود و من باید پول زیادی خرج می کردم . اما فیروزه حق داشت .. رفتم کنارش .. بغلش زدم .. سرشو گذاشتم رو سینه ام نوازشش کردم .. بوسیدمش . مث یه مجسمه بود ..
-میریم رو تخت ؟
اشک از چشاش جاری بود .. می دونستم دوستم داره .. خیلی آروم شلوارشو پایین کشیدم .. بعد شورتشو .. بیشتر وقتا اونو با کس لیسی ارگاسمش می کردم . دیگه اونو از کمر به بالا لختش نکردم . کس کوچولو و دخترونه اش بهم چشمک می زد .. هرچند تقریبا هم سن بودیم و می تونست یه بچه هفت هشت ساله داشته باشه .. ظاهرا خیلی بی حوصله بود . ولی می دونستم کس کوچولوش نقطه حساس اونه . همون جایی که خیلی دلم می خواست یه روزی کیرمو از مرزش عبور بدم .. یه لقمه کوچولو واسه دهنم بود .. واسه اولین بار بود که کسش یه طعم ترشیدگی و بوی نامطبوع می داد . می دونستم که بی حوصلگی اون به کسش هم سرایت کرده اصلا هدفش این نبو ده که با من باشه . ولی من جفت لبامو گذاشتم  قسمت بالای کسش اون قسمتای تاج خروسی و چوچوله نازشو که رشد زیادی هم نکرده بود گذاشتم توی دهنم و میک زدنو شروع کردم .. لحظه به لحظه غلظت کسش بیشتر میشد و منم بر سرعت میک زدنم اضافه می کردم . باید آرومش می کردم ..
 -نهههههه نهههههه شهروز ..من نمی خوام .. نمی خوام عادتم بدی .. نمی خوام بهت وابسته شم ..
-بشو ..مگه نیستی ..؟ مگه عادت نداری ؟ مگه دوستم نداری ؟
حس کردم که یه هق هق خشک به راه انداخته . ولی به کارم ادامه دادم . ازبس کسشو میک زده بودم دیگه اون طعم بد اولیه رو نمی داد . دستامو گذاشتم رو صورتش اشکاشو پاک کردم .
-نه شهروز .. نههههه .. من امروز نمی تونم ار گاسم شم ..
-نمی تونی یا نمی خوای ؟
 -باشه هر کاری دوست داری بکن ..
 لبامو با سرعت و مکش بیشتری روی کسش به کار انداخته بودم .انگشتای پاشو مرتب جمع کرده بازشون می کرد .. نشون می داد که خیلی خوشش میاد ..
-آخخخخخخخ من نمی خواستم . دیوونه کار خودت رو کردی ...
-هنوز یه کاری مونده ..
فیروزه : مگه میشه یادم بره ؟
فیروزه خودشو بر گردوند .. هنوز گرفته بود .. کونش گنده تر ار زمانی شده بود که من تازه شروع کرده بودم به کردنش ... ولی هنوزم باید چربش می کردم و کرم می مالیدم تا کیرم راحت تر بره توش ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 36

ولی دو تایی مون چشامونو بسته بودیم . می دونستم کسی این ور پیداش نمیشه . آخه آدمای این جا بیشتر به امرار معاش فکر می کردن . شاید این رود خونه و درختای دورش , خورشید و آسمون بالا سرش واسشون عادی شده بود .ولی من حس می کردم تا زمانی که فروزانو در کنار خودم دارم همه اینا رو تازه می بینم  . من و فروزان در حاشیه  درختان رو زمین ولو شده بودیم ..
فروزان : نهههههه فر هوش .. ولم نکن .. بازم منو ببوس .. نمی خوام از این رویا بیام بیرون .. حس می کنم که این قشنگ ترین رویای زندگی منه .. واقعیتی به زیبایی رویا -ومن حس می کنم که تو همون منی .. همون منی که به خاطرش زندگی می کنم .. 
فروزان : دوستم داشته باش فرهوش .. بهم قول بده که دیگه به دنبال هوی و هوس نباشی ..
 -یعنی بهت دست نزنم ؟
 با نگاه خمارش بهم گفت ..
 -می خواهم از این به بعد تنها زنی باشم که دستت بهش می رسه به اون اعماق وجودش . آخه من خودمو متعلق به تو می دونم . این حس قشنگ منو با عشق و وفای خودت قشنگترش کن .
-عزیزم تو با این حرفات یه نیرویی به من میدی که حس می کنم قدرتمند ترین مرد روی زمینم ..
 و باز کابوس این که روزی فروزان متوجه همه این مسائل شه دیوونه ام می کرد .. و همچنین اگه یه روزی سپهر بفهمه که جریان چی بوده .. و من میان اونا قرار بگیرم . این که یه روزی با سپهر حرف زدم و فروزان صداشو شنید که داره از زنای دیگه میگه در حالی که اصلا چنین چیزی نبود ومن شخصی به نام اسفندیارو که صداش با صدای سپهر مو نمی زد اجیر کرده بودم که تلفنی نقش بازی کنه .. اگه یه روزی همه چی بر ملا می شد چه باید می کردم ؟! حالا چه باید بکنم ؟! از اون جا هم رفتیم .. دیگه زیبا ترین زیبایی های دنیا در برابر زیبایی فروزانو صفر می دونستم . دیگه هیچ لذتی رو بیشتر و بهتر از بودن در کنار فروزان نمی دونستم.. هر روز بیشتر از روز پیش به هم عادت می کردیم.. و تازه وقتی هم که اون می رفت به خونه اش , اگه شوهرش  زودتر می خوابید و می تونست واسم زنگ می زد .. حتی واسه دو دقیقه .. تماس می گرفت و می گفت می دونی می خوام چی بهت بگم .. و من با این که می دونستم چی می خواد بگه می گفتم نه .. و اون می گفت واسه همیشه دوستت دارم . تا هر وقت که زنده ام ..منم بهش می گفتم فروزان هیچوقت تنهام نذار من بدون تو می میرم .. می میرم .. و اونم می گفت اگه تو بمیری منم دیگه طلوع خورشید بعدو نمی بینم .. کاش بین ما دروغی نبود .. کاش می تونستم این لکه ننگ دروغ و نامردی رو از این رابطه پاک پاکش کنم . من و اون عاشق هم بودیم . شاید اون با انگیزه خاصی اومده باشه سمت من . با یه حرکت جنون آمیز که اون روزا نمی خواست به این صورت در بیاد . ولی حالا که شده .. حالا که به این مقصد رسیده خودشو با این لذت و خوشی و پیوند هماهنگ کرده .. حالا من چیکار کنم اون چیکار کنه . ما چیکار کنیم ؟! اگه من و فروزان می خواستیم به همین صورت ادامه بدیم بی شک لو می رفتیم . چون آدمایی که غرق عشقی خالص میشن محیط اطرافشونو خالصانه می بینن .  اونا مرزهایی رو که  با خواسته ها شون از زندگی دارن نمی بینن . من مرز خودم با فروزانو نمی دیدم . همش از این می ترسیدم که نکنه یه وقتی بیاد که جلوی سپهر , فروزانو در آغوش بکشم . بهش بگم دوستش دارم و آرزومه که یه روزی از همسرش جداشه و با من ازدواج کنه ... سپهر نگاههاش نسبت به من عجیب شده بود . دیگه براش مسائل اقتصادی اهمیت چندانی نداشت . فروزان هم نگران این مسئله بود .. نه این که نگران سلامت روحی و جسمی شوهرش باشه بلکه اونم مثل من حس می کرد که شوهرش داره  راجع به من و اون یه چیزایی می فهمه .. می گفت مدتیه کم غذا شده ..انگار می خواد به چیزی بهش بگه روش نمیشه ..
 -فروزان من دوست ندارم این حالتو .. نمی خوام .. حداقل حالا نمی خوام که جریان ما بر ملا شه .. آمادگی اونو ندارم ..
فروزان تسلیم من و عشق من بود .
 فروزان : بگو چیکار کنیم
-کمی کمتر صمیمی نشون بدیم . به سپهر بیشتر توجه کنیم .. مثلا بهش بگیم که از این به بعد باید همراهمون بیاد ..
فروزان : باشه فرهوش .. ولی تو باهاش حرف بزن ..
 اون شب از فروزان خواستم که به یه بهانه ای یکی دوساعت دیر تر بیاد خونه و من با سپهر حرف بزنم . قلبم به شدت می زد . می ترسیدم . می ترسیدم  از این بازی که  به راه افتاده بود .. من و اون با هم تنها شدیم ..
 -داداش این روزا زیاد باهامون نیستی .. کجا میری و کجا میای رو من زیاد کاری بهش ندارم . حالا متاهل هستی و خودت زن داری و اونم می دونه که باید چیکار کنه .. من و زن داداش دوست داریم که از فردا با هامون بیای ..
وقتی که کلمه زن داداشو بر زبون می آوردم دوست داشتم سرمو بکوبونم به دیوار .. هم به خاطر بی وجدانی خودم و هم این که دوست نداشتم که به یاد بیارم اون زنی که من عاشقش شدم و اون زنی که عاشقم شده یک زن شوهر داره .. سپهر سرشو آورد بالا تو چشام نگاه کرد و برای دقایقی با سکوتش داشت دیوونه ام می کرد ..
 -چی شده سپهر ؟ چرا این جوری نگام می کنی ؟ من ترسم می گیره ..
 سپهر: توکه خیلی شجاع بودی پسر
 -چت شده سپهر ..
سپهر: خیلی نامرده
-کی ؟ چی ؟ کی نامرده ؟ من ؟ چرا چشات گود افتاده .. چرا دور چشات کبود شده .. چرا این جوری بهم نگاه می کنی ؟ مگه من کار بدی کردم ؟ بگو چی تو سرت می گذره ؟ تو اون آدم سابق نیستی .. چی رو ازم پنهون می کنی سپهر ؟
 از نگاهش حس می کردم که همه چی رو فهمیده .. داره زجر کشم می کنه . شایدم اسیر یک ناباوری شده باشه . فکرشو نمی کرده که من و فروزان دوتایی بهش خیانت کنیم . خیلی آروم بهم گفت می خوام از فروزان جداشم . می خوام طلاقش بدم .. ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی