ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 165

یه آتیش عجیبی رو روی پوست کونم حس می کردم . آتیشی که از اون جا به تمام بدنم سرایت کرده بود و داشت خاکسترم می کرد .. طوری دستامو از پهلو های بدن سیاوش آویزون کرده بودم که اون راحت بتونه دستاشو به قسمتای پایین تر بدنم برسونه . نوک انگشتاشو روی پوست باسنم می کشید . نمی خواستم صدای تپش  قلبمو که خیلی تند شده بود بشنوه . نمی خواستم در برابرش احساس ضعف کنم . ولی دوست داشتم همچنان ادامه بده . ولم نکنه .  منتظر چند حرکت داغ از اون بودم   تا آتنای واقعی رو نشونش بدم . نشونش بدم که منم می تونم . منم به عنوان یک زن ایرانی می تونم از زندگیم لذت ببرم و اون جوری که اون دوست داره باشم . نشونش بدم که زن در این جا هم می تونه به آرامش و تنوع و راحتی خودش فکر کنه . همان طور که من می تونم دوستش داشته باشم و بخوام که لحظه های خوشی رو سر شا ر از عشق و هوس با اون رقم بزنم .
سیاوش : می تونی چند دقیقه ای پیشم بمونی ؟
-پس این چیه ؟
سیاوش : می خوام خاطرم جمع باشه که از رفتن نمیگی
-که چیکار کنی ؟
 وقتی اینو گفتم فشار پنجه هاشو رو دو طرف کونم زیاد تر کرد و انگشتاشو به طرف چاک کون کشوند . هنوز شورت نازک و فانتزی مو از پام خارج نکرده بود .. انگشتاش رو صفحه کونم پیانو می زد و یواش یواش رو چاک وسطش قرار گرفت .. می دونستم که حالا صدای تپش قلبمو می شنوه .. می شنوه که دلم چقدر تند می زنه و  لبام قفل شده و نمی تونم حرفی بزنم . خط وسط شورتموبه کناری داد تا نوک یکی از انگشتا ش روی کسم قرار بگیره .. یواش یواش با اون تیکه وسط و روی کس بازی می کرد ... می دیدم که چطور داره با چشاش , چشا و نگاه منو می پاد و می خواد ببینه که عکس العمل من در قبال این حرکاتش چیه . حالا اون به خوبی می دونست که من غرق هوسم و تمنای اونو دارم . هم دلم  می خواست تسلیم شم و هم دلم نمی خواست زود تسلیم شم . ولی از این می ترسیدم که اگه دیر بهش راه بدم بقیه اونو از راه به در کنن . ولی  نمی خواستم این فرصتو به بقیه داده میدونو براشون باز کنم .  حتی اگه دختر عمه ام سحر بخواد اونو از چنگ من در بیاره می کشمش .. ولی باید این پسره خوشگلو حالیش می کردم که اون قدراهم مفت نیستم . از حال رفته بود . کاملا سست نشون می داد .
 -حالا می تونم برم خونه ام ؟ البته هنوز کیفمو پیدا نکردم . میای با هم بگردیم ؟ سیاوش : دلم می خواد پیدا نشه تا بیشتر بینمت . تو جدی جدی می خوای بری ؟ 
-دوست داری شوهرمو صداش بزنم تا بیاد و شاهد صمیمت من و تو باشه ؟ بیاد ببینه چه جوری زحمت تو رو زیاد کردم و دارم توی بغل تو دست و پا می زنم ؟همینو می خوای ؟
 دلم می خواست به حرفام اعتنایی نکنه و بغلم بزنه . محکم  در آغوشم بگیره . در کنارم باشه .. و اون همین کارو انجام داد . این بار دیگه از من اجازه نگرفت . نپرسید که شوهرم دل نگرانم میشه یا نه .. دستمو  گرفت توی دست خودش و منو به سمتی کشوند . می دونستم داره منو به کجا می بره .. به سمت اتاقی که  منو رو تخت بزرگ و جا دارش بخوابونه ...  
-چند بار باید بگم که نمی تونم .
-آتنا حتی ناز کردنات هم قشنگه . وقتی که میگی نه انگاری که با تمام وجودت فریاد می زنی که آره ...
 -کور خوندی این نه و آره گفتنا مال زنای اون ور آبه .. منو تا همین جاش لختم کردی دیگه کافیه .  یادم اومد کیفمو کجا گذاشتم ... برم مانتومو بپوشم و بر گردم .... این جوری بهتره .
ولی وقتی به خودم نگاه کردم دیدم که روی تخت و کنار اون دراز کشیدم .. اون حالا کاملا بر هنه بود ..
-نههههههه سیا .. این کارو نکن .. من تا حالا اشتباه نکردم ...
-پس بیا و اولین و آخرین اشتباهت روبکن . قول میدم که بعد از این دیگه اشتباه نکنی ... نفس نفس می زدم . حرفام لای نفسهام گم شده بود و می دونستم که چیری از اونا نمی فهمه ... شورتمو کشید پایین . یک بار دیگه انگشتاش رفت لای کونم .. قلبم از هیجان می لرزید و ضربات قلبم تند تر و تند تر شد .. حالا دیگه دلم  کیرشو می خواست . یه نگاهی به لاپاش انداختم . اون دراز ترین و  کلفت ترین کیری نبود که نوش جون کرده بودم ولی بهترین و خواستنی ترینشون بود . حتی بهتر از کیر شوهرم پژمان و مردی به نام جبار که در قطر و طول نظیر نداشت . سر کیرشو گذاشته بود رو سوراخ کونم از اون جا می رفت به سمت پایین روی کس .. مدام از رو این می پرید رو اون .. من فقط می خواستم یه جایی فرو کنم.. حتی برام فرقی نمی کرد که اول کونمو بکنه یا کسمو . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

یک سر و هزار سودا 102

من  همچنان در حال ور رفتن با پیمانه عزیزم بودم .
-نکن شهروز . الان اونا میان .. خواهش می کنم ..
 ولی اون دختر دیگه از حال رفته بود  و منم بهش توجهی نمی کردم . دستامو خیلی آروم گذاشتم دورکمرش .. خوشش میومد از این که انگشتامو روی پوست تنش بکشم . لذت می برد از این که من با هاش ور برم و می دونستم که باید چیکار کنم . اون با همه ناز کردناش ناگهان از دستم در رفت . دوست داشت که با هاش بازی کنم . ولی ولش نمی کردم . .
 پیمانه : فکر کردی هر کاری دلت خواست می تونی انجام بدی ؟ حالا بازیش گل کرده بود و منم سعی داشتم در این بازی همراهیش کنم .
-خیلی شیطونی .
 افتادم روش . دستاشو به دو سمت بازش کردم . سنگینی تنم رو تن اون بود . نفس نفس می زد . نگاهشو به نگاهم دوخته  بود . حس کردم که با اون نگاهش می خواد  خیلی چیزا بهم بگه . انگاری می خواست بگه که منو واسه خودش می خواد . دوست داره که جز اون به چیز دیگه ای فکر نکنم . ولی شهروز پسری بود متعلق به همه دخترا و کوتاه نمیومد . اون باید عدالت در سکسو رعایت می کرد . پسری که باید به زنان حرمسرای خود می رسید .  البته حرمسرای این پسر سوگلی هم داشت . استادش مژده که چند روزی بود خبری ازش نداشتم . دلم واسش شور می زد . آخ که من چقدر پر توقع بودم دوست داشتم با کلی زن و دختر باشم ولی مژده فقط دلش برای من بتپه . اون فقط منو بخواد . اون فقط با من حال کنه ....
 پیمانه دیگه از دستم در نمی رفت .. حس کردم دیگه اون بچه بازی دقایقی پیش رو هم کنار گذاشته وحالا کاملا تسلیم منه و از این تسلیم بودن خودش لذت هم می بره . پاهاشو باز کرده بود و منم کیرمو گذاشته بودم لای پا هاش . می خواستم به کونش نفوذ کنم .. ولی اون کیرمو قفلش کرده بود .. تا کسشو بهش بچسبونه و با هاش حال کنه . حق هم داشت . یه دختر و یه زن تا وقتی که می تونه از تماس کیر با کسش لذت ببره دیگه کون دادن چه حس و حالی می تونه واسش داشته باشه ... آروم آروم صورتمو به صورتش چسبوندم .
-دوستت دارم عزیزم . پیمانه نازم . دیگه با من قهر نکن ....
 اونو اسیر حرفام و لحن آروم خودم کرده بودم . یه دختر رو خیلی راحت میشه با آهنگ ملایم گفتار خودت فریب بدی . دلشو به دست بیاری و بعدا هر کاری که دلت می خواد باهاش انجام بدی .  و این درست همون کاری بود که من داشتم با پیمانه انجام می دادم .. این بار وقتی سرمو گذاشتم لای پاش ,  با پاهاش سرمو به سمت کسش فشار می داد .. . صدای فریادشو حالا افسانه و ریحانه هم می تونستن به خوبی بشنون ... از جام بلند شده و بغلش کرده رفتم به سمت پذیرایی .... حدسم درست بود . اون دو تای دیگه اون جا بودند و منتظر ما ..  یعنی در واقع منتظر من . وقتی پیمانه رو گذاشتم زمین با کمال تعجب به اون نگاه می کردند که چطور شده اون نمی خوام گفتن ها با یه تسلیمی جانانه همراه بوده ... می خواستم پزشو بدم و بگم که هیشکی نمی تونه از چنگ شهروز در ره که منصرف شدم .
 -دخترا شما چه دست و پایی داشتین .. این تشکا رو کی روی زمین پهن کردین ؟  ازکجا می دونستین من و پیمانه میاییم این جا ؟
 کف پذیرایی شده بود عین سالن کشتی . حالا می شد به خوبی با هر سه تاشون حال کرد . پیمانه چون اون دو تا رقیبشو دید که چه جوری واسه من دندون تیز کردن خودشو به دمر رو تشک ولو کرد و کونشو برام می گردوند . دستاشو هم گذاشته بود رو کونش و اونا رو به سمت من بازشون کرده و دوست داشت که دل منو ببره ..
پیمانه : شهروز جون  .. اون طرف که بودی داشتی چیکار می کردی ؟ ..
 بسوزه پدر حسادت که وقتی دخترا اسیرش میشن دیگه هیچی نمی تونه جلو دارشون شه که واسه رسیدن به خواسته هاشون از هیچ اقدامی  رویگردان نباشن .
-آفرین دخترا من خوشم میاد وقتی که می بینم این جوری با هم صمیمی هستین .
 افسانه دستشو به کرم آغشته کرد و اونو با انگشتش آروم آروم فرو کرد توی کون پیمانه .  پیمانه هم لباشو گاز می گرفت . همه چی شیر تو شیر شده بود . وقتی که افسانه  کیرمو گرفت توی دستش و اونو به سمت  سوراخ کون پیمانه هدایت کرد  ریحانه هم خودشو طوری از پهلو به بدن پیمانه چسبونده بود که انتظار داشت من کسشو بلیسم ... با انگشت یه اشاره ای به کیرم کرده و یه نگاهی به ریحانه که اول اینو بکنم توی کون پیمانه بعدا اون کاری رو که تو دوست داری انجام میدم ... این افسانه هم از اون شیطونا بود . قبل از این که سر کیرمو به سوراخ کون پیمانه بچسبونه یه زبونی بهش زد ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 134

فرزانه وارد اتاق شد .. خیلی ناراحت بود . دوباره بغلم زد .. دو تایی مون با هم گریه می کردیم ..
-داداش چرا با اون دختر بد رفتاری کردی .. اون اگه نبود تو مرده بودی . این چه کاری بود که کردی .. نمی دونی که اون فاصله خونه تا دریا رو چه جوری دوید .. اگه رضا نبود و جاتو بهش نمی گفت تو حالا زنده نبودی .. نزدیک بود بره زیر ماشین .. هیشکی دور و برش نبود .. آدما با هاش فاصله داشتن .. تازه کی میومد کمک ؟ مردم همه جونشونو دوست دارن .. اون خودشو انداخت توی آب فاصله زیاد بود ..می گفت تمام راه خدا رو صدا می زده ..  بهم گفت که از خدا خواسته اگه غرق شدی اونو هم غرقش کنه . ولی هیچوقت مثل توی دیوونه خودشو نمی کشت . می گفت خیلی معجزه آسا دستش به بدنت خورد .. دیگه بریده بود .. آروم آروم تو رو رسوند نزدیک ساحل  .. رضا کمک آورد .. تو بیهوش بودی و اونم از پا افتاده بود .. خیلی بد جنسی فر هوش ..
-فقط واسه یه ماه زندگی ؟ !
فرزانه : اینه تشکر تو از ستاره ؟ اون داشت خودشو به خاطر تو می کشت .. تو میگی فقط یه ماه دیگه زنده ای ؟ گیریم که حرفت درست باشه ولی حالا که زنده ای باید که زندگی کنی . این رسم انسانیت نیست ..
 -فرزانه من ارزش زنده بودنو ندارم . من  می خوام بمیرم . من انگیزه ای واسه زندگی ندارم .
 فرزانه : پس اون بچه هایی که چشم امیدشون به توست اونا کی هستن ؟  این که فقط واسشون خرج کنی کافی نیست .. تو باید به اونا درس اخلاق و زندگی بدی . اگه یه وقتی هم در این دنیا نبودی اونا باید به وجود تو افتخار کنن . ببین حالا اونا با مربی و پرستارا شون میان ملاقاتت .
 - اونا می دونن که من خودکشی کردم ؟
-نه .. مگه خود کشی کردی ؟ ما هم  چیزی نمی دونیم .. یه مطلبی بوده که برای ما و ستاره نوشتی ... دیگه چیز دیگه ای نبوده .. رفته بودی تنی به آب بزنی ..به علت ضعف بدنی رفتی زیر آب .. همین .. شاد باش .. روحیه ات شاد باشه .. الان ریز و درشت می ریزن این جا .
بازم به یاد فروزان افتادم . به یاد اون زنی که منو ولم کرده بود و شاید فشار عصبی و استرس رو فعالیتهای عصبی و خونی من اثر گذاشته به این روز رسیده بودم . من ستاره رو رنجونده بودم . اون از من دلخور بود . ولی دلم می خواست بازم فروزانو می دیدم . ولی اون منو نمی دید . دلم برای دیدن اون چشای خوشگلش تنگ شده بود . اون چشای ناز به رنگ دریاش .. منم می خواستم  خودمو توی دریای آبی به رنگ چشاش غرق کنم .. در فکر فروزان بودم که ستاره رو بالا سرم دیدم ..
 -به خاطر همه چیز ازت ممنونم .. منو ببخش .. می بینی که نمی تونم درست حرف بزنم . الان زیر چهل کیلو وزنمه ..
 ستاره به شدت می گریست .. شاید نه به این خاطر که من قلبشو شکسته بودم .. قدرشو ندونسته بودم .. درسته عاشقش نبودم ولی می تونستم حالت اونو حس کنم . اون به خاطر چیز دیگه ای اشک می ریخت . حس کردم که بهش گفتن که این آخرین روزای زندگیمه .. اما با همه اینا اون برای زندگی من تلاش می کرد . می جنگید .
 -ستاره چرا گریه می کنی . منو ببخش .. من دلم شکسته . یه سوال دارم ازت .. تو حالا پشیمون نیستی از این که نجاتم دادی ؟
ستاره در میان هق هق گریه هاش گفت واسه چی این سوالو می کنی ؟
-مگه دفتر خاطراتمو نخوندی ؟
-نه من بهش دست نزدم .. راستش کلید واحد تو رو نداشتم .
-من که داده بودمش به رضا ..  
-رفت بهم بده نمی دونم چی شد انگاری رفت وسط شنها و دیگه پیداش نشد .
-یعنی تو اون مطالبی که توی دفتر  نوشته بودم نخوندی ؟
 -نهههه چند بار بهت بگم درخونه رو می شکستم ؟ البته می تونستم کلید رو از فرزانه بگیرم ولی چه ضرورتی داشت در اون شرایط نگرانی بخوام برم دنبال این چیزا .. حالا مگه چی شده؟
 -هیچی یه مطالبی نوشته شده که باید بعد از مرگم اونو بخونی . و یه نامه ای لاشه که باید برسونی به یک نفر ..اونم بعد از مرگمه ..
 ستاره : بس کن ..این قدر روقلبم ناخن نکش . چه خبرته ! بس کن .. من دیوونه شدم . چرا این قدر از مردن حرف می زنی . تا چشات به روی این دنیا بازه تا نفس می کشی باید به خدا ایمان داشته باشی .. اونی که من و تو رو زنده کرده همون می دونه چه جوری مرگمونو عقب بندازه .. می دونه راه درمان ما رو ..
 -ازمن بدت میاد ستاره ؟
 ستاره : نه از خودم بدم میاد .. از خودم که چرا نمی تونم خیلی چیزا رو فراموش کنم .. چرا خیلی چیزا رو توی قلبم حک کردم که محو شدنی نیستند .
-واسه این که دوستم داری خودت رو دوست نداری ؟
ستاره : چرا من هر حرفی می زنم تو یک نکته می گیری ؟
 -ستاره گریه نکن .. حالم اصلا خوش نیست . احساس ضعف می کنم . هیچی نمی تونم بخورم . همین سوپی رو هم که می خورم حالمو به هم می زنه . ..
 نیم ساعت بعدش  حدود صد تا ملاقاتی داشتم که بیست تا بیست تا میومدن داخل ... یه چند تا از بچه ها منو نمی شناختند .. بعضی ها حرفاشون دلسوزانه بود . با همون لهجه های شیرین کودکی و خرد سالی .. دست کوچولو ها رو می بوسیدم .. به ستاره و فرزانه نگاه می کردم . اشک توی چشام جمع شده بود .. از اونا کمک می خواستم ... .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

وقتی بهاره , سمیرا میشه ..

بهاره اعصابش به هم ریخته بود . چهل و پنج سالش بود و وقت بیکاریشو با بازیهای کامپیوتری سر می کرد . شوهرش متوجه شده بود که اون با یکی دو تا از پسرا چت می کنه ... همین باعث شد که بین اونا یه دعوای حسابی راه بیفته ..  بهاره هم قهر می کنه میره خونه مامانش . ده روز از این جریان می گذشت و شوهره نیومده بود سراغش ... مرتیکه خجالت نمی کشه . پنجاه سال سنشه حال و حوصله حال دادن هم نداره . مگه من چیکار کرده بودم .. اون خودشو یه جورایی با این فانتزی ها سر گرم می کرد و از این حد هم جلو تر نمی رفت .. خشم عجیبی نسبت به شوهرش محمود پیدا کرده بود ... حوصله شو نداشت بره خونه دخترش که شوهر کرده بود . تصمیم گرفت یه سری بزنه به پسرش که در دانشگاه اصفهان درس می خوند . خیلی نگرانش بود . شوهرش  محمود جوون تر که بود می رفت دنبال زن بازی و عشق و حال .. بهاره اگه می خواست اهل خیانت باشه همون موقع ها می تونست جبران کنه .. حقش بود که  همون وقت که جوون تر بود اونم می رفت دنبال دوست پسر ..
زن  درخونه ای رو که سه تا پسرا درش زندگی می کردند زد  . اون دو تا رو نمی شناخت . ولی می دونست که ایرج و بهزاد اسمشونه ..  قبل از این که در باز شه یه پیام واسش اومد ..
-مامان من دارم میام تهرون خونه مادر جون ... یه شام خوشمزه واسم درست کن .. ...
 در همین لحظه بهزاد درو باز کرد .. یه نگاهی بهاره انداخت ..
 -بفر ما .. خودت خیلی خوشگل تر از عکستی ... ایرج بیا ببین کی اومده .. پشیمون شده اومده ..
 بهاره سر در نمی آورد که  بهزاد چی میگه ...
 ایرج : واوووووووو سمیرا خانوم .. وصف شما رو شنیدیم .. منان از شما خیلی تعریف می کرد ..
 بهاره تعجب کرد . چطور امکان داره منان بهش گفته باشه سمیرا ..  ایرج می گفت که به گفته منان سمیرا به کسی جز خود منان  حال نمیده .
ایرج :  آخه اون پسر شما رو اختصاصی واسه خودش می خواست .. می گفت سمیرا جون امکان نداره بیاد این جا .. جووووووون ولی خودت که اومدی ...
ایرج رفت بهاره رو ببوسه .. بهزاد هم رفت تا مانتوشو در بیاره ...  بهاره دست و پا می زد  .. لعنتی .. حالا کار به جایی رسیده که منان میره یه دوست  زن می گیره هم سن و شبیه من . اونا هم فکر می کنن که من سمیرا هستم که قبول کردم بیام این جا .. ایرج و بهزاد دو تایی شون مثل آدمای حریص افتاده بودن به جون بهاره ... زن سختش بود . تا حالا با مردی به غیر از شوهرش حاال نکرده بود اونم با دو نفر در آن واحد ..
 بهاره : به یه شرطی حاضرم که در این مورد چیزی به منان نگین . اگه اون بفهمه که  من با شما حال کردم دیگه با من حال نمی کنه .
بهزاد : ما خودمون بهت حال میدیم . باشه ..
 زن کاملا سست شده بود .. مانتوشو در آوردند . ایرج ساپورتشو از پاش در آورد . لبشو گذاشت رو کون بهاره .. و سوراخ کونشو و از همون پشت کسشو لیس می زد . بهزاد هم از جلو  کسشو می لیسید ... دو تایی شون کاملا لخت شده و بهاره رو هم لختش کردند . بهاره سعی داشت با حال کردن فراموش کنه که شوهر و پسرش چه آد مای تخسی هستند . اون از منان انتظار نداشت که با زنای میانسال و احتمالا شوهر دار رابطه داشته باشه . 
-آخخخخخخخ پسراااااا .. خیلی مزه میده ... دو تا پسرا دو تایی شون سمیرا رو بغل کرده و اونو گذاشتن روی یه تشک بزرگ وسط پذیرایی ..
-پسرا همه چی رو که آماده کرده بودین ..
 بهزاد : آره ولی وقتی منان گفت که دیگه نمیای خیلی ناراحت شدیم .
 ایرج : چه سینه هایی !
بهزاد : جای منان خالی که سه تایی با هم حال کنیم .
 بهاره خودشم تعجب می کرد که چه طور شده به ناگهان صد و هشتاد درجه تغییر کرده و اونی که از همه  بر نامه ها رویگردان بود خودشو قانع کرد که در اختیار اون دو تا دانشجوی خوش تیپ و خوش بدن قرار بگیره ..
 ایرج از پشت کون گنده بهاره رو بغلش زد و به زور فرو کرد توی کونش . بهزاد هم از جلو کیرشو فرستاد توی کس بهاره ..
 بهاره : وااااااییییی کونم .. کونم . یواش تر ایرج جون .. من می خوام با هر دو تون حال کنم . آخخخخخخخخ جووووووووون کونم . کونم .. کسسسسم . حالا دارم عادت می کنم .
 بهزاد لباشو گذاشت رو لبای بهاره ... دو تا پسرا با نوک انگشتاشون پشت و روی بدن بهاره رو با یه قلقلک خاصی به اوج لذت رسونده بودند .. کس خیس بهاره کمی گشاد به نظر می رسید ولی مناسب کیر کلفت بهزاد بود . دو تا پسرا با توان و قدرت زیادی در حال سکس با بهاره بودند و زن به این فکر می کرد که مدتهای زیادیه که همچین سکسی نداشته و شوهرش نمی تونه اونو ارضاش کنه
بهاره : پسرا همین جا خوبه یا بریم توی اتاق؟
 ایرج : هیچ جا بهتر از این جا نمیشه ..
 بهاره سست سست شده بود .. چشاشو بسته بود و به لذت فکر می کرد . به تازگی کیر اون دو دانشجوی حریص .. بهاره : جووووون .. جووووون دوای من همینه . مسکن اعصاب و تقویتی و آرامش من همینه ... سالها این دارو و درمان نزدیک من بود و ازش فاصله می گرفتم ..
پسرا نمی دونستن که بهاره چی داره میگه . اونا دست از گاییدن بهاره نمی کشیدند ... بهاره قمبل کرده و حالا رفته بود رو کیر ایرج نشسته و بهزاد هم از پشت فرو کرده بود توی کونش ..
بهاره : آهخخخخخخخ داره میاد .. وااااااییییی .
زن خودشو کشید بالا,  کیر ایرج از توی کسش در اومد و یه لحظه آب کسش با فشار ریخت بیرون .. یه بار دیگه پسرا کیراشونو توی کس و کون بهاره فرو کردند . زن سرشو بر گردوند و با بهزاد لب به لب شد و ایرج هم دستاشو گذاشت رو سینه های بهاره .. دو تایی اونو رو زمین خوابوندند و بعد از این که یک بار دیگه اونو ار گاسمش کردند هر کدوم یه بار توی کس و یک بار توی کونش  خالی کردند . بعد از اون بهاره دو تا کیرو با هم فرو کرد توی دهنش و اسه پسرا ساک زدو ته مونده آبشونو خورد  . بهاره خیلی سریع با پسرا خداحافظی کرد . کمی استرس داشت . نگران بود .. می دونست که پسرا در مورد سمیرا چیزی نمیگن . تازه اگرم بگن سمیرا انکار می کنه و از طرفی اونا که تا حالا مادر منان یعنی اونو که ندیدن و باید حواسش باشه که به هیچ وجه  وقتی که منان اون جاست خودشو نشون نده یا عکسی در اختیار پسرش نذاره که اونو نشون بده .. در جا یه زنگ زد واسه مادرش ..
-الو مامان من نرفتم اصفهان .  جشن تولد یکی از دوستام دعوت بودم ..الان اون جام . تا بیام خونه  دیر وقت میشه . منان امشب میاد اون جا .. تو رو خدا یه چیز خوشمزه واسش درست کن . منم یه چند ساعت دیگه بر می گردم .در ضمن به منان نگو که من می خواستم  بیام اصفهان .. چون من نرفتم ..
بهاره احساس آرامش می کرد .. اون حالا می تونست به چت کردن ادامه بده و از این راه به اونایی که می خوان  با اون باشن راه بده .. ولی بهتر اینه که خودشو آلوده دنیای مجازی نکنه و دوست پسراشو از همین دور و بری های مطمئن خودش انتخاب کنه .. خیلی عالی شد . .. چند روز بعد منان که بر گشت به اصفهان , ایرج و بهزاد گفتن دویست تومنو رد کن بیاد ... آخه اونا با هم شرط بندی کرده بودن .
 منان : منظورت چیه ؟
 بهزاد : ما با سمیرا حال کردیم . البته اون به ما گفت که بهت نگیم . ولی چون ما با هم شرط بسته بودیم و تو گفتی که به روش نمیاری ما داریم بهت میگیم . عجب کونی داشت پسر ! چه سینه هایی ! چه کسی ! هیکلشو بگو .. خیلی خوشگل تر و تپل تر از عکسش بود . توی عکس چهره اش زیاد واضح نیست ..
  منان : شما کی اونو کردین ؟
ایرج : همون دوساعت بعد از این که  به سمت تهرون حرکت کردی ... هی .. نمی خوای دویست تومنو بدی نامرد ؟ ما فیلمشو هم داریم ..
منان پیش خودش فکر کرد آخه سمیرا با اون اومده تهرون و از اون جا رفته خونه یکی از دوستاش و همین دوروزی چند ساعتی رو با هم حال کردن  و با هم بر گشتن اصفهان .. فیلمو گذاشتن توی کامپیوتر ... تمام وجود  منان می لرزید . آتیش گرفته بود ... اون مادرشو می دید که چه جوری داره زیر کیر دوستاش دست و پا می زنه و حال می کنه ..می خواست چشاشو ببنده و صحنه رو نبینه ..  مادرش وقتی که فهمیده بود ایرج و بهزاد اونو با سمیرا اشتباه گرفته حسابی از این موقعیت استفاده کرده و خودشو به اونا چسبونده بود .. چه جورم رو کیرشون می نشست ! اونا دو تا کیرو با هم کرده بوند توی سوراخاش .. دو تایی اونو می کردند .. باورش نمی شد که دوستاش مادرشو گاییده باشن .. رنگ و روش زرد شده بود ...  می خواست چشاشو ببنده ولی نمی تونست . خونش به جوش اومده بود .. توی دلش فریاد زد مادر! نامرد باشم بچه بابام نباشم اگه کیرمو تا ته نکنم توی کست . جرت میدم . پاره پاره ات می کنم ..کونتو پاره پاره می کنم .  یه جوری می ذارم توی کس و کونت که پیش تو هم بده نشم .. تو و دوستای من ؟! .. غرق در همین افکار بود .. پس برای همین بود که مادرش اونو مدام سوال پیچ کرده در مورد زنای میانسال و متاهل می گفت ؟ منان لباشو گاز می گرفت . به سر و صورت خود می کوفت ...
 ایرج : رفیق نمی خوای پولو بدی .... الان دخترای این دوره زمونه نامردن . چه برسه به یه زن از خط خارج شده ... و در سمتی دیگه بهاره در اندیشه شکار یا شکار های بعدی خود بود .. اون حالا لبخند زندگی رو به خوبی می دید و حسش می کرد .... پایان ... نویسنده .... ایرانی 

شیدای شی میل 123

کون لطیفشو به خوبی حس می کردم .. با دستام چنگش می گرفتم . کون مردا یه سفتی و ایستادگی خاصی داره  . حسابی برقش انداخته بود خودمو خم تر کرده تا دستم راحت تر رو کپلش قرار بگیره .. قسمت نازک شورتش یه نخ لاکونی داشت اونو دادم به کناری ...
 حالا به زحمت انگشتمو رسوندم به سوراخ کونش .. مثل یه زن هوسباز چشاشو می بست و باز می کرد . دلم می خواست با کیرش هم ور می رفتم ...
 -چرا کیرت شق شده مهران جون ؟
دستمو گذاشته بودم رو شورتش ..
-ببینم هوس کون منو داره  اگه می خوای قبل از این که بکنم توی کونت تو بکن توی کونم ...  
 مهران : اگه میشه اول تو بکن توی کونم . خیلی هیجان دارم . دیگه طاقتم طاق شده . نمی تونم .. آروم و قرار ندارم . از وقتی که سمیه جریانو به من گفته فانتزی های زیادی رو واسه خو دم تصور می کنم . دیگه راحت میشم اگه همیشه باشی پیشم ..
چیزی نگفتم . اون منو بیکار گیر آورده بود .. تا حالا کلی مرد رو از کون کرده بودم  .. ولی کون مهران خیلی تمیز بود  و تپلی خاصی داشت که دلم می خواست همیشه توی دهنم داشته باشم . نشون می داد از اون مردای جنده و هر جایی نیست که زیر هر کیری خوابیده باشه و همه اینا رو مدیون همسر مهربون و فداکاری به نام سمیه هست . آخ که این سمیه  گابیدن داره ..
 -مهران جون راستشو بگو . دوست نداری بذاری توی کونم یا  این که از زنت سمیه حساب می بری و خجالت می کشی ؟
 مهران : نمی دونم . نمی دونم . من بهش قول دادم که خیانت نکنم .
-ای بابا . تو که داری کون میدی . کون دادن خیانت نیست ؟
 حرصم گرفته بود از این طرز فکرش . مردیکه کونی واسه من داشت از اخلاق حرف می زد .
مهران :  شاید تعجب کنی شیدا . ولی این خصلت کونی بودن از بچگی در من به وجود اومده ..  خب یکی دوبار که کیر دوستای نامردم رفت توی کونم  و ناخواسته عادتم دادن ,  حس کردم که دوست دارم همیشه یه چیزی با کونم ور بره و بعد بره اون داخل جا خوش کنه . یه حس خوب و قشنگیه که شاید تو هم حسش کرده باشی  .. یه چیز ی که ورم می کنه و ورم میاره . تو بهش فکر می کنی ..
همین جور که داشت حرف می زد منم خودمو کشوندم پایین تر . حالا هر دو تا دستام روی کونش قرار داشت ... مهران : بیا از این سمت بریم . بریم رو تخت بخوابیم .. نبض سوراخ کونم داره می زنه . انگاری هر لحظه داره جا باز می کنه که کیرت رو بکنی توش .
ولی در همون حالت و همون جا موندیم .  آروم آروم شورتشو از پاش در آوردم . کیرش خیلی با حال بود . کاملا شق شده بود .. دستمو گذاشتم رو کیرش . خیلی دوست داشتم کیرشو فرو کنم توی دهنم واسش ساک بزنم ولی  این مرد گی ,  حالا در شرایطی قرار داشت که دوست داشت کون بده و واسه کون دادن و این که کیر من بره توی سوراخ کونش بی تابی می کرد . برای این که کیرشو ساک بزنم کمی تردید داشتم ولی انگار اون متوجه شده بود که منم دارم یه فکرایی می کنم . درجا رو زمین زانو زد .. سرشو به سمت شورتم گرفت و اونو به آرومی پایین کشید .. کیرم با این که  دوپینگ کرده بود و یه حالت سفتی داشت ولی بازم مثل کیر مردا نبود . از این نظر کمی خجالت می کشیدم ولی اون انگار زیاد در بند این مسائل نبود . از چشاش .. از دستش از حرکاتش هیجان می بارید . خوشم میومد .. از این که یک مرد احساس نیاز می کنه به این که من شیدا سر حالش کنم و  بهش انرژی بدم . در واقع منم از اون انرژی می گرفتم . منم به اون نیاز داشتم . کیرمو گذاشت توی دهنش .. منم طوری خوشم میومد که کیرمو به سمت انتهای دهنش فشار می دادم ... دوباره همون حالت لذت اومده بود به سراغم . همون حالتی که ادامه داشت ولی آبم نمیومد .. مردا بهش می گفتن دیر انزالی و وقتی که  کون مردایی مثل هوتن و فری رو می کردم اونا دوست داشتن که جای من باشن و آبشون به این زودی نیاد .احساس می کردم که کیرم توی دهن مهران سفت تر و سفت تر میشه ... دیگه بی تاب کونش شده بودم ولی خوشم میومد که اون با هیجان و هوس داره کیرمو ساک می زنه . تمام بدنم به یه حالت سستی و لذت فرو رفته بود .  دلم می خواست یه دستی هم رو سینه های سفتم می کشید . انگاری نمی خواست از وجود زنانه من استفاده کنه و  قسمت مردونه منو می خواست .. دستامو به طرف کونش دراز کردم و اونم که علاقه مندی منو دید گفت -پس بریم رو تخت .. چه فضایی درست کرده بود .. یه اتاقی که نیمه تاریکش کرده بود با یه نور بنفش که تقریبا شبیه صورتی خاصی هم می شد ..
 مهران : چه جوری دوست داری ..
-قمبل کن .. بهم پشت کن .. خیلی از استیل کونت خوشم میاد .
دستامو گذاشتم رو کونش .. به دو سمت بازش کردم . نوک زبونمو رو سوراخ کونش گذاشتم  هر چند لحظه یه بار یه چند سانتی هم به سمت پایین نفوذ می کردم و  زبونمو رو بیضه هاش می کشیدم . کیرش بد جوری سفت و شق و تیز شده بود .. قوطی کرم رو داد به دست من و گفت
-اگه اینو به سوراخم بمالی خیلی نرم و روون میشه ...
-اون وقت می تونی درست حال کنی ؟
  مهران : اووووففففف عالی .. عالیه . اون جوری تمام کیرت  رو توی مغز کونم حس می کنم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی