ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 122

فرخ لقا باورش نمی شد که داره با آهنگ لذت ساک زدنشو به رخ پسرش می کشه تا اون بفهمه که مادرش بیکار ننشسته و می تونه نهایت لذت رو ببره و از قافله عقب نمونه .
عرفان حس می کرد که کیرش توی دهن مادر امیر یه ایستادگی و کلفتی خاصی پیدا کرده . با این که می دونست که کیرش دوران رشد خودشو طی کرده ولی این روزها حس می کرد که هم از درازا و هم از پهنا و قطر داره رشد  می کنه . با این حال کیر امیر رو کلفت تر حس می کرد . ولی دیگه  تا حدودی عادت کرده بود به این که مادرش با کیر امیر حال کنه فقط اون از این که اون پسر داره حرص می خوره لذت می برد .
امیر مثل یک پلنگ زخمی بود . اون و عرفان دو تایی شون رو زمین قرار داشته و کیرشون تو دهن مادر اون یکی بود . امیر منتظر فرصتی بود تا آبروی از دست رفته اش رو پیدا کنه . اون هم پیش معشوقه و هم پیش مادرش خجالت کشیده بود از این که کتک خورده سر افکنده شده بود . باید یه جایی زهر خودشو می ریخت .  ولی نمی دونست که چه جوری باید این کار رو انجام بده و در شرایطی قرار داشت که حس می کرد اگه بخواد یه حمله دیگه ای هم به امیر بکنه جز این که بیشتر آبروش بره ثمره ای نداره .  باورش نمی شد که مادرش تا به این حد خوش اندام بوده باشه  ولی همین طور هم بود ..
 امیر هنوز بدنش درد می کرد . اون دوست داشت از اون فضا دور شه . ولی نمی خواست بیش از این پیش عرفان کم بیاره . عرفان کیرشو از دهن فرخ لقا بیرون کشید . اون زن حالا طوری شده بود که حس می کرد تسلیم بی چون و چرای عرفان شده . عرفان روی زمین دراز کشید . پا هاشو به دو طرف باز کرد . طوری که کیرش با یه ایستادگی و کلفتی و شقی خاصی رو به هوا ایستاده بود . به فرخ لقا گفت حالا بیا رو کیرم بشین . پشت به اون دو نفر . طوری که امیر جون خوب بتونه کس و کون و اندام مامانشو ببینه . ببینه که عرفان کوچولو چه جوری با کیرش به اون صفا میده . 
-امیر خان ! داداش می خوای یا آبجی که واست درست کنم . اون وقت اگه یه گلی توی شکم مامانت کاشتم باید منو صدام بزنی بابا عرفان ..منم میگم  جون پسرم . حالا دیگه وقتشه که برای پسر گلم زن درست کنم ....
عرفان اینو می گفت و می خندید طوری که فرخ لقا هم خنده اش گرفته بود .
عرفان : ولی یه وقتی به بابات  نگی ها که بچه مال منه .. بده خوب نیست . هر وقت باشه مامانت به گردنت حق داره . حالا اگه خواستی می تونی محبت خودت رو طور دیگه ای نشون بدی .. مثلا تو هم مامان فیروزه منو بار دارش کنی ...
عرفان اینو از ته دلش نگفت . ولی می خواست فقط امیر رو خشمگینش کنه . می دونست که اون به خاطر فرخ لقا ناراحته و زودتر این مسئله رو عنوان کرد که بهش نشون بده که براش مهم نیست که با فیروزه چیکار می کنه . ولی هنوز در شرایطی بود که اگه خون امیر رو می خورد سیر  نمی شد و با خودش می گفت کاش چند تا  لگد دیگه هم به این پسره می زدم . فرخ لقا به آرومی اومد و رو کیر عرفان  قرار گرفت ...
عرفان : مامان فیروزه ! زاویه کون فرخ لقا جون مشخصه ؟ کیرم که کسش رو باز می کنه و می شکافه و میره داخل خوب مشخصه ؟ امیر جون می تونه ببینه ؟ کیر الان رفته تا به آخر .. اگه امیر خان خوب زیارت نکرده بکشم بیرون و یک بار دیگه این حرکت رو نشون بدم ...
ولی عرفان و فرخ لقا طوری از سکسشون لذت می بردند که هر دو شون با چشایی بسته و  خمار ناله های هوس آلودشونو سر داده بودند . فرخ لقا حالا جز به خودش و عرفان به چیز دیگه ای فکر نمی کرد . اون حتی دیگه نمی خواست فکر کنه که خونواده ای داره . خودشو به سرعت روی کیر عرفان حرکت می داد .
فرخ لقا : آخخخخخخخخ  عرفان .. جوووووووون ...کسسسسسم ... قلقلکش میاد ... آخخخخخخخ ... خیلی آب داره ... بازم باید آبشو بیاری ... می خاره .. فشارش بگیر .. عرفان : کجا رو عشق من ... خانومی بگو کجا رو فشارش بگیرم ..
 فرخ لقا : لبه ها شو همه جا شو ...
 امیر چشاش از حدقه در اومده بود ... بهترین موقعی بود که از جاش پا  شه و یه ضربه به عرفان بزنه .. ولی فیروزه که   حواسش به اون بود و  از طرفی ته دلش هم از این که عرفان قدرت خودشو به رخ همه کشیده بود به خود می بالید جلوشو گرفت .. هر چند امیر خودش حس می کرد که توانایی حرکت بیش از نیم متر رو نداره ولی فیروزه این حرکتشو خیلی جدی حساب کرده بود .. سر امیر رو به طرف خود بر گردوند و  آروم زیر گوشش گفت
-عزیزم حالا شرایطت مناسب نیست . اون وقت می خوای عرفان بهت بگه نامرد بلدی از پشت ضربه بزنی ؟ در حالی که خودش از جلو بهت ضربه زد ...
 امیر متوجه شد که حق با فیروزه هست ولی باید زهرشو یه جایی خالی می کرد ... چشاش پر اشک شده بود . هر ضربه کیری که از عرفان  در یه حرکت زمین به هوا راه کس فرخ لقا رو طی می کرد و به انتها می رسید  گویی  خنجری بود که به قلبش فرو می رفت و بیرون کشیده می شد .. مگر تحمل چند بار مردن رو داشت ؟! .... ادامه دارد ..... نویسنده .... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 167

فروزان  رفت داخل ماشین  تا  به سپهر کوچولو شیر بده . منم فرزانه رو یه گوشه ای گیر آوردم ..
-می دونی یاد چی میفتم ؟
فرزانه : نه نمی دونم . تو این روزا به خیلی چیزا فکر می کنی ..
-یاد اون وقتایی میفتم که بچه بودیم و با هم میومدیم این جا ... زیاد فرقی هم نکرده . انگار همون حال و هوا رو داره . فقط چند تا وسیله کم و زیاد شده .. تو خیلی سر به سرم می ذاشتی فر زانه ..  
فرزانه : کی میگه داداش . تو همش دعوام می کردی و نمی ذاشتی به حال خودم باشم . مثلا حواست به این بود که پسرا به من نگاه بدی نداشته باشن . ولی پدر همه شونو در می آوردم . در عوض خودت رو به من می چسبوندی تا بری سمت دخترا ..
 -حالا من که نگفتم از این قسمتاش بگیم . یادم میاد سوار بعضی وسیله ها که می شدیم و دو تایی بود تو از ترس بد جوری بهم می چسبیدی ...
 -یادش به خیر خیلی زود گذشت .
-آره خواهر . چقدر دلم می خواست بازم کنار هم می نشستیم و به اون روزا فکر می کردیم . همش دارم به این فکر می کنم که یعنی ممکنه آسمون این جا با آسمون جا های دیگه هم فرق کنه ؟ وقتی حال و هوای زمینش فرق می کنه شاید آسمونش هم فرق کنه .
-نمی دونم . فر هوش .. باور های آدم ممکنه هر لحظه تغییر کنه .
-فرزانه من اصلا حالم خوش نیست . حتی به زور دارم نفس می کشم . نمی دونم تا چند روز دیگه می تونم دوام بیارم . می دونم  فروزان نمی ذاره که سپهر کوچولو درد بی پدری رو حس کنه ولی ازت می خوام که تو هم هواشو داشته باشی . تو هم در حقش مادری کنی ..
 -داداش تو سایه ات رو سر پسرت هست . تازه گفتن این حرفا ضرورتی نداره تو چه بگی و نگی من هواشو دارم . مگه یک عمه می تونه برادر زاده شو دوست نداشته باشه ؟ مگه می تونه هواشو نداشته باشه . فداش بشم خیلی شبیه تو شده ... ولی هر کسی جا و ارزش خودشو داره .  تو از این بیماری جون سالم به در می بری .
 -خوشم میاد که تا لحظه آخر نا امیدم نمی کنی .
 -فر هوش مرگ هر ثانیه  ممکنه از راه برسه .. رو اینا حساب نکن . من الان یک سرطان خونی میشناسم که سی ساله داره زندگی می کنه ...
 -آره تا حدودی تونسته بیماریشو مهار کنه ولی گرفتار بیماریهای دیگه ای شده . بیماری عصبی گرفته . مرض قند گرفته . با یک مرده فرقی نداره ...
 فرزانه : نمی دونم دیگه به تو چی بگم . اگه خدا هم بخواد به تو زندگی بده باورت نمیشه و میگی چون حتما داری می میری باید حتما بمیری . یه خورده انرژی مثبت پخش کن این قدر نا امید نباش .
-چقدر دلم هوای اون روزا رو کرده . دلم می خواد از نو بچه شم . انگار وقتی که بچه بودم اینا رو خیلی بزرگتر می دیدم . اما ستاره ها همون ستاره ها هستند .. با این که خیلی کوچیکن ...
 فروزان به فکر رفت ..
 -چی شده خواهر ..
 -هیچی گفتی ستاره ها به یاد ستاره افتادم . به یاد دختری که دوستت داره و حالا دیگه نمی تونه عشقشو بیان کنه . فقط نشونش میده . اگه بدونی اون روزی  که تو رو از دریا گرفت چیکار میکرد . اون خودشو قربونی کرد تا به تو زندگی بده . اون می تونست کاری کنه که فروزان بر نگرده . می تونست خیلی راحت اونو از زندگیت بیرون کنه  .. شاید نمی تونست جای اونو بگیره ولی می تونست امید وار باشه . اما تر جیح داد که یک عاشق بمونه . تر جیح داد که خوشی های تو رو خوشی های خودش بدونه . اون دوست نداشت تو رو ناراحت ببینه . اون نمی تونست ذره ذره آب شدنت رو احساس کنه . اونم مثل فروزان عاشق توست . نمیشه گفت کدومشون بیشتر دوستت دارن . هر دو تاشون واست می میرن . هر دو تاشون واسه  زندگی تو هر کاری می کنن . ولی ستاره نشون داد که خود خواه نیست . خیلی تحت تاثیرم قرار داد . خیلی با فروزان در گیر شده بود . حتی یه بار بی آن که بخوام حرفاشونو شنیدم . دیگه همه چی تموم شده . ولی اون اگه نبود تو حالا این جا نبودی . سعی کن یه جورایی به کاراش ارزش بدی ..
 -ولی نمی تونم عاشقش باشم .
-آره نمی تونی عاشقش باشی ولی می تونی دوستش داشته باشی . باید که دوستش داشته باشی .. -من دوستش دارم . اون خیلی مهربونه . خیلی . هیچوقت نمی تونم خوبی هاشو از یاد ببرم .  این روزا که سر کاریم وقت و بی وقت ازمون جدا میشه وقتی بر می گرده متوجه گریه هاش میشیم . حتی فروزان هم می دونه که چقدر دوستت داره .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

من خودم می خوام

وقتی بهم گفت دوستم داره حس کردم که عشق اون یک هوس بیشتر نیست . نمی دونم چرا این جوری شده بود . اون زن بهترین  دوستم بود . دوست و همکارم .. اتفاقا دوستم میلاد اهل هیچی هم نبود . سرش تو لاک خودش بود به خونه و زندگیش وفادار بود . مثل من نبود که شیطون باشه و دیگه اگه هفته ای یه بار زیر آبی نره و زنشو دور نزنه خوابش نمی بره . فکر نمی کردم یه روزی سمیرا به خودش این اجازه رو بده که همچین حرفی رو بر زبون بیاره . اون پنج سالی رو ازم بزرگتر بود . سی و پنج سالش می شد ولی  طوری به خودش می رسید که زیر سی سال نشون می داد . قدی متوسط و اندامی هم داشت نه چاق و نه لاغر . خیلی زیبا بود . اتفاقا سمیرا و همسرم سوسن  قدیما با هم همسایه بودند .  دو سال بود که با هم رفت و آمد داشتیم ..اون بهم می گفت دوستم داره ... ولی از چشاش برق هوس و شهوت می بارید . اون می دونست که من مرد چشم چرون و زن بازی هستم . با این حال می گفت که از من خوشش اومده .. آخه چرا .. من نمی تونستم به دوستم میلاد خیانت کنم . وگرنه خیانت به همسرم رو که دیگه  داخل قباله از دواجم ثبت کرده بودم ....
 -بس کن سمیرا .. تو یه بچه ده ساله داری .. یه پسرکه خیلی هم دوستت داره ...
-ببین سامان من این چیزا حالیم نیست ..
 من اون شب جمعه رو با دوستام بر نامه داشتم و اتفاقا قرار بود چند تا زن هم توی بر نامه ما باشن ... سمیرا بازم برام زنگ زد ..
-سامان من امشب  تنهام ... خواهش می کنم . چرا همش ازم فرار می کنی .. باور کن  من به زندگیم ضربه نمی زنم . سعی می کنم زن بهتری برای شوهرم باشم . من می تونم هم یک زن خوب باشم و هم یک معشوقه خوب ... نمی دونم این زن چرا این جوری می کرد . شاید شوهره بهش خوب نمی رسید و اونم حشرش بالا بود ..از طرفی دوست نداشتم به دوستم خیانت کنم و از طرفی هم دلم نمی خواست که  سمیرا خودشو تسلیم مرد دیگه ای کنه . راستش خوشم میومد که اون به من بها میده و دوستم داره . نمی دونستم ..واقعا گیج شده بودم . در مرام من این مدل خیانت وجود نداشت . ولی وقتی سمیرا رو با یه مینی پیراهن چرمی چسبون فانتزی که  قسمت پایین و دامنش یه وجب بالای زانو بود دیدم  به زور اشتیاق خودمو پنهون می کردم . نمی خواستم اون بفهمه که منم بهش تمایل دارم... چه ناز شده بود ! پشت چش و گونه هاش رو هم طوری سایه انداخته بود که با زنگ لباسش ست باشه .. 
-چی می خواستی بگی ..
 سمیرا : من می دونم امشبو با دوستاتی . حتی می دونم که ممکنه سر و گوشت بجنبه ولی سوسن خیلی ساده هست . شاید هم همه چی رو می دونه  و به روش  نمیاره . چون خیلی آبرو خواهه .
 -ببین یه امشبو تنهایی سمیرا .. تو دیگه چه بهونه ای آوردی . بچه ات کجاست ..
 -یه زن که عاشق باشه برای رسیدن به عشقش هر کاری می کنه ..
-این عشق نیست سمیرا . این یک هوسه .. من نمی تونم به دوستم خیانت کنم .
-من خودم می خوام سامان .
اصلا نفهمیدم اون چه جوری خودشو بهم نزدیک کرد . دستشو گذاشت رو قسمت بالای شلوارم .. کیرم بد جوری شق کرده بود ...
سمیرا : ببین  نیازی نبود که بهش دست بزنم .. یه نگاهی بهش بندازی داره داد می زنه و از صاحبش شکایت می کنه . 
 آرایش چشاش .. روژوسوسه انگیزش و اون ترکیبشو که دیدم و گستاخی اونو دیگه دلو زدم به دریا و بغلش کردم .دیگه دستمو از همون زیر لباسش که خیلی چسبون بود رسوندم به باسنش ... خیلی تنگ بود اون لباسش ... درش آوردم . دیگه خسته و حشریم کرده بود . بالاخره پس از هفته ها تلاش داشت به خواسته اش می رسید ..خیلی تلاش کرده بود .  
-وووووویییییی سمیرا .. نه شورتی و نه سوتینی ؟!
رفتیم روی تخت  ... اونم شروع کرد به در آوردن لباسام ....
-حالا تو هر کاری که دلت می خواد با هام انجام بده . منو دیوونه کردی .. داشتم فکر می کردم که نکنه تو یک مرد بی احساس باشی ..
-بسه دیگه حالا پشیمونم نکن ..
 اون می دونست نقطه ضعف ما مردا رو . بدون این که دست به کسش زده باشم آب از لب و لوچه اش آویزون بود ... فقط نگاهمو به کس خوش مدلش دوخته بودم .  خیلی ظریف و تازه نشون می داد . نمی دونم چیکارش کرده بود . باید می دیدم که اون داخلش چه خبره . پوست بدنش نرم و سفید بود .. اون لبای داغ و سرخشو گذاشت رو کیر من ... دیگه شروع یک پایان بود . حالا  این طورنبود که سمیرا بگه من فقط خودم می خوام . منم اینو می خواستم ... کیرم دیکه داشت پوست می ترکوند ... با خودم گفتم نوش جونت سمیرا خودت می خواستی . من واسه تماشای کست عجله دارم . می خوام تازگی داخلشو ببینم . ببینم یک زن پس از یازده سال شوهر داری چه جوری می تونه خودشو تازه نگه داشته باشه . شاید تمام این کارا رو هم واسه من کرده باشه .  فکر کنم اگه آب کیر منو  بلافاصله پس از هر پرش نمی خورد  دهنش کاملا پر از منی من می شد .. آروم گرفته بودم . سبک شده بودم . دیگه نباید به این فکر می کردم که اون زن بهترین دوستمه ... سرمو رسوندم به کسش .. با دو تا دستام لبه هاشو باز کردم . تازه و صورتی و کوچولو بود . احتمالا کیر شوهرش  نتونسته بود ضربه زیادی بهش بزنه ... پهنای زبونم خیلی راحت مغز کس و لبه های بیرونشو پوشش می داد . پس از چند دقیقه ای لیس زدن , مکیدن کسشو شروع کردم . می خواستم طوری اونو حشری کنم که بهش نشون بدم که بی جهت نبوده که  این همه مدت به دنبال من بوده . ,ولی اشکال کار من در این بود که با حداکثر دو بار سکس با یک زن ازش زده می شدم . سمیرا رو برشته اش کرده بودم . چند بار اومده بود موهای سرمو بکشه جا خالی می دادم .
-بد جنس .. تقصیر خودته که این قدر دیر اومدی سر اغم ...
دیگه وقتش بود که  ضربات کیری رو هم برش وارد می کردم . ,ولی اون لبا و سینه هاش آماده بود که من بتونم خوب بخورمش ... یه نگاه به سینه هاش کافی بود که منو واسه یه مدتی مجبورم کنه که پیشش بمونم .. معلوم نبود این میلاد داره چیکار می کنه . فکر کنم از اونایی بود که تا رو زنش دراز می کشید آبش میومد و بعدشم خوابش می برد . وقتی کیرمو چسبوندم به وسط کسش و لبه هاشو به دو طرف باز کرم با غنچه لباش یه اوفی گفت که دیگه وادارم کرد کیرمو با سرعت بیشتری بفرستم توی کسش و اون لباشو زود تر ببندم . همون جوری که حدس می زدم کسش تنگ بود ....  لبای غنچه ای و پر هوسشو اولش فرستادم توی دهنم و بعد بوسه داغ و چسبونمو شروع کردم . حالا خیلی راحت می تونست موهای سرمو بکشه و لبامو گاز بگیره .. با این که با سرعت کمی می تونستم توی کسش مانور بودم ولی همون کافی بود تا اون به خودش فشار زیادی بیاره .. پس واسه همینا بود که این قدر خودشو به آب و آتیش می زد . شاید اگه نمی دونست که من  شیطونم این قدر راحت خودشو در اختیار من نمی ذاشت . آخ که کسش چقدر تنگ بود . حس کردم که باید اونو معشوقه خودم بکنم و به این زودیها دست از سرش بر ندارم . ولی نباید تمایل خودمو نشون می دادم . آخه این روزا اگه به زنی بگی دوستت دارم عاشقتم اون بی خیالت میشه یا اگه به این صورت هم آدم اشتیاقشو نشون بده اون خودشو می گیره ..  به نظرنمیومد که دختر بچه همچین کس تنگی داشته باشه که اون داشت . .... گذاشتم هر کاری دوست داره انجام بده تا از سکسش لذت ببره . موهای سر و سینه مو می کشید تا بالاخره ساکت شد . لباشو بسته بودم و نذاشتم سر و صدا کنه .. خودمو انداخته بودم روش . دستاشو به دو طرف باز کرده پاهام رو پاهاش و دستام رو دستاش قرار داشت و بی پروا و بی هیچ استرسی آبمو ریختم توی کسش ..
 -آخخخخخخ سامان .. دیدی .. خوشت اومد ؟ من می دونستم ... حالا ناراحت نیستی که  چرا زود تر از اینا نیومدی سراغم ؟!
-مگه قراره بازم همدیگه رو این جوری ببینیم ؟ شوخیت گرفته سمیرا ؟
-من تازه قصد دارم با اون پولی که  جمع و جور کردم و با یه وام یه آپارتمان واسه خودم بگیرم که هر وقت بخوام راحت ببینمت ..
 زده بود به سرش ..مثل این که قصد طاقچه بالا گذاشتنو نداشت .. وقتی خودشو بر گردوند و تازه به دقت قالب کونشو دیدم دیگه مهر تایید روهمون جا به سوراخ کونش زدم . کونش به نسبت بدنش خیلی بر جسته تر نشون می داد و بهش میومد . هر شلواری که پاش می کرد اونو وسوسه انگیزش می کرد و من می تونستم به خودم ببالم که اون معشوقه منه .. اون سوراخ تنگ کونشو خوب چربش کردم و کیر انزال شده امو با مالوندن به اون کون براق و سفیدش تیز کرده و نرم نرم کردمش توی کون سمیرا .. دستمو گذاشتم پشت سرش و با کشیدن موهاش صورتشو به لبام نزدیک کرده و همراه با فرو کردن کیرم توی کونش  بوسه داغ لبانه رو شروع کردم .. خودشو به شدت به تشک فشار می داد ولی من از اون عاشقای کون بودم که به این زودی ولش نمی کردم . اونم کیری که دوبار آبش اومده بود .. یک ربع داشتم کونشو می کردم .. سابقه نداشت .. حیفم میومد تمومش کنم .ولی ریختم توی کونش .. دیگه نفهمیدم چی شد . فقط می دونستم که تا صبح ول کنم نبوده . با کیرم بازی می کرد . به همه جای بدنم دست می کشید .. سر تا پامو غرق بوسه کرده بود . رو کیرم می نشست . خلاصه چندی بعد به وعده اش عمل کرد .و یک آپارتمان گرفت بدون این که به شوهرش بگه . . راستش منم دیگه به خیلی از دوستام گفتم که توبه کردم .. ولی از اون طرف به زنم سوسن چیزی نگفتم و نذاشتم که بفهمه دیگه رفیق بازی نمی کنم . خلاصه دو تا زن داشتن هم خودش یه نعمتیه ...یه تنوعیه .. ولی خب یکی از اونا در اصل مال یکی دیگه هست هر چند می دونم از دوست ما میلاد خان بخار چندانی بلند نمیشه  و این روزا هم کار به جایی رسیده که حتی به شوهر سمیرا یعنی همین میلاد شله بی بخار  هم حسودیم میشه . اینم از مرام و مردانگی من .. چیکار کنم سمیرا خودش می خواست تقصیر من که نبود .... پایان ... نویسنده ... ایرانی 

شیدای شی میل 129

یواش یواش دست به کار شدیم . مهران رو اون وسط قرار داددیم  .. سمیه که اون جلو قرار داشت و منم پشت سر مهران بودم . چقدر هوس سمیه رو کرده بودم .  دلم می خواست که اون مرد که کیر یک شی میل رو برازنده خودش دونسته و اونو پذیرفته `بتونه همون کیر رو برای زنش هم قبول کنه . من می دونستم که می تونم کاری کنم که اونو به طرف خواسته هام بکشونم . مهران کیر شو روی کس زنش تنظیم کرد . شاید سمیه این طور بیشتر دوست داشت . منم که خب باید کون مهرانو هدف می گرفتم . . واسه لحظاتی به مهران حسودیم شد . دوست داشتم که من جای اون می بودم . مثلا اون از پشت می ذاشت توی کونم و منم می ذاشتم توی کون زنش . چه کیفی داره  این جوری دو کیره رو  حس کردن که من تجربه این کارو داشتم . با فری و هوتن کونی .. با بر و بچه های زندان . آخ که چه کیفی می داد! کیرم واسه رفتن به کون مهران مشکلی نداشت و می تونستم اونو با همون حس و حالی که لحظاتی پیش کرده بکنم تازه با شور و نشاط بیشتری هم بکنم . چون سمیه اون جا بود و وجودش به من انگیزه می داد . مهران صداشو برده بود بالا ...
-آییییییی آخخخخخخخخ ...
سمیه : چیه واسه کیری که توی کونته می نالی یا واسه اونی که توی کس من فرو کردی ...  
مهران حرفی نمی زد ...
 سمیه : تند تر بکن .. خیلی بی حال نشون میدی ... نکنه کیر شیدا بی حالت کرده ..همین طوره ؟
 -نهههههههه ... این طور نیست ...
سمیه خودشو از پشت می زد به کیر شوهرش تا اونو بیشتر به جنب و جوش بیاره ... یه خوبی این که مهران کیرشو کرده بود توی  کس زنش و نکرده بود توی کونش این بود که تونست کیرشو تا ته بفرسته و منم تا یه چیزی نزدیک به انتها کیرمو کردم توی کون مهران .. بعد دستامو باز کردم و به خودم این اجازه رو دادم که اونا رو رو سینه های سمیه  قرار بدم و با هاشون بازی کنم . حس کردم که  مهران جراتشو نداره که به من چیزی بگه . اگه کوچک ترین اعتراضی به من می کرد من کیرمو از توی کون اون مرد بیرون می کشیدم . باید یواش یواش اونو آب بندی می کردم ... سمیه طوری از این حرکت من لذت می برد که  وقتی که قصد اونو کردم که دستامو از رو سینه اش بر دارم دستاشو گذاشت  رو دستای من و اونا رو به سینه هاش فشرد .. حرکت دستاش رو دستای من نشون می داد که اون از این کار من لذت می بره . نمی دونستم شایدم از این که شوهرش داشت با اون سکس می کرد و خودشم به یه آرامشی رسیده بود لذت می برد . اگه می تونستم فکرشو طوری تنظیم کنم که با هام سکس کنه خیلی عالی می شد . حس می کردم که اگه مهران موافقت خودشو اعلام کنه اونم خیلی راحت بتونه خودشو در اختیار من بذاره .... با هیجان ناشی از فکر فرو کردن کیرم در بدن سمیه ضربات وارده بر کون مهرانو بیشترش کردم . تازه داشتم حس می کردم که چرا مردا به کیرشون می نازن . من مهرانو تسلیم خودم کرده بودم و همین به من قدرت می داد و با استفاده از همین قدرت خودم می خواستم کارای دیگه ای هم انجام بدم .کارایی لذت بخش که انرژی زیادی هم می خواست .
 مهران : شیدا حواست کجاست .. بکوبون کیرت رو به کونم . طوری بکن که دردم بگیره . می خوام از خوشی بیهوش شم ...
 -شاید سمیه جون ناراحت شه که من دارم کون شوهرشو گشاد می کنم .
 سمیه در حالی که یکی از دستای منو گرفته به سمت دهنش برده بود گفت  هر کاری دوست داری انجام بده شیدا جون . می تونی اونو جرش بدی . درب و داغونش کنی . با هاش حال کنی . لذتشو ببری .
 -عزیزم خوشگلم . من همین حالاشم دارم با هاش حال می کنم .
 خلاصه  سمیه انگشتای منو دونه به دونه می ذاشت توی دهنش و اونا رو میک می زد ... همین به هم چسبیدنهای ما سرعت کیر من و مهران هر دو رو کند کرده بود . دستامو گذاشتم رو کون مهران . یعنی همون استیل استانداردی که باید می داشتم . حالا راحت تر کیرمو می کشیدم عقب و اونو می کردمش توی کون مهران خوشگله  که لباشو گذاشته بود پس گردن زنش و در حالی که به من کون می داد اونو می بوسید .. سمیه : شیدا جون از دستم ناراحت شدی ؟
 -نه عزیزم چی شده مگه ..
 سمیه : پس واسه چی خودت رو کنار کشیدی ؟
 -همین جوری عزیزم . واسه این که راحت تر کیرمو توی کون شوهرت فرو کنم .  سرمو به سمت سر و صورت مهران گرفته لبامو گذاشتم رو لباش .. دیگه اینو هم از سمیه اجازه نگرفتم و اونم سرشو به سمت عقب بر گردوند و لباشو رو صورت شوهرش قرار داد ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

نامردی یسه رفیق 166

دلم می خواست مدتی رو با خودم خلوت کنم . به جمعیتی نگاه کنم که با شور و نشاط خاصی از این سو به اون سو می ر فتند .  از بازیهای مختلف استفاده می کردند . سوار فان فار می شدند و سفینه فضایی . یه عده هم سوار قطار می شدند .. ما هم رفتیم  به دیدن یه تئاتر و نمایشنامه ای که بیشتر جوک بازی بود . حالافرصت بیشتری برای فکر کردن داشتم . به چهره آدما نگاه می کردم . از این که  من زود تر از اونا می میرم احساس حسادت نمی کردم . چون می دونستم که دیر یا زود همه مون این راه رو طی می کنیم و رد خور نداره . اما  دلم خیلی گرفته بود . چون آخرین باری بود که ستاره ها ی این جا رو می دیدم .. در این فضای تئاتری که شاید دیگه فرصتی برای باز گشت به این جا نبود . نگاه می کردم به بچه های کوچولویی که زندگی رو به شکل دیگه ای می دیدن . زندگی با همه یه جور بازی می کنه . حتی به خوشی هاش هم نمیشه دلخوش بود . چه برسه برای من که آهنگ جدایی می نواخت . ماه چه زیبا بود . کاملا گرد بود .. ماه شب چهارده بود . . ستاره ها زیاد مشخص نبودند . شاید به خاطر نور زیادی بود که بر اون جا حاکم بود . حس کردم چشام داره تار میشه . کمی هم خجالت می کشیدم . با این که سرم کلاه گذاشته بودم ولی احساس می کردم که مردم یه جور خاصی نگام می کنن . بی خیالش شدم . شاید اونا با خودشون می گفتن که این مرد در هم شکسته رو  چه کار با این زن و بچه . راستش هر کس صورت من و پدرم رو می دید و با هم مقایسه می کرد شاید فکر می کرد که من پدر پدرم هستم . مردم از جوک بازیهای هنر پیشه ها می خندیدند ومن حواسم بود جای دیگه . دلم نمی خواست که دور و بری هام به من نگاه کنن . می خواستم تمرکز داشته باشم . در عالم خودم باشم . به رفتنی ها و اونایی که در این دنیا پایدار نیستند هر قدر هم که از این زندگی یه سهمی بدی بازم حس می کنن که کمه . بازم حرص می زنن بیشتر می خوان . دوست دارن که روزای بیشتری رو زندگی کنن . از زندگی لذت ببرن . در حالی که اگه یک هزار سال هم عمر کنی همراه با لذت و آرامش و خوشی همه اینا رو پشت سر می ذاری . پشت سرت محو میشه ... مهم اینه که پیش رو چی داری . و زمان حال رو چطور می گذرونی . این جاست که عشق به جاودانگی در آدما به وجود میاد . این که کسی دوست نداره بمیره . آدما می خوان همیشه زنده بمونن . و بهترین زندگی رو داشته باشن .
 سپهر کوچولو بیدار شده بود . خیلی آروم پیشونی پسرمو بوسیدم . چقدر از بوی بچه خوشم میومد .  می خواستم با خودم بجنگم و به چیزای منفی فکر نکنم . می خواستم فقط مثبت نگر باشم . ولی نمی تونستم .. یادم میاد یه ماه پیش , قبل از خود کشی  به یک ماه بعدش که حالا باشه فکر می کردم . این که در چه دنیایی هستم . برزخ و تاریکی های اون به چه صورته ! اما قسمت این بود که زنده بمونم و به خیلی چیزا برسم که تصورشو نمی کردم . آره خدا منو نجات داده . همین که نذاشت خود کشی کنم و منو به پسر و عشقم رسوند و آبروی منو محفوظ نگه داشت من دیگه چه توقعی می تونم از اون داشته باشم ؟! شاید به خاطر همین چیزاست که امام رضا دعا های ما رو قبول نکرده ..خواسته ما رو به گوش خدا نرسونده . شاید مصلحت این باشه که بمیرم .. پدر و مادر و فرزانه و فروزان داشتن می خندیدن ... منم برای این که همگام با اونا باشم لبخند های زورکی می زدم . در حالی که اصلا نمی دونستم موضوع نمایشنامه چیه .. نمی تونستم چیزی بخورم جز سوپ و آب اونو . معده ام تنبل شده بود و تقریبا خیلی از اعضای بدنم کارشو به درستی انجام نمی داد .   حتی دکتر بهم گفت که  اگه شرایط به همین صورت باشه احتمال این که تا مدتی دیگه کلیه هامو از دست بدم خیلی زیاده . دیگه شنیدن این خبر ها واسه من همچین ترسناک نبود . من دیگه عادت کرده بودم به این که هر روز یه جای بدنم در گیر شه . به درک .. چشام که تار شده بود .. دندونام که یکی یکی می ریخت و یا روکش می کردم یا می کاشتم .. موی سرم که همه ریخته بود ... قسمتهایی از بدنم در اثر مصرف دارو و قرص زیاد و درست کار نکردن کلیه دچار رسوب شده بود .. یه رسوبات سنگی که بهش می گفتن رسوبات کلسیم .. نمی تونستم خوب بشینم و دراز بکشم .. بینی قلمی من شده بود استخونی و عقابی . گونه هام گود افتاده بود . شده بودم اسکلت .. وزنم زیر چهل کیلو و حدود سی و پنج بود ... همه اینا نشون می داد که باید بار سفر رو بست و من خیلی سبکبال در حال رفتن بودم . ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی