ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 111

ستاره : اون بهترین گزینه برای پیوند مغز استخوانه .. این که فعالیت خون سازی در بدنت به شرایط نرمال بر گرده ..
-که بیشتر زنده بمونم ؟  که عمری طبیعی داشته باشم ؟ که سالم شم و عذاب بکشم ؟ تازه در مان به همین سادگی ها هم نیست . اگه بدونی آدم چقدر لاغر میشه . حتی بعضی وقتا وزن آدم روسی کیلو هم وای می ایسته .. آدم از غذا خوردن بدش میاد . هیچی رو احساس نمی کنه .
ستاره : توکه تا حالا اینا  رو حس نکردی .
-ولی شاهدش بودم . حالا دارم حسش می کنم . من نمی ذارم تو به این راحتی ها خودت رو به کشتن بدی .
-یعنی کاری می کنی که با عذاب و شکنجه بمیرم ؟
 ستاره : تو دیوونه ای ..
-تو از من هم دیوونه تری . اصلا چیکار داری به این که یکی می خواد بمیره و یکی می خواد زنده بمونه؟!
 ستاره : هر چی میگی بگو . هر کاری می کنی بکن . هیچی برام اهمیتی نداره . تو حالا می دونی که من چقدر دوستت دارم . هر جوری که باشی . به هر شکلی که باشی . من دوستت دارم .
-ولی من دوستت ندارم اون جوری که تو داری ..
ستاره : مهم نیست . من نمی ذارم تو بمیری . من نباید بذارم تو بمیری ..
 ستاره بغضش ترکید .. حس کردم اون فقط می خواد به من روحیه بده ولی انگاری روحیه خودشو از دست داده .اون که نمی تونست تا ابدجبوی مرگ منو بگیره . 
 -ستاره تو ماشینو بگیر و برو من می خوام برم امامزاده .. برم سر خاک سپهر . باهاش حرف بزنم . با این که خجالت می کشم باهاش حرف بزنم . ولی یه حس عجیبی دارم . دیدی ؟ نتونست دوری منو تحمل کنه .  ولی راستش یه علتی داره که سختمه باهاش روبرو شم . وقتی که  مردم متوجه میشی که من در یه همچین روزی چی بهت می گفتم .  . حتما الان میگی تو دیوونه ای فر هوش .. برو خونه ستاره .. تا سرت داد نزدم .. خواهش می کنم برو . من می خوام تنها باشم . نمی خوام باهام بیای . برو می خوام برم . با تاکسی میرم . دربست و غیر دربست فرق نمی کنه . همه این تاکسیها از این جا مستقیم میرن قبرستون .. نترس من حالا حالا ها زنده می مونم . باید به یه سری از کارا سر و سامون بدم ..
ستاره بدون این که باهام خداحافظی کنه سوار ماشین شد و رفت و من هم با یه کرایه ای دربست رفتم امامزاده که فضاش آرامگاه بود . آرامگاه خلوت بود .. سر خاک سپهر نشستم . خوشگل ترین عکسشو اون جا نصب کرده بودند . یادم میومد اون روزی که این عکسو گرفته بود .. منم همون روز یه عکس گرفته بودم در همون آتلیه .. وصیت می کنم همون عکسو رو قبرم بذارن . چقدر احساس آرامش می کردم . حالا دیگه می تونستم با سپهر بیشتر احساس آشنایی کنم . اون حالا دنیا رو از سمت دیگه ای می دید . از سمتی که من اونو نمی دیدم .. لبخندی به گوشه لباش نقش بسته بود 
-رفیق من دارم میام . می دونم در مان من تاثیری نداره .
 سعی داشتم اصلا در مورد فروزان حرفی نزنم . می دونستم اون همه چی رو می دونه . تازه من باید شر منده هم می بودم . چون به من گفته بود که با زنش از دواج کنم ولی اون همین جوری سرشو انداخت پایین و با فر هاد رفت .
-من چی رو برات تعریف   کنم عزیزم ؟! می دونی  که من امروز خبر دار شدم که سر طان خون دارم . به این آبجی ستاره ات بگو دست از سر ما ور داره . میگه تو نباید بمیری . هر وقت تونست جلو مردن خودشو بگیره می تونه جلو مردن منو هم بگیره . انگاری شهر شهر هرته . میگن خیلی سخته مردن . ولی به نظر من زندگی سخت تره . حداقل اون طرف کسی به آدم نمیگه واسه چی مردی ؟ولی انگار این طرف خیلی ها به آدم میگن واسه چی زنده هستی .  از دست این خواهرت ما دق اومدیم .
دیگه خیلی هیجان زده شده بودم .  سرمو بالا گرفته و از دور به آدمای در رفت و آمد که تعداشون زیاد نبود نگاه می کردم .. به زندگی فکر می کردم . به نفسی که میاد و میره . به این فکر می کردم حالا چون هستم می بینم .. ولی بعدا که اینا رو نمی بینم بعدا که چشام به روی این دنیا بسته میشه چه حسی پیدا می کنم .شاید این آدما رو با عینک دودی می بینم . آره ممکنه برزخ معناش این باشه .  دیگه غصه فروزانو نمی خورم ؟ که اون باهام چیکار می کنه و چه رفتاری رو پیش می گیره . یعنی به این صورت غصه نمی خورم . حالا اونا چیکار می کنن . من تا چند وقت دیگه میرم پیش اونا سمت اونا .  داشتم به این فکر می کردم که بهتره کجا دفن شم . این درسته که از خونواده اش تقاضا کنم که منو کنار دوستم خاک کنن ؟ ولی چه فرقی می کنه آدمو کجا خاک کنن . دلم خیلی وقته که خاک شده .. سرمو گذاشتم روی سنگ قبر سپهر وشروع کردم به گریستن .. این روزا خیلی راحت گریه می کردم . یه روزی دلم از سنگ بود .. از وقتی دلم خاک شد انگار دیگه راحت می تونستم غمهامو تبدیل به اشکش کنم . سرم گیج می رفت .. رو زمین نشستم . یه سایه ای کنارم دیدم . سایه زنی بود .. سایه زنی که مانتو پوشیده بود .. سرمو بر گردوندم ..
-تو ؟ ستاره ؟! این جا چیکار می کنی ؟  واسه چی همش میای دنبالم ؟ اصلا کی بهت گفته تعقیبم کنی ..
- چه نیازی بود تعقیبت کنم  وقتی که مقصدت معلومه ؟ اصلا کی  اومد سراغ تو ؟ مگه این جا سر خاک داداشم نیست ؟ دلم خواست اومدم ..
 بازم اذیتش کرده بودم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

گناه عشق 165

ناصر : من به خاطر این که مشکلی برات پیش نیاد این کارو کردم . به خاطر این که دوستت داشتم . به خاطر این که نمی خواستم کسی پشت سرت حرفی بزنه ..
 نلی : سر در نمیارم چی داری میگی ..
ناصر : نلی کمکم کن .. کمکم کن . من می خوام یه کاری کنی که با نوشین آشتی کنم . بر گردم سر خونه و زندگیم .. یعنی نمی خوام کاری به کارش داشته باشم . برم بشینم توی خونه مون .  ازش هیچ انتظاری ندارم .  حتی یه پرستار می گیریم ..کار گر می گیریم .
 نلی : چه طوره من پس از جدایی از نیما هم بیام پرستار شما شم و هم کار گرتون .. ناصر : درکم کن ..
نلی : اون چشم دیدن تو رو نداره . اون نمی خواد با هات حرف بزنه . اون وقت تو. داری از این میگی که می خوای با اون زیر یه سقف زندگی کنی ؟ حتما می خوای با اون زیر یک سقف و روی یک تخت هم بخوابی .
 ناصر: ولی بهش دست نمی زنم .
نلی : ببین کسی رو به ده راه نمی دادن سراغ خونه کد خدا رو می گرفت . چرا نمی خوای باور کنی اون عاشق یکی دیگه شده . اون حالا به این باور رسیده که از اول هم تو رو دوست نداشته . ازدواجش با تو یک اشتباه بوده . چرا ما آدما فکر می کنیم که وقتی در یک انتخاب عشقی یا انتخابی برای شریک زندگی خودمون شکست خوردیم به بن بست رسیدیم و همه چی برامون تموم شده . در حالی که زندگی ادامه داره . آدم می تونه آغوششو واسه کسانی وا کنه  که معنای عشق و دوستی و محبت و وفاداری رو بدونن . حالا این اون زندگی نیست که تو می خوای ... تو با نوشین خوشبخت نبودی . اون نادر رو دوست داره . تو روی صندلی چرخداری . خونه نشین هستی . چی دوست داری ؟! دوست داری که اون تو رو به حال خودش بذاره و هر وقت که دوست داشت از خونه بره بیرون و با عشقش نادر خوش باشه ؟ این جور فریب خوردن ها رو دوست داری ؟ ولی فکر نکنم به اون جا هم برسی . یعنی نوشین راضی بشه که در همچین شرایطی هم باهات زندگی کنه . می دونی چرا ؟ واسه این که اون می خواد عشق با نادر براش یه حاصلی داشته باشه . می خواد باهاش ازدواج کنه .. می خواد از اون بچه دار شه . ولی از تو نمی خواد . تو درش هیچ احساسی رو به وجود نمیاری .
 ناصر : چقدر امید وارانه حرف می زنی !
 نلی : من دارم واقعیتو میگم . فکر نکن دارم مسخره ات می کنم  یا موضوع رو لوث می کنم .
 ناصر : به نظر  تو من باید چیکار کنم ..
 نلی : برو سمت کسی که تو رو با تمام وجودش دوست داره . اگه تب کنی اون تا پای مرگ میره .. به کسی که به خاطر تو هر کاری کرده و بازم می کنه . نشون داده و بازم نشون میده . دوستت داشته همون جوری که بودی . در روزای خوب و بدت باهات بوده .. بهت نگفته  که چرا بدی ..  تو رو به خاطر کارات سر کوفت نزده . همونه که خوشبختی تو رو تضمین می کنه . همون دختری که حقه بازی نمی دونسته ولی به خاطر تو و عشق تو بار ها و بار ها حقه بازی کرده ولی هر گز تو رو گولت نزده .
ناصر : نلی تو حرفای قشنگی می زنی . ولی هنوز دلم پیش اونه .
 نلی : چند بار باید بگم تو هم اونو دوست نداری . این یه عادته .. یه سر پوش گذشتن بر عقده هاته که می خوای نشون بدی شکست نخوردی و کم نیاوردی . در حالی که خوشبختی تو راحتی تو پیش منه .. با منه . منم که تا آخرین نفسم کنارت می مونم . منی که عاشقتم .  چرا این قدر منو اذیت می کنی ؟ چرا چشاتو به روی اون چیزایی که باید باز کنی بستی ؟ چرا آدما همش به دنبال اون چیزایی هستند که در اختیارشون نیست ؟! حالا به خوب و بدش کاری ندارن . تو می تونی جواب این همه سوالو بدی اگه بخوای . چون می تونی زندگی رو حس کنی . می تونی عشقو حس کنی . دوست داشتنو حس کنی . ناصر تو بد جنس نیستی . ذاتت خراب نیست . تو خیلی مهربونی . . ناصر : من نمیگم دوستت ندارم نلی ولی .. ولی حس می کنم دلم می خواد  بر گردم به سر خونه زندگیم . نوشینو با همه گناهانش ببخشم به شرطی که اونم دیگه نادر رو فراموش کنه ..
 نلی :  همه مون در این مورد حرفای زیادی با هم زدیم . تو و نوشین اگرم با هم حرف بزنین به نتیجه ای نمی رسین . چون هدف تو رسیدن به اونه .. هدف اون رسیدن به نادره . راهیه که انتخاب کردین . راهی که درش عشقی دو طرفه نباشه محکوم به شکسته . حالا گاه این شکست ممکنه سالها بکشه خودشو نشون بده ..گاه ممکنه با مرگ یکی از طرفین خودشو نشون بده مثل زن و شوهری که مثل دو تا مجسمه در کنار هم زندگی می کنن . ولی در مورد شما حالا خودشو نشون داده و کاریش هم نمیشه کرد . درسته مقصرش خودت بودی و حالا  می خوای هم پوزش بخوای و هم گذشت داشته باشی ولی این عقده سر باز کرده . این تضاد خودشو نشون داده . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

گناه عشق 164

نلی : حالا من موندم که این خبر رو چه جوری به ناصر بدم . نمی دونم واکنش اون چیه ..
نوشین : هر چی باشه یه چیزی رو می دونم و اون این که من به هیچ وجه نمی تونم با اون زندگی کنم . اون دیگه واسه من ارزشی نداره . حالا تو چه جوری می تونی با اون زندگی کنی  اون برای من جای تعجب داره شاید به این دلیله که دیگه از وقتی که چش باز کردی اونو در کنار خودت دیدی . جزیی از وجودت شده .. همیشه با تو بوده . با خوب و بدش و با زشت و زیباهاش آشنایی  و همین به نفع منم شده . من نمی دونم چرا کور بودم . چرا کور شدم . همه اینا در اثر نداشتن تجربه هست . شاید اگه کس دیگه ای هم بو د و به من می گفت که این جوری از دواج نمی کنن شاید حرفشونو قبول نمی کردم . دارم به این فکر می کنم که اگه یه روزی تجربه خودمو در این زمینه در اختیار یکی قرار بدم اونم حرفمو قبول نمی کنه . اینو هم نباید نادیده گرفت که  این روش یعنی عجولانه بله رو گفتن همیشه هم به شکست منجر نمیشه . ولی بهتره که آدم عاقلانه و با شکیبایی تصمیم خودشو بگیره تا به مشکل نخوره ..
 نلی : از نادر چه خبر ..
-سلامتی .. من و اونم نگرانیم که ببینیم این جریان به کجا ختم میشه . خوشم اومد که تو فیلمها رو ندادی به دست ناصر تا ازش سوء استفاده کنه . اگه اونا رو می شدند منم  اونی رو که در اختیار خودمه رو می کردم .. اون وقت همه مون پا مون گیر بود . نلی : ناصر همه اینا رو می دونه . شاید اون خودش بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره که همچین شرایطی پیش بیاد  تا همه مونو بندازه به دردسر . این جوری می تونه به خیال خودش تا حدودی انتقام گرفته باشه . ..
چند ساعت بعد نلی خودشو به ناصر رسوند ..  نمی دونست که چه جوری این خبر رو به ناصر بده که  اون و نیما می خوان از هم جدا شن و اون دیگه میشه یک زن آزاد . 
-ناصر می خوام یه خبری رو بهت بدم .. نمی دونم تا چه اندازه خوشحال میشی .. من و نیما داریم از هم جدا میشیم . اون موافقت کرده که طلاقم بده ..  
ناصر که تمام فکر و ذکرش شده بود نوشین , گفت: 
تعجب می کنم . یعنی اون به همین راحتی رضایت داده که دست از سرت بر داره ؟ اون دیگه چه جور مردیه ؟!
 نلی : حتما تشخیص داده که زنش از زندگی با اون احساس خوشبختی و رضایت نمی کنه . آخه از روزی که از دواج کردم حتی یک روز هم باهاش اون بر خورد گرمی رو که یک زن باید با شوهرش داشته باشه نداشتم . همه چیزش فراهم بود کم و کسری نداشت ولی یک مرد و یک زن از همسرشون اون انتظارو دارن که حس شادی و طراوت خودشونو از زندگی مشترک نشون بدن . واگه این حس نشون داده نشه اون وقت احساس حقارت و زدگی به وجود میاد . زندگی شور و حالی نداره . نیما می تونست به امید آینده بشینه .. ولی خیلی فداکارانه دست از سر همسرش بر داشت .. ناصر : نمی دونم چی بگم . من الان نوشین بهم خیانت کرده .. هر گز تصورشو نمی کردم که یک زن به خاطر تلافی بیاد و این کارو بکنه .. با همه عذابی که بهم داده نمی تونم ازش دل بکنم . اون چه جوری  قبول کرده .
 نلی : برای تو چه فرقی می کنه ناصر .. چرا این قدر شلوغش می کنی
-تو موضوع خودمونو بهش گفتی ؟
-نه .. دیوونه ای ؟ کار خیلی درستی کردیم که برم همه جا جار بزنم و بگم ؟ خونواده چی فکر می کنن ؟ در و همسایه ها .. ملت ؟ درسته که ما برای مردم زندگی نمی کنیم ولی خیلی زشته انگشت نما شدن ..
ناصر : این که همون شد ..
نلی ک ببین ناصر اون از این که من بهت توجه خاصی دارم رفت توی فکر و جریان اینو که با وجود دختر بودن در هنگام از دواج تونستم قانعش کنم که دختر نیستم تا خودمو در اختیارت بذارم و به آرزوم برسم رو که می دونی ... خیلی خنده داره نه ؟ زن .. روز اول از دواجش به شوهرش بگه دختر نیست خودشو بزنه به افسردگی و عذاب وجدان و بگه آمادگی سکس نداره اون شبو خلاص شه .. فرداش بیاد پیش معشوقش ناصر خان و تسلیم اون شه ..  هم به خواسته اش رسیده باشه و هم اون دروغی رو که روز گذشته گفته راست در بیاد .
 ناصر : خب حالا که چی ؟
 نلی : حالا که چی ؟! اینه اون جوابت ؟ ! مگه من قصد از دواج داشتم ؟ تو بودی که می گفتی که اگه از دواج کنم و اگه دیگه دوشیزه نباشم تو راحت تر می تونی باهام باشی . حتی خودتو فکر نمی کردی که من خودمو واسه تو حفظ کنم و بار اول تسلیم تو بشم . اولین و آخرین عشق زندگیم .. وگرنه برای من اهمیتی نداشت که در اون شرایط بدون از دواج هم در اختیارت قرار بگیرم ..
 ناصر : من برای  حفظ آبروی تو گفتم .
نلی : حفظ آبروی من ؟ یا ترس از این که نکنه یه مشکلی واست پیش بیاد که جبران پذیر نباشه ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

نامردی بسه رفیق 110

ستاره : نههههههه نه .. باهام از این شوخی ها نکن . خیلی نامردی . خیلی نامردی خیلی نامردی .. فرهوش نه .. اگه می خوای دیگه باهات نباشم .. این قدر همرات نیام بهم بگو .. از این شوخی ها با هام نکن .. نه .. تو رو خدا ..
 -ستاره این که دیگه شوخی نیست . همه مون باید یه روزی بمیریم . دیدی ؟ داداشت نتونست زیاد صبر کنه .. نتونست .. نتونست . منو صدام کرد . ولی من ازش خجالت می کشم  .  حالا بهت نمیگم چرا . وقتی که واسه همیشه می خوام این دنیا رو ترک کنم بهت میگم که بری و  خاطرات منو بخونی ..  اون وقت به جای این که از مرگ من ناراحت شی خیلی خوشحالم میشی . نمی دونم سپهر چه جوری می خواد منو قبول کنه  ستاره : فرهوش چته .. بگو شوخی می کنی . بگو داری اذیتم می کنی . بگو ..
 ستاره اعصابش به هم ریخته بود . اصلا توجهی نمی کرد به این که اطرافمون کیه . اون فقط حرف خودشو می زد .
-آره عزیزم . زندگی چه سخت و چه پیچیده آخرش یکیه .. باید همه چی رو بذاری و بری . اصلا نمی تونی حساب هیچی رو بکنی . من راحت میشم . مرگ واسه من یعنی زندگی .. خیلی ها رو ولشون می کنم ولی در عوض به خیلی های دیگه می رسم .. یه نگاهی به دور و برم انداختم ستاره رو ندیدم .. اومدم و گوشه خیابون ایستادم . نمی دونستم که ستاره کجا رفته ..  دقایقی بعد دوان دوان خودشو رسوند بهم . رنگش پریده بود ..  ظاهرا رفته بود پیش دکتر تا ته و توی قضیه رو در بیاره ..
 -چرا همین جوری وایسادی فر هوش . چرا کاری نمی کنی ؟ چرا به خونواده ات زنگ نمی زنی .. چرا نمیگی خواهرت فرزانه بیاد این جا ..
-که چی بشه . ضعیفش کنم ؟ آره ؟ .. من می خوام بمیرم . چرا حالیت نیست . چرا نمی فهمی ..
ستاره : تو باید بری تهرون ..
 - بیست کیلومتر اون طرف ترم پیوند مغز استخوان انجام میدن .. من این جا رو ولش نمی کنم .. می خوام همین جا بمیرم . جایی که سپهر دفنه .. جایی که امید ها و آرزو هام دفن شده . می خوام اینو بفهمی . می خوام عذاب منو حسش کنی . در ضمن حق نداری از این موضوع با کسی حرفی بزنی ..
 ستاره : میرم به همه میگم .
-تو حق نداری ستاره . زندگی خودمه . به خودم مربوطه . به تو ربطی نداره .
-نه فر هوش .من به حرفت گوش نمیدم . من اجازه نمیدم خود کشی کنی ..
 -من که خود کشی نمی کنم . من از خدا آرزوی مرگ کردم و اونم فرستاد به سراغم . تو اسم اینو می ذاری خود کشی ؟ اگه دوستم داری بذار بمیرم و راحت شم . همه چی رو می فهمی . وقتی که من مردم اون وقت خیلی خوشحال میشی که نخواستم زنده بمونم . تازه از کجا معلوم که با این در مان ها زنده بمونم . سرطان خون یعنی مرگ . ستاره به گریه افتاده بود .. به دیوار تکیه داده و کمرش خم شده بود .. دستشو گرفتم 
-دختر زشته بیا بریم  . مردم نگاهمون می کنن . زشته .. فکر می کنن چه خبر باشه .. خواهش می کنم ستاره . من که حالم بده تو هم که این جوری هستی . ظاهرا باید ماشینو همین جا بذاریم و خودمون  با تاکسی بریم . بیا بریم قدم بزنیم .. من دارم می میرم تو چرا عزا گرفتی ..
ستاره : دلم می خواد بزنمت .. هر چی از دهنم  در میاد بهت بگم ..
 -می دونم تو بد جنس نیستی .. دلت نمیاد به کسی که مهمونته بد و بیراه بگی .. دلت میاد ستاره ؟ خیلی ها بهم پشت کردن ..منم به خیلی ها پشت کردم . ولی اونا متوجه نشدن .. دنیا خیلی نامرده .. یه روزی دوستت داره یه روزی تو رو از خودش می رونه . ستاره من دارم می میرم . حالم خوب نیست .. حس می کنم از بینی ام داره خون میاد .. واسه همین سر طانمه ..
-تنهات نمی ذارم فر هوش . واسم مهم نیست که چیکار کردی ..واسم مهم نیست چه کسی رو کشتی ..هیچی واسم مهم نیست ..
 -برو ستاره تنهام بذار .. تو با من به جایی نمی رسی ..
ستاره : چرا این بلا رو سر خودت آوردی ..
 -من که بهت گفتم .. یکی رو دوست داشتم از دواج کرد و رفت .. رفت با یکی دیگه  ستاره : تا حالا صد دفعه گفتی که یکی ولت کرده .. نمی دونم چرا امروز می خوام حرفاتو باور کنم .. اون اگه دوستت داشت ولت نمی کرد ..
 -من گناهکار بودم ستاره .. ولی اون منو نبخشید ..
ستاره : بهش خیانت کردی ؟
 -نه .. تنها کاری که نکردم همین بود . از وقتی که باهاش آشنا شدم به هیچ دختر دیگه ای توجه نکردم .. ستاره : و به خاطر اون خودت رو نابود کردی . به خاطر کسی که ولت کرد و رفت . -نه ستاره .. اصلا ولش .. این جورام که میگی نیست .. سرم داره گیج میره .. به فرزانه زنگ نمی زنی ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

کجایی ببینی علی جان ؟!

باز هم سخن از علیست . باز هم سخن از ولیست . سخن از بندگیست , تازگیست . سخن از مردیست که بعد از محمد چون او نیامده است . سخن از مرد جاذبه و دافعه .. جاذبه در برابر دوستان خدا و دافعه نسبت به آنانی که از راه خدا رویگردان  بوده  به فرامین الهی گردن نمی نهادند  . علی مرد عاطفه ها امشب به پیشواز برزخ می رود . می رود تا وعده حق خدا را با چشمان بصیرت خویش ببیند .. می رود تا به آدمیان بگوید که به دلخوشی های دنیا دل نبندید لذتها زود گذرست . آن چنان که دیروز رفته به خاطره ها پیوسته است امروز هم خواهد رفت و خاطره و خاکی خواهد شد . علی عشق بود , احساس بود , منطق بود , ایمان بود .. علی نوری از خدا بود .. علی کودک بود مرد بود علی ولی خدا بود , فقیه بود عادل بود .. علی بیت المال و ثروت مملکت خویش را به فرزندان خویش و دریوزگان دولتی نمی بخشید .. علی انسانیت را بر سر منقل دود نمی کرد .. علی مرد جنگ بود مرد صلح بود .. .. آن چه را که خوبان همه داشتند علی به تنهایی داشت . علی مرد علم و حلم و اسطوره دلاوری ها در پیکار با دشمنان خدا بود .
 و جهان راخدای یگانه آفریده است ..همان مرا , تو را و علی را آفرید .. همان که به من صدای فریاد بخشید تا از بخشش های الهی بگویم و از عدل مردی که با عدالت خود نشان داد که اسلام راستین تنها راه سعادت بشری و نجات از یوغ بند هاییست که عنکبوتانه برتن  خود تنیده ایم .
علی خورشید حقیقت , نور ایمان بود .  و امشب ابلهی از ابلهان روز گار که می پنداشت جهاد می کند شمشیر زهر آلودش را بر تارک مبارک علی فرود آورد تا راه سفرعلی  را به سوی معبود و معشوق علی هموار سازد .. و چه زیبا گفته است علی که آدمی بهترین راز نگه دار خویش است و چه شیوا گفته علی آن کس که خود را و مخلوق را نمی تواند وصف کند چگونه می تواند به وصف خدای خود بپردازد .. آری تنها می توان خدا را احساس کرد . می توان دانست قدرت او را .. می توان دانست که چه کرده است پس چه خواهد کرد و علی مرد خدا بود .. مرد پاکی ها , مهربانی ها , مردی که خشمش در راه محو آنانی بود که مهربانی ها را نمی دانستند و نمی خواستند که بدانند ..
علی می گوید ترسناک ترین تنهایی خود پسندیست . این که آدمی تنها خود را ببیند و همه چیز را برای خود بخواهد . اندیشه ها و رفتار ها و اخلاق خود را بر مبنای خود خواهی هایش تنظیم کند و از یاد خدا غافل بماند . این همان راهیست که او را به تباهی می کشاند .. علی می گوید دنیا نهایت بینش کسیست که نمی بیند . و می گوید ستم راندن بر بندگان بد ترین توشه است برای آن جهان ..
 و امروز می بینم شعار بی شعوران را در مورد مولا علی که دم از او می زنند اما به نابودی دین او کمر همت بسته اند .
و چه زیبا فرموده است مولای ما .. آقای ما علی که ارزشمند ترین و شریف ترین بی نیازی وا نهادن آرزو هاست . آرزوهایی که با تو خاک می شوند . جز نام نیک جز آن که در این خاک می توان شد چه به کارت آید ؟! ای انسان روز گار می گذرد .. تو می توانی هم اینک که نفس می کشی هم اینک که ماه و خورشید و ستاره را می بینی  گلستان سبز و کویر خشک را می بینی به این بیندیشی که مرده ای بیش نیستی .. آن چه را که بر تو گذشته.. آن چه از گذشته بر جای مانده برایت خاطره ای شده است را روز گار زندگانی خود بدانی .. آن روز ها و آرزوهای آن چه شده اند ؟! به چه خواهی رسید که بتوانی نگهش بداری ؟! وقتی که نمی توانی از خود و از زندگی خود حراست کنی چگونه می توانی مراقب مال و منال دنیوی خود باشی که گرد باد روز گار آن را به باد فنا ندهد ؟! امروز هم خواهد گذشت . شاید که امروز دیگری نباشد و شاید لحظه ای دیگر ..
 و چه زیبا و کوبنده است کلام علی آن شیر خدا آن امام بر حق , آن امام نخستین ما لعنت خدا بر آنان که به معروف فرمان دهند و خود آن را واگذارند و از منکر باز دارند و خود آن را به جا آورند ...
و امروز در جامعه خود در ایران خود بسیار می بینیم از این زور گویی هایی که جز رشد کینه و نفاق در دلهای امت و مردمی که از اسلام جز محبت و عدالت نمی خواهند ...ثمره ای ندارد . امروز چهره این شیاطین آشکار گردیده دستشان رو شده است .. و علی فرموده است ناتوان ترین مردم کسیست که نیروی به دست آوردن دوستان ندارد و ناتوان تر از او کسیست که دوستی به دست آورد و او را از دست بدهد ....و درمورد عیسی مسیح  فرموده .. خواهی از عیسی بن مریم (ع ) گویم که سنگ را بالین می کرد و جامه درشت به تن می داشت و خوراک ناگوار می خورد نان خورش او گرسنگی بود , چراغش درشب .. ماه .... در زمستان مشرق و مغرب زمین او را سایبان بود و جای پناه و میوه و ریحان او آن چه زمین برای چهار پایان رویاند از گیاه ..زنی نداشت تا او را فریفته خود سازد .فرزندی نداشت تا غم وی را خورد و نه مالی که او را مشغول کند و نه طمعی که او را به خواری در اندازد .. مرکب او دو پایش بود وخد متگزار وی دست هایش .. نهج البلاغه ..خطبه 160...
از علی گفتن وچون علی گفتن  آسان بود .. اما چون علی مرد عمل بودن بسیار دشوار .. راهیست که هر کس نتوان رفت .. عشق می خواهد ایثار می خواهد .. صبر می خواهد .. این که آدمی آینده خود را ببیند هنریست که هر کس ندارد . زندگی می گذرد .. شاید هیچکس نداند که فردایش چه می شود .. ما می توانیم فردای خود را در امروز خود در وجود خود ببینیم ..
 آری امشب علی بازهم میهمان خداست .. امشب علی آخرین عذابهایش را می کشد .. نه آن عذابی که از سوزش شمشیر بر فرق مبارکش احساس کند .. آن عذابی که به خاطر دور نگه داشتن امت از عذاب کشیده است .. علی به خاطر خدا و برای خلق خدا احساس مسئولیت می کرد .
 علی شاه مردان , علی چشم یزدان , علی بانگ قرآن , علی رهبر خوبگویان , کجایی علی جان ! ببینی به نامت که شیطان , به سر نیزه کرده ست قرآن , به سرنیزه کرده ست قرآن .
علی تاجی بود   بر تارک دنیای مهربانی ها که زینت بخش آن نگین هایی از گوهران یتیم بوده اند .. و استاد شهریار چه دلنشینانه سروده :
 علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را ...که به ما سوا فکندی همه سایه خدا را .. دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین ...به علی شناختم من به خدا قسم خدا را .. فردوسی بزرگ , زنده نگاه دارنده زبان شیرین پارسی فرموده ..
هر آن کس که در جانش بغض علیست .. از او زار تر در جهان زار کیست ..
مدیریت این مجموعه امیر و نویسنده آن ایرانی سالروز ضربت خوردن مولا علی امیر المومنین آن اسطوره پاکی و تقوی را به عموم عدالت جویان جهان  تسلیت عرض نموده , باشد که راه علی سرمشق آزادی خواهان و حق طلبان قرار گیرد و حمایت از علی تنها یک شعار نباشد ..
علی شاه مردان , علی چشم یزدان , علی بانگ قرآن , علی رهبر خوبگویان , کجایی علی جان ؟! ببینی به نامت که شیطان .. به سر نیزه کرده ست قرآن .. به سر نیزه کرده ست قرآن .. پایان ..نویسنده ... ایرانی