ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 179

رامین یه نگاهی به اون دو زن انداخت ومونده بود که چی به ماندانا بگه .. نمی دونست که ماندانا بهش متلک انداخته یا همین جوری چیزی پرسیده . ولی واسه این که جوابی داده باشه گفت
 -خب آدم  باید  به فکر خونواده اش هم باشه . تمام کار و تلاش ما برای زندگی بهتره . الان که جوونیم فعالیت نکنیم پس کی این کار رو انجام بدیم ؟ به وقت پیری ؟ اون وقتایی که دیگه توانی برای ما نمونده باشه ؟
ماندانا حوصله بحثو نداشت ... می دونست که اگه بخواد یه سوال دیگه ای از رامین بکنه  اون بازم ادامه میده ...
 وحید یه نگاهی به رامین انداخت و گفت میگم  دلت نمی خواد با خانومت قدم بزنی ؟ خیلی حال میده .
-تو چی ؟
 وحید : چرا ولی این خواهرم که زن تو باشه  انگاری دست از سرش ور نمی داره . ولش نمی کنه .
-اتفاقا زن تو بیشتر بهش چسبیده . طوری  که اونا زن و شوهر هم باشن ..شایدم باشن نمی دونم .
 -همش واسه اینه که ما به اونا نمی رسیم ...
 لحظاتی  مردا رفتن کنار زناشون تا لحظاتی رو با اونا باشن . فضای حرکت به گونه ای بود که  در اون مسیر فقط دو نفر می تونستن کنار هم راه برن . برای لحظاتی زنا ساکت شدن ... رامین دستشو به دست ویدا داد ...
زن به ساعتی پیش فکر می کرد . به این که با سه تا مرد دیگه غیر از شوهرش سر کرده بود و حالا این قدر راحت داشت با اون قدم می زد و حسشو به اون منتقل می کرد . چطور یک آدم می تونه به این صورت باشه . خیلی راحت بتونه خودشو با شرایط موجود هماهنگ کنه . یعنی زندگی حیوانی که میگن همینه ؟ پس فرق بین من و خوک , فرق بین من و سگ و یا یک حیوون دیگه چی می تونه باشه . فشار دست رامین ویدا رو به خودش آورد . زن حس کرد که داره به چیزایی فکر می کنه که اونو به نتیجه ای نمی رسونه . چون می دونست بیشتر آدما بیشتر وقتا می دونن که دارن چیکار می کنن اما حتی می خوان از دونسته هاشونم فرار کنن .
 ماندانا هم داشت به همون چیزایی فکر می کرد که ویدا به اون می اندیشید . راستش بعضی وقتا  فراموش می کرد که شوهر داره و گاه از این می ترسید که نکنه پیش وحید سوتی بده . چون زندگیشو غرق این کرده بود که مدام از فضای زندگی مشترکش فرار کنه .
 ماندانا : عزیزم وحید جان میای کمی بشینیم ؟ ویدا جون نظرت چیه که همین جا بشینیم و به ستاره ها نگاه کنیم؟
ویدا : من که خیلی دوست دارم با شوهرم خلوت کنم .. راز و نیاز کنم . خوشم میاد ببینم  زیر ستاره هایی که دارن با هم راز و نیاز می کنن بشینم و با شوهرم راز و نیاز کنم ..
 رامین که کمی صورتش سرخ شده بود داشت به این فکر می کرد که چه جوری می خواد  نزدیکی وحید و ماندانا با زنش خلوت کنه . ماندانا هم که اخلاق رامینو. می دونست خنده اش گرفته بود .
رامین : ستاره ها اون جوری که ما فکر می کنیم نیستن ... اونا هر کدومشون دنیایی از گاز و آتیشن ...
ماندانا : آره گرمای اونا رو حس می کنم .
وحید : معلوم هست که داری چی میگی ؟
 ماندانا دست وحیدو کشید  و به گوشه ای رفتند ...
ماندانا : ویدا جون یه نیم ساعتی شما مادام موسیو رو تنها می ذاریم که به یاد روزای جوونی خوش بگذرونین .
مردا حسابی سرخ کرده بودند .
ولی ویدا رامینو به سمتی برد و گفت  شوهر خجالتی من بیا با هم تنها باشیم ... منو ببوس . خوشت نمیاد  اسیر احساسات عاشقونه مون شیم ؟ مگه تو دوستم نداری ؟ راستشو بگو .
ویدا به این فکر می کرد که در آغاز تنها عاملی که اونو به سمت مردای دیگه کشوند کم توجهی  و سردی بیش از اندازه شوهرش به اون بوده . و حالا کار به جایی رسیده بود که هم اون و هم ماندانا فقط واسه  این که یه  شور و تنوعی به زندگیشون بدن می خوان که با شوهراشون باشن ...
رامین : داری چیکار می کنی؟
 -نترس سر ما نمی خوری . کاملا لختت نمی کنم . فقط لباتو بده به من .. دلم می خواد با شوهرم باشم ..
 اما در اون لحظات مدام تصویر مردای دیگه از ذهنش می گذشت ...
 اون طرف که وحید خیلی خجالتی تر از رامین با زنش بر خورد می کرد .
 -آروم تر ماندانا . صدا میره اون ور بده .. شبه .. همه جا رو سکوت گرفته ..
ماندانا : از چی می ترسی ؟ ما آدما همه مون مثل همیم . مگه خواسته ها و نیاز های همو نمی دونیم و درک نمی کنیم ؟
وحید : آره ولی یه مرز هایی وجود داره . یه حجب و حیا هایی ..
ماندانا در حالی که شورت و شلوار شوهرشو پایین می کشید گفت حالا بهت نشون میدم . دستشو به کیر شق شده شوهرش رسوند و گفت نگاش کن .. این که دیگه مسیرشو مشخص کرده ...
-خواهش می کنم آروم تر ..
 ماندانا : من شوهر می خوام دیگه . چیه همش از صبح  تا شب داری کار می کنی و وقتی اومدی خونه  انگاری که از جنگ بر گشتی .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

مردان مجرد , زنان متاهل 111

افشین نگاهی به تازه عروس انداخت . خوشش اومده بود از این که اون خودشو تا این حد وقف اون کرده . یه حس مسئولیتی نسبت به اون داشت . پا های انوشه رو گرفت و اونو اونو به سمت خودش کشید .
 -عزیزم خیلی دوستت دارم . نمی دونی با این کارت  نشون دادی که دوستم داری چقدر واسم ارزش قائل شدی . امید وارم منم بعدا بتونم به نوعی این دوست داشتن و حس خودمو نشونت بدم .
انوشه : تو همین حالاشم نشونم دادی .  همین که قبول کردی پیشم بخوابی . فقط بغلم بزن به من حس بده . بذار ببوسمت . دلم می خواد فقط اسیر دستای تو باشم . ولم نکن منو ببوس ...
افشین خودشو به سمت جلو کشید . پا های انوشه رو یک بار دیگه رو شونه هاش انداخت ... و اونو به سمت خودش کشید .
 -آخخخخخخخخخخ .. هر جور دوست داری منو بکن . من در اختیار تو هستم . چقدر منتظر این لحظه بودم . اصلا متوجه نبودم که لحظات چه جوری می گذره . همش نگران بودم . ولی به حسی به من می گفت که موفق میشم . چون پر از خواستن بودم . حالا خوشحالم . خوشحالم از این که موفق شدم . و می دونم که از این به بعد هم هر وقت که بخواهیم می تونیم با هم باشیم . دوستت دارم .. منو ببوس .. ببوس افشین . دلم می خواد که تو پدر بچه ام باشی . اصلا دوست ندارم از شوهرم بچه داشته باشم . بگو که تو هم می خوای . بگو که تو هم دوست داری  ..
 افشین دوست نداشت واسه خودش درد سر درست کنه ..
-نمی دونم تو الان چی داری میگی . متوجه هستی اگه این موضوع مشخص شه چی ؟ -کی می خواد بره حرف بزنه . شوخیت گرفته ها .
 -باشه دختر . تو هر کاری که بخوای انجام میدی . اگه یه تصمیمی بگیری تا انجامش ندی ول کن نیستی . اراده ات رو تحسین می کنم .
-منوچی ؟
 افشین : تو که دیگه جای خود داری . از همه نظر تحسینت می کنم . چون اگه این طور نبود که من سمت تو نمیومدم .
-اووووووووووهههههه فدای تو که من نمی دونم دیگه چه جوری ازت تشکر کنم ...  افشین : همین جوری که داری به من حال میدی بهترین نوع تشکره .. خیلی داغی انوشه . ولی چه حالی میده شادوماد خوابیده   توی حجله و زنش داره با یکی دیگه عشقبازی می کنه .
  انوشه : آخخخخخخخخخ تو همینو بگو ... من حس می کنم که دارم رو ابرا پرواز می کنم .
 افشین دستاشو گذاشت زیر کمر انوشه و لباشو به لباش چسبوند . و  حرکات چرخشی و انفجاری کیرشو توی کس شروع کرده بود . بعد از رو لباش رفت به سمت شونه ها و بازوی لختش .
  -اوووووووووفففففف پسر دیوونه شدم ...  محکم تر! به افتخار شوهری که به خواب ناز فرو رفته محکم تر بزن .
- چقدر دلم می خواست اون نسناس همین جا کنار ما بیدار می بود . می دید که زنش چه جوری داره به یکی دیگه حال میده و از کیر اون لذت می بره . ...
افشین لباشو به هر طرفی می گردوند تا لذت بیشتری به اون زن بده . ..
بنفشه و فرزین هم مشغول عشقبازی بودند . بنفشه  دیگه به این فکر نمی کرد که این همون بستریه و همون اتاق خوابیه که اون و افشین درش  بار ها و بار ها سکس کرده و از هم لذت برده اند . اون فقط به این فکر می کرد که شوهرش حالا داره با یه زن دیگه حال می کنه .  البته نمی دونست اون زن کیه و جریان چیه ولی می دونست که به  هر حال سرش یه جوری گرمه .
 بنفشه به یاد بار اولی افتاده بود که با  فرزین خلوت کرده بود . چقدر سختش بود که دست مردی به غیر از دست شوهرش به بدن اون برسه . ولی  حالا همه چی براش عادی شده بود .
 فرزین : خیلی حال کردی توی مجلس عمومی ..
 بنفشه : تو خودت به کی میگی ؟ داشتی خودت رو می کشتی . انگاری که زن ندیده باشی . باز خوب بود که به اندازه کافی بهت رسیده بودم . میگم فکر می کنی بازم برات تنوع داشته باشم ؟ بازم همون حس قبلو داری از این که بخوای با من باشی و از من لذت ببری ؟
 افشین : من همیشه همین حس رو دارم . اولا از این که با تو باشم و با هات سکس کنم لذت می برم . کیف می کنم . و در ثانی خیلی کیف می کنم و به من حال میده که با یک زن متاهل باشم . از این که زنی شوهر داشته باشه اسم مرد دیگه ای روش باشه و من اونو به سمت خودم کشیده باشم و ازش لذت ببرم یه اعتماد به نفس و هیجان خاصی بهم دست میده .
 -پس بیا همین جور منو بکن ازم لذت ببر . دوباره همون اعتماد به نفس رو داشته باش . اون قالم گذاشت و رفت امشبو با بقیه خوش بگذرونه .
-منم کاری می کنم که از نبودنش احساس کمبود نکنی .
 بنفشه : راستشو بگو  حالا مثل اون بار اولی که می خواستی منو بکنی واست تازه ام ؟ اون حس تازه رو داری ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

زنی عاشق انال سکس 211

-ووووووویییییی خوشم میاد رستم جون .. همین جور بگردون .  این جور چرخشا رو همون وقتا هم می دونستی . وقتی که سیاوشو دیدم باید یادش می دادم که همین جور که رستم داره کونمو می کنه اونم به همین صورت عمل بکنه . یه چرخشی که تا عمق بتونه لذت بده ...
 اون اصطکاکی که بین کیر رستم و کون من بر قرار شده بود حسابی حال منو جا آورد . چقدر راحت تر از اون روز اولی که منو کرده بود می تونستم کیرشو قبول کنم . حالا چشامو رو هم گذاشتم بودم و داشتم به این فکر می کردم که کیر جبار کلفت تره یا مال اون . البته کیر جبار که شاید دو برابر کیر اون می شد از نظر قد و اندازه . ولی کلفتی  اونا رو داشتم با هم مقایسه می کردم . ..
-بکن .. بکن ..
دو تا قاچای کونمو با دو تا حلقه دستاش بغل زده بود ... چه کیفی می کردم من .  حالا کار به جایی رسیده بود که مرتب ازش می خواستم که تند تر منو بکنه ...
رستم : آخخخخخخخ همون کونو داری . . همون جور به آدم حال میده .. واااااایییییی وووووووییییی کیرم . داره آبم میاد .. اووووووففففففف داره میاد ....
-کوفت میاد رستم . تو آبروی هر چی رستمو بردی . اگه رستم شاهنامه زنده شه و بیاد یقه تو رو بگیره حقته . معلوم نیست که داری چیکار می کنی . نگو که بعد از من دیگه کون نکردی . الان باید حسابی کیرت با این جور سکس ها عادت کرده باشه . و خیلی راحت بتونی با این مسائل کنار بیای ...
 ولی این حرف زدنهای من فایده ای نداشت . و در اوج لذت کون دادنم محکم چسبید به جفت سینه ها و کمر من . .. -ووووووویییییییی کس  و کونمو یکی کردی .. آخخخخخخخخ .. اوووووووففففففف کونم کونم ... کسسسسسسسم هم کیر می خواد . پسر چقدر تو هیجان زده ای . مگه تو زن نداری . مگه اون به تو نمی رسه ؟!
-مگه من دیوونه ام از دواج کنم ..
-راست میگی وقتی کس خلایی مثل آتنا پیدا میشن که هر غلطی که انجام میدی کاری به کارت نداشته باشن معلومه که زن می خوای چیکار . آخ چی می شد که از دستت شکایت می کردم و تو رو تحویل قانون می دادم .
 -اگه می خواستی به شکایت تو تر تیب اثر می دادن باید همون جا با مسئولین یه رابطه بر قرار می کردی . یکی دو تا که نیستند از ریز و درشت باید به همه بدی ..
-وااااااااااا عجببببببببب ! چی فرض کردی . فکر کردی که من از اون زنای اون کاره هستم که هر کی دلش خواست بخواد با من طرف شه ؟
-کی همچین حرفی زد ؟!
-داغ شدم . رستم کونم سوخت .. چقدر آبت داغه .. مثل خودت .. عالیه ..
کیرشو که کشید بیرون حرکت آب و  پس زدن اونو حس می کردم . قسمتی از آب خارج شده از کون من ریخت روی کسم .. انتظار داشتم که کیر نه زیاد بلند او که چه عرض کنم کیر کوتاه اون نتونه کاری انجام بده . ولی اونو به کسم مالوند . و همچین اونو فرستاد تا آخرش بره که جیغمو در اورد . ولی فوری دستمو گرفتم جلو دهنم که یه وقتی صدا نره بیرون ...
-بزن رستم جون . طوری بکوبون به ته کسم که کونم بلرزه . برام تعریف کن که وقتی که کونم می لرزه چه شکلی میشه و چه حسی بهت دست میده ! خوشت میاد ؟ ..
 اونم محکم کیرشو می زد به انتهای کونم و این بار با چرخش کیر توی کس از لرزش کونم حرف می زد .
 -با هاش ور برو . می خوام بهش حس بدی .
-جوووووووون . دوستت دارم . این به من حال میده . لذت میده بهم .
 داشتم به این فکر می کردم که شوهر کردن چقدر به نفع من تموم شده . خیلی از دخترای اهل تفریح فکر می کنن که اگه شوهر کنن به ضررشونه و از همه چی می افتن . در حالی که اصلا این طور نیست و اونایی که اهل عشق و حال باشن تازه متوجه میشن که شوهر کردن یه حال اساسی بهشون میده . دیگه هر کاری که بخوان بکنن با راحتی بیشتری انجام میدن . یه سری استرس های خاصو ندارن . مخصوصا اگه شوهرشون بهشون اعتماد داشته باشه  . که  این خیلی عالیه . واسه همیناست که من شوهرمو خیلی دوست دارم و تا می تونم با هاش مدارا می کنم ... صدای بر خورد کیر رستم با ته کس  و کناره هاش منو سر شوق آورده بود . و اون کلفتی داشت می رفت تا یواش یواش منو به اوج برسونه .
-سوختم .. رستم .. رستم .. دلاورانه داری کس منو می کنی . آفرین به تو . حالا می دونی که باید چیکار کنی .کاملا آگاهی .
 -بازم داره آبم میاد ..  بمالون . با انگشتات بکن توی کونم . اول آبمو بیار ولئ بعدا خودت خیس کن . این جوری بیشتر حال میده . من خوشم میاد و زود تر می تونم ار گاسم شم . اون وقت آبت رو هم می خوام ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی

از عشق تا ضربدری 20

پیمان صدای زنشو می شنید .. خیلی حساس شده بود .  و پرستو هم کاملا متوجه این حساسیت اون شده بود و نمی خواست که اون در این مورد عذاب بکشه ... پرستو خیلی آروم زیر گوش پیمان گفت
-مگه تو همینو نمی خوستی که زنت بیاد طرف ما و گروه ما . حالا پرویز داره اونو میاره توی خط . مگه منو دوست نداری ؟ مگه منو نمی خوای ؟ من که دوستت دارم و می خوام . من که می خوام همیشه باهات باشم . دوستت دارم . اصلا به اونش فکر نکن ..
 ولی پیمان دلش مثل سیر و سر که می جوشید . اون انتظار اینو نداشت که زنشو در این شرایط حس کنه . می دونست به همچین وضعیتی می رسه ولی آمادگی این لحظاتو نداشت .
 پرستو دستاشو دور گردن پیمان حلقه زده طوری اونو به طرف خودش کشونده بود که پشت به اون دو نفر قرار داشته باشه نتونه همسرشو ببینه و از پشت سر پیمان هم یه دستی برای اونا تکون داد که یعنی پرویز جان زود تر کار پونه رو بساز که اگه  این کار به عقب بیفته هر لحظه امکان خراب شدن شرایط هست .
 و پرویز سریع تر از اون چه که پونه فکر می کرد دست به کار شد و اونو بر هنه اش کرد . ..
اون قدر سریع این کارو انجام داد که پرستو وقتی برای  دقیقه ای بعد سرشو بر گردوند دید که هر دو شون کاملا بر هنه ان تعجب کرده بود .. پرویز هم طوری رفتار می کرد که انگار برای سکس و عشقبازی با پونه فوق العاده هیجان داره . اون بالاخره حس می کرد که داره به مقصد و مقصود می رسه ...
 -جوووووووووووون .. چه بدنی داری پونه ! بازکن اون لاپاتو .. بازش کن ! من منتظرم .
پرویز دیگه پریشان احوال شده بود . خودشو کمی جلو کشید و کیرشو نشون پونه داد. با حرص کیرشو جلو چشای زن گرفته بود .
 -نگاه کن می بینی کلفتی اونو ؟ چه تیزه ؟
 اون طرف که پرستو خودشو به پیمان چسبونده کاملا قفل کرده بود ومی خواست با یک تیر دو نشون بزنه .
 -پرویز خان ! کیر پیمان خیلی با حال تر از کیر توست ... جون میده به آدم . همین طور داره منو حرکتم میده .
اینو گفت و یک بار دیگه لباشو به لبای پیمان چسبوند ..
پرویز هم معطل نکرد . طوری دستپاچه نشون می داد که انگار پونه می خواد از دستش در ره .. کیرشوبه طرف کس نشونه رفت و می خواست کسشو بکنه ولی  همچین به سمت حفره های شیار باسن اون فشار داد که واسه یه لحظه پونه از درد به خود پیچید و جیغش در اومد ..
-چیکار داری می کنی ... .
پرستو  که حواسش متوجه اونا بود گفت ... آهای شوهر ناشی و دست و پا چلفتی من ! ومثل این که بازم دستپاچه شدی و از بس عجله داشتی روی یه سوراخ دیگه فشار آوردی ..
و پیمان بد جوری حرص می خورد .. هم این که زنش زیر کیر رقیبش دست و پا می زد و هم این که با این آخرین عبارت پرستو به این فکر فرو رفته بود که شوهره همچین سوتی هایی رو در مورد اونم داده ...
 کف دست پرویز رفته بود روی کس پونه . زن مثل حالتی که سیامک تازه بهش دست زده بود احساس غریبی می کرد . اما حرکات انگشتای دست پرویز روی کس اون آروم آروم کسشو خیس و خیس تر می کرد . دیگه این جا رو نمی تونست در ره . به یاد سیامک پسر همسایه افتاده بود که چه جوری کیرشو به کس اون مالونده بود و در آخرین لحظه پونه از دستش در رفته بود . با این که در اوج نیاز بود اما حالا می تونست راحت تر به اون فکر کنه . به شوهرش نگاه کرد  به وسط بدن پیمان و پرستو که به هم چسبیده بود و نه کس پرستو مشخص بود و نه کیر شوهرش .خیره به بدنهای برهنه شوهرش و پرستو نگاه می کرد و به پسر همسایه هم فکر می کرد ... لحظاتی بعد به جای انگشتای باریک یه تیکه گوشت داغ و کلفت رو روی شکاف کسش حس کرد و تا بیاد تصور کنه حالت کیر پرویز و حس لذت رو, حرکتشو توی تنش احساس می کرد ...
 لباشو به آرومی گاز می گرفت . هنوز از شوهرش خجالت می کشید .. اما لحظه به لحظه یه حس گستاخی بیشتری به اون دست می داد . وقتی هم که در یک صحنه دید که پیمان خودشو کمی عقب کشید تا در حرکت بعدی با سرعت بیشتری پرستو رو بکنه و این کارو هم انجام داد دیگه کاملا با یه حس آروم و آشنا خودشو تسلیم پرویز کرد . پرویز بالاخره به آرزوش رسیده بود .. یه احساس داغ اونو به طرف جلو حرکت می داد . ولذتش وقتی به اوج رسید که پونه از پشت خودشو به بدن اونم می مالوند . حالا پونه  به این فکر می کرد که می تونه خیلی راحت تر از قبل خودشو با شرایط موجود وفق بده . و بهتر و بی دغدغه تر  می تونه خودشو تسلیم سیامک کنه .
 و پیمان صدای ناله ها و آه کشیدنهای همسرشو می شنید .. دیگه دونسته بود که زنشم داره لذت می بره . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 11

توسکا آروم آروم دستای خودشو کنار کشید .. دوست داشت حس کنه حس پاسا رو که با چه شوق و تمنایی  نیاز خودشو از راه لمس سینه هاش به تمام بدنش انتقال میده . نه پارسا جرات اونو داشت که سکوتو بشکنه و نه تو سکا . هر دو پر از نیاز بودند . اما نمی دونستند که با کدوم کلام می تونن این حس نزدیکی رو داغ و داغ ترش کنن . با چه واژه ای میشه به هم نزدیک ترشد . و هر دوی اونا حس می کردند که گاه سکوت بهترین راه نزدیکی آدما به همه . وقتی که واژه ها در یه زمانی ممکنه باعث فرار آدما از هم شه گرمای عشق و هوسه که می تونه کلمات رو به هم و به آدما نزدیک کنه تا در نقطه ای که دیگه فاصله ها شکسته شد تابو ها شکسته شد فقط و فقط این هیجان باشه که بتونه نقش اصلی رو بازی کنه و تصمیم گیرنده باشه .
پارسا لباشو گذاشته بود پس گردن توسکا و اونو به آرومی می بوسید .. و زیر گلو شو صورت و گونه هاشو ... و حتی لباشو .. با یه نرمش خاصی تمام این کارا رو انجام می داد . کف یه دستشو  به کمی پایین تر از سینه اش رسوند .
ضربان قلب توسکا به حدی رسیده بود که انگار کف دست پارسا رو قلقلک می داد . پسر وسط بدنشو با شدت بیشتری به دامن زن داداشش می مالوند ...
 تنها صدای نفس زدنها و آه کشیدن های اونا بود که این سکوت رو می شکست . ناله هایی که بیشتر از طرف توسکا بوده و دوست داشت که پارسا زود تر بر هنه اش کنه . هیشکدوم از اونا دوست نداشتند که چیزی به نام آشنایی و رابطه فامیلی مانع این حرکت اونا شه . اونا فقط می خواستند در رود خانه هوس حرکتی رو به جلو داشته باشند تا به انتهای آن برسند . برای اونا میوه ممنوعه ای وجود نداشت .. پارسا می دونست که اون زن  دیگه کاملا آماده شکار شدنه .. تسلیمه . کاملا تسلیم ..
  آخرین دگمه  بلوز توسکا رو که بین شکاف سینه هاش قرار داشت بازش کرد تا بتونه راحت تر لمسش کنه .. شونه های لخت و سفید زن اونو به حد جنون وسوسه اش کرده بود . و اون حالا با لباش اون شونه ها و بازو ها رو غرق بوسه اش کرده بود .
  توسکا با چشایی بسته  در دنیای آرامش و سکوت سیر می کرد .. فقط هر چند لحظه در میون چشاشو باز می کرد  تا دستای برادر شوهرشو ببینه که همچنان رو سینه هاش قرار داره .  داشت به این فکر می کرد که سوتینشو پایین بکشه که دستای پارسا کاملا به سینه های بر هنه اش بچسبه که دید خود پار سا این کارو انجام داده . منتظر بود که اون دستا بره رو سینه هاش .. ولی پارسا دست راستشو رو سینه  راست توسکا قرار داد و جفت لباشو گذاشت رو نوک سینه چپش .. نوک سینه توسکا قلنبه و تیز شده بود و پارسا با هوس و خیلی نرم اونو می کشید طوری که توسکا بی اختیار صدای ناله هاشو بالاتر برده بود .
 بلوز و سوتین توسکا حرکتی رو به پایین داشت و تا به کمرش رسیده بود . حالا او از نیمتنه لخت شده بود. چیزی به نام گناه واسه اونا مفهومی نداشت . همه چیز در آتش هوس خلاصه می شد . آتشی که هر دو شون می خواستن  درش بسوزن و خاکسترشن .  هر دوشون چند بار تا مرز شکست سکوت پیش رفتند ولی ترجیح دادند که حرفاشونو بذارن پس از شکست کامل طلسمی به نام هوس ..
پارسا زن داداشو به سمت خودش بر گردوند و روبروش قرار گرفت .  اونو طاقبازش کرده بود . دستاشو به دو سمت باز کرده و دامنشو به آرومی پایین کشید . و بلوز و سوتینشو هم به آرومی از سمت  پاهاش در آورد . توسکا کمرش رو تشک بود و پارسا روش قرار گرفته بود در حالی که تنها تن پوش اونا یک شورت بود . توسکا حالا دوست داشت چشاشو باز کنه و چهره جذاب برادر شوهرشو ببینه . و پارسا برای لحظاتی مونده بود  حرکت بعدیش چی می تونه باشه  ..
التهاب و داغی هوس,  بدن سپید توسکا رو سرخ و سپیدش کرده بود .
پارسا دستاشو دور کمر زن داداش حلقه کرد و لباشو رو لبای توسکا گذاشت .. و به شکلی خودشو بالا کشید که وسط بدنشون به هم بچسبه .
 توسکا لاپاشو باز کرد و پارسا با بر جستگی کیر داخل شورتش به کس توسکا  فشار می آورد و در یه حالت چرخشی این فشارو ادامه می داد .
 شورت توسکا کاملا خیس شده بود ..
زن چشاشو باز کرده ملتمسانه به پارسا نگاه می کرد . خیلی آروم سرشو تکون می داد و با نگاهش ازش می خواست که شورت اونو پایین بکشه .
 پارسا می دونست  انتهای خطو . می دونست راهی که قدم درش گذاشته یه راهیه که نمیشه به عقب رفت . باید به مقصد می رسید . 
لبای توسکا باز شده و با سکوت لباش التماس می کرد .
 پارسا دوست داشت بازم اونو بیشتر و بیشتر بسوزونه هر چند خودشم غرق آتیش بود . دستاشو رو شورت توسکا قرار داد و اونو به آرومی سمت پایین کشید .. چه کس ناز و سپبد و کوچولویی داشت !.... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی