ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 22

-ببخشید من اصلا متوجه نبودم شما اینجایید - یعنی این حرفایی که در مورد من زدید اگه من نبودم نمی بایستی بر زبون می آوردید ؟. .. بذار راحت تر حرف بزنم . تو باید بدونی که حرفات و خواسته هات چقدر  برام مهمه .. خدای من چه گستاخانه حرف می زد .. انگاری که داشت با دوست دخترش صحبت می کرد ویا این که همسرش . اما من نمی خواستم به اون توجهی داشته باشم .. نمی دونستم چی بگم . فقط سکوت کرده بودم . حرفی نزدم . اون متوجه حالتم شده بود .. عذر خواهی کرد و رفت .. من و مهرانه تنها شده بودیم . فرزاد هم در گوشه ای با دوستاش بود . از این که من و مهرانه  رو در کنار هم می دید خیلی خوشحال بود . اون خیلی احساساتی بود .. -مهرانه  چطور شد که از همسرت جدا شدی .. -فکر کردی من مث توام که خودمو علاف یه مرد کنم ؟ زندگی یعنی عشق و حال از امروزت لذت ببر . خب شوهرم می دونست که من اهل تفریح و این ور و اون ور رفتن و خوشگذرونی هستم . مثل تو نبودم که خودمو علاف بچه کنم . هر یکی دو ماه یه دوست پسر عوض می کردم . از اون با کلاساش . چه حالی میده وقتی هر چند وقت در میون  بدن لختتو میذاری در آغوش یکی دیگه هم خودت لذت می بری هم اون . بیشتر دوست پسرام از من کم سن تر بودن . می دونی چقدر آدم روحیه می گیره ؟ خیلی خوبه آدم شوهر داشته باشه و بخواد بره دنبال این کارا . این جوری فضول کمتره . ولی دیگه شرایط طوری شد که مجبور شدم . به کسی اجازه نمیدم تو کارم دخالت کنه .. خودم مستقل هستم دارم واسه خودم زندگی می کنم . تغییر هیجان در زندگی خیلی به نفع آدمه . اصلا حس نمی کنی داری پیر میشی . اون طرف مردایی رو می بینی که شصت سالشونه ولی احساس جوونی می کنند و طوری هم تیپ می زنن که انگار نه انگار .. زنا هم همین طورن ولی وقتی زن به سی می رسه خودش حس می کنه که از زنای کم سن تر از خودش داره عقب می مونه . تو هم از این لاکت بیا بیرون . تا کی می خوای خودت رو علاف این جور زندگی بکنی -پس واسه چی بر گشتی .. -گفتم بیام استراحتی بکنم و دوستامو ببینم و فامیلامو ولی غریبه نیستی این جا همین چند وقتی یه دوست پسر پیدا کردم . ولی پنج سالی ازم کوچیک تره . بهش نگفتم سال دیگه میشم سی ساله . اصلا از این عدد خوشم نمیاد . اگه بدونی مهران چقدر دوستت داره . اون هنوز عاشقته و تو رو می خواد .-اون که با کلی زن و دختر بوده ..منو می خواد چیکار .. -میگه اگه تمام دنیا رو بگرده هیشکی مثل تو پیدا نمیشه . اون با تمام وجود عاشقته .. -اون عاشق من نیست . چون تا حالا هر کی رو که اراده کرده به دست آورده می خواد در مقابل من هم احساس پیروزی کنه . همون بهتر بره موهاشو گیس کنه . -در موردش این طور قضاوت نکن . اون داداشمه من اونو به خوبی می شناسم . اون خیلی عاشقته -که چی ؟ من شوهر دارم -داشته باش عزیزم . مگه من نداشتم ؟ حالا شرایط من فرق می کرد و از هم جدا شدیم ..-یعنی چه منظورت چیه .. من از اون زنایی که تو فکر می کنی نیستم .. -یعنی مث من نیستی ؟ این دفعه که رفتی جلو آینه یه نگاهی به خودت بنداز .. خیلی زیبایی .. جوونی .. ولی اونو با عکس چند سال پیشن مقایسه کن .. همیشه این طور نمی مونی . برو دنبال هیجان .. هیجان به زیر پوستت آب میندازه .. بهت روحیه میده . احساس تازگی می کنی .. در همین لحظه یه مردی  اومد کنارمون که به نظرم اومد خیلی شبیه مهرانه .. اون یک ساعتی می شد که از پیشمون رفته بود و هنوزم بر نگشته بود . خیلی بد شد .. -مهرانه این آقا با شما کار دارن -فرزانه جون اگه بدونی چقدر خودمو کنترل می کنم که سورپرایز شدن خودمو نشون ندم .. این همون داداش مهران خودمه .. سه ساله بهش میگیم حالا برو یه تنوعی به موهات بده .. اصلاحش کن .. شبیه سرخپوست ها شدی .. یه حرف بهش زدی که این وقت شب معلوم نیست موهاشو داده به دست کی تا بهت نشون بده حرفات چقدر براش مهمه .. بی اختیار لبخندی رو لبام نقش بست ولی نمی خواستم بیش از این کاری کنم که یه چراغ سبزی باشه برای دوستی بیشتربا مهرانی که می دونستم  هدفش چیز دیگه ای بود ..شاید اگه سالها پیش,  اون دوست دختر دیگه ای نمی داشت من باهاش دوست می شدم .. ولی حالا نمی تونست مال من باشه و اگرم می تونست من نمی تونستم مال اون باشم .. اون خیلی جذاب بود . چقدر بهش میومد این مدل اصلاح موی سر . اون نمی تونست عاشق کسی باشه .. تازه چه تاثیری داشت که منو دوست داشته باشه -عزیزم معجزه شده . واقعا معجزه شده .  با این که  در اون لحظات هیچ احساس خاص و تمایلی به مهران نداشتم ولی احساس غرور می کردم از این که سبب این تغییر اون شده بودم .. اون شب مهرانه ازم خواست که برای هفته دیگه شب جمعه ای رو شام برم خونه شون . یه مهمونی گرفته که  ما چند تن از دوستان قدیم می خواهیم دور هم باشیم -مطمئن باشم مجلس زنونه هست ؟ -پسرا و مردا بیکار نبودن تحویلمون بگیرن -خدا از دلت بشنوه مهرانه .. باشه میام .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

لبخند سیاه 21

همه چی از اونجا شروع شد که مهرانه و مهران از امریکا بر گشتند . فکر کنم خونواده شون هم بعدا به اونا پیوسته باشن  .  من از دبستان تا پایان مدرسه راهنمایی رو با مهرانه هم کلاس بودم . مهران سه سالی رو ازم بزرگتر بود . یادم میاد اون روزا خیلی به خونه هم می رفتیم . از همون وقتی که دوازده سالم بود چش چرونی ها و هیز بازیها و لوس بازیهای پسران در مورد من زیاد شده بود . مهران داداش مهرانه خیلی خوش قیافه و ربلکس بود . خیلی راحت حرف می زد .. یعنی اگه از یه دختری خوشش میومد بهش می گفت .. چند تا دوست دختر هم گرفته ..البته نوبتی کار می کرد .. همیشه با یکی بود . نمی دونم چرا این کارش یه احساس بدی در من ایجاد می کرد . اون همش یه جور خاصی نگام می کرد . از اونجایی که می دونستم خیلی راحت حرفاشو می زنه نمی دونم چرا حس می کردم که یکی از همین روزا باید از اونم بشنوم که دوستم داره . من این حرفو تا به حال از ده تا پسر شنیده بودم . خوشم میومد هواخواه زیاد داشته باشم به کسی اعتنایی نکنم . ولی وقتی مهرانو می دیدم یه احساسی بهم دست می داد که با تصور این که اون یه فرد چشم چرون دختر بازیه اون احساسو می کشیدم پایین . یه روزی مهرانه بهم گفت که داداش مهرانش ازم خوشش اومده .. نگاش کردم و گفتم ببینم دختر داداش مهران تو از کی که خوشش نمیاد -میگه تو با بقیه فرق داری .. اگه با تو باشه دیگه تو آخریش میشی .. -مهرانه این قدر سر به سرم نذار . -نه به جون خودم جدی میگم . -میگم چطوره یک سال دیگه هم به این داداشت مهلت بدیم  بعد بیاد به من بگه که از من خوشش اومده .. -حالا ما رو دست میندازی ؟..اون شب ازناراحتی چش رو چش نذاشتم . چرا مهران باید فکر کنه هر کی رو که دلش خواست می تونه راحت تور کنه . مگه اون کیه ؟ اگه اون این کارا رو نمی کرد من با اون دوست می شدم ؟ اصلا چه به درد می خوره ؟ من که کمبودی ندارم . هر وقت بخوام می تونم با یکی حرف بزنم . خیلی ها دوستم دارن .. ولی حس می کردم بیشتر از این که از این نوع ابراز علاقه مهران ناراحت باشم از این ناراحتم که چرا اون این قدر دختر بازه .. مهرانه بهم گفته بود ببین داداش چقدر دوستت داره که در برابر تو حتی نمی تونه مستقیم چیزی بگه . اونی که حتی اگه بخواد راحت به دختر شاه هم می تونه بگه که عاشقشه . -مهرانه من می خوام به درسام برسم .. خسته شدم . من دوست پسر نمی خوام باید دم کی رو ببینم .. با همه اینا نمی دونم چرا دلم می خواست مهران رو به خاطر این دختر بازی هاش و پرو رو بودنش بزنم ... چندی بعد اونا خانوادگی رفتند اون ور آب ....حالا بعد از پونزده سال اونا رو می دیدم . قیافه مهران خیلی عجیب شده بود ... مهرانه زیاد تغییری نکرده بود . فقط کمی چاق تر نشون می داد . یه دنیا حرف واسه گفتن داشتیم . وقتی مهران دستشو آورد به طرف من تا با هام دست بده سختم بود اولش می خواستم  خیطش کنم ولی دلم نیومد .. ولی بعدش در همون لحظات آرزو کردم کاش بهش دست نمی دادم . دستمو برای لحظاتی توی دستش نگه داشت .. چه راحت حرف می زد! فکر می کرد که انگار اینجا جامعه غربه .. -هنوز هم زیبا ترین دستها رو داری و زیبا ترین نگاه رو .. سرشو خم کرد و پشت دستمو بوسید . موهای بلندش رو شونه هاش ریخته بود .از نظر هیپی گری  خیلی بچه سوسول شده بود ولی تیپش مردونه و جا افتاده و چهار شونه بود . مهرانه : موی بلند به داداش خوشگلم میاد نه..این دفعه می خواد گیسش کنه ... وقتی مهران ما رو تنها گذاشت رو کردم به مهرانه که این داداشت چه تیپ مسخره ای پیدا کرده .. بهش بر خورد .. -تو هنوزم روسری میذاری سرت ؟ وااااااایییییی چه فناتیک ! منم در جواب گفتم -چه دموکراتیک ! .. دختر با این تیک بازی ها و ایسم ها آخرشم ایست میاری .. اینا دیگه چیه خودمونو غرق یه مشت افکار پلاسیده کردیم .-راستش فکر نمی کردم هنوز این سرت باشه . تو با این خوشگلیت اگه بیای اون ور آب غوغا می کنی . ولی این مجلسایی که من اینجا می بینم دست کمی از اون طرف نداره .. روسری رو از سرم کشید .. -نکن .. نکن دختر اذیتم نکن .. من نمی خوام نمی خوام بی حجاب باشم -آره از لباست معلومه .. - تو اول برو داداشتو اصلاح کن که اصلا وضعیتش معلوم نیست چیه . شده عین دخترا . آدم خجالت می کشه قیافه شو می بینه . آخه مردی گفتن زنی گفتن ... واییییییی مهران پشت سر من و مهرانه وایساده بود ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

لبخند سیاه 20

اصلا نفهمیدم معامله ماشینو چه جوری انجام دادم . .. حواسم همش به این بود که کی دستم خالی میشه و میرم یه گوشه ای خاطرات و نوشته های زنمو مرور می کنم . فرار از زندان زنان ...با سلام و یه سری تعارف شروع کرده رسیده بود به این مطالب .. این روزا خیلی ها از زن میگن . از برابری و حقوق زن و مرد . این که مرد و زن باید مساوی باشند و مساویند و این جور حرفا . اما هر قدر این آزادی ها برای یک زن وجود داشته باشه بازم تابوهایی هست که شکستن اون برای یک زن جرمه . ولی یک مرد می تونه خیلی راحت از اون مرز ها رد یشه بدون این که آب از آب تکون بخوره .. اون وقت به زن میگن که از حقوقی مساوی با مردا بر خوردارن . شایدم گاهی این طور باشه ........ این جا ها رو رد کردم که بره چون حوصله منو داشت سر می آورد . هر کی که این مطالبو می خواست بخونه اگه مقدمه شو می خوند فکر می کرد که این جنده یک فیلسوف و کارشناس اجتماعیه . خیلی جالب بود اسامی رو هم تغییر داده بود .. ..نمی دونم از کجا شروع کنم . از دنیای پیچیده یک زن بگم یا از احساسات درون و نیاز هاش .. گاه آرزو می کردم که یک مرد باشم تا راحت تر با احساسات خودم کنار بیام و این قدر سخت نگیرم . از شکست ها  زود نا امید نشم و با شادیها خیلی سریع به اوج نرسم . من در دوران نوجوانی و جوانی مثل هر دختر دیگه ای نیاز های خاص خودمو داشتم .زیبا ترین دختر فامیل و منطقه و مدرسه خودمون بودم . پسرای زیادی دنبالم بودن . ولی با هیشکی دوست نشدم . نمی دونم چرا . شاید غرور م بهم چنین اجازه ای نداد .. یکی دوبار هم از یکی دو نفری که دوستم داشتن خوشم اومد ولی در حدی نبود که  بهشون جواب بدم . همیشه اینو می دونستم که می تونم یکی رو به سوی خودم بکشونم . شاید انتظار اونو داشتم که یکی بهترین بیاد سراغم . امروز یکی بیاد که بهتر از دیروز باشه و فرد فردا هم خوش تیپ تر و پولدار تر و با اخلاق و با کلاس تر از آدم امروزی باشه .. با همه اینها هر گز قدم کج نذاشتم .. فرزاد حداقل هشت سالی رو بزرگتر از من بود . هنوزبیست و یک سالم نشده بود که به خواستگاری اون جواب مثبت دادم . هم خوش تیپ بود هم ثروتمند و خونواده دار و با اخلاق ومودب .. از نظر مادی و محبت همسرانه هیچ کم و کسری نداشتم . فکر و فر هنگ و فلسفه من همون افکار دوران نوجوانی من بود . این که می خواستم خودم باشم و با باور هام زندگی کنم . از زندگی لذت ببرم به کسی باج ندم . حالا من بودم و دنیای پیش روم و زندگی مشترکم با همسر . دیگه نمی تونستم منتظر شاهزاده ای با اسب سپید باشم . دیگه نمی تونستم در انتظار آدم فردا باشم که از آدم دیروز بیشتر قبولش داشته باشم . فرزاد همه چیز من بود . فرد امروز و فردای من . حتی شده فرد  دیروز من . انگار زندگی من در اون خلاصه شده بود .  خیلی مهربون بود . مرد بد بینی نبود . منو آزادم گذاشته بود . مگه یه زن از زندگی چی می خواد .. یه شوهر خوب .. یه زندگی آروم و یک آزادی که حس نکنه در زندانی به نام زندان زن اسیره .. من همچین احساسی داشتم و چنین زندانی رو احساس نمی کردم . درسته که با عشق از دواج نکرده بودم ولی حس می کردم عشق اون چیزیه که ما آدما بین خودمون به وجودش میاریم . یک همبستگی بین دو نفر .. دو نفر ممکنه وقتی با هم ازدواج می کنن عشقی بینشون نباشه ولی حس می کنن یه چیزی اونا رو به هم پیوند میده .. یه نیاز و احساس مشترک . بر پایه صداقت و درک متقابل .. وقتی حس کنی که منتظر یکی هستی و دلت واسش پر می کشه تا کی بر  گرده خونه خب معلومه دیگه عاشقشی حتی اگه عشقو قبول نداشته باشی و حس کنی که بدون عشق با اون از دواج کردی .. من در کنار فرزاد احساس خوشبختی می کردم . اون خیلی از اموال و دارایی هاشو به نام من کرده بود . واسه من مال دنیا ارزشی نداشت که بخوام بهش بها و اولویت خاصی بدم ولی از این کاراش شگفت زده می شدم . بیشتر احساس می کردم که بین ما فاصله ای نیست . من و اون به هم اعتماد داشتیم . حتی نسبت به پوشش من سختگیری نمی کرد . به هر مجلس عروسی و دعوتی که می رفتیم ازم می خواست که راحت باشم . هر چند در مورد لباسها این راحتی رو اعمال می کردم ولی سختم بود که روسری از سرم بر دارم . این فرهنگ برام  ملکه شده بود که نا محرم و مرد غریبه نباید موهای سرمو ببینه . در کنار همسرم احساس جوونی می کردم . اون خیلی مهربون و دوست داشتنی بود .. تا اونجایی که یادمه هیچوقت سرم داد نکشیده بود . حتی راضی شده بود که تا سه چهار سالی رو بچه دار نشیم .. بعدش خدا یه پسر بهمون داد .. بگذریم .. دلم می خواد زود تر برسم به اونجایی که آدم غرق خوشی های خودش فر هنگ ها و با ور هاشو عوض می کنه و حس می کنه که باید آن چنان سریع بدوه که از قافله زندگی عقب نمونه . فرشاد کوچولو چهار سالش شده بود و منم تا سال بعد می رفتم که سی ساله شم . زندگی چه زود می گذره . آدما دلشون می خوام که همیشه احساس جوونی کنند حتی دوست دارن که همیشه زنده بمونن . حتی اونایی که میگن از زندگی بدمون میاد عاشق زندگین .. واسه این ازش نفرت دارن و به مرگ پناه می برن که نتونستن یا حس می کنن نتونستن به اون چه که از زندگی می خوان برسن . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

لبخند سیاه 19

تا صبح چش رو چش نذاشتم . نمی تونستم این وضعو تحمل کنم . نمی تونستم سوختن و زجر کشیدن خودمو ببینم . فقط نگام به پشت فتانه , کمر لخت و با سن بر جسته و شکاف کسی بود که انگاری داشت بهم لبخند می زد . لبخند تلخی مثل یک شمشیری فرو رفته در قلب . انگاری کسش دهن باز کرده بود و داشت به من می گفت ببین عجب کیری بهت زدم . این من بودم که باید بهش لذت می داد نه این که اون باهام این رفتارو می کرد . وقتی که اون بیدار شد من بیدار بودم . اصلا خوابم نمیومد . عصبی بودم . حس کردم بدون آرام بخش نمی تونم بخوابم . یک زن و مرد وقتی با هم از دواج می کنن با دنیایی  امید و آرزو با هم پیوندی می بندن که خیلی ها اونو مقدس می دونن . خیلی ها هم اونو دکوری می دونن برای سرپوشی بر خلافها و تابو شکنی های دیگه .. خیلی ها به یک توافقی می رسن که کاری به کار هم نداشته باشن . ولی من که در این زمینه اونو به حال خودش نذاشته بودم . من که نمی خواستم اون منو دوربزنه .. نه ..نهههههه .. -چته فر هاد .. -هیچی چیزیم نیست .. -باشه نمی خوای بگی نگو .. ولی خیلی مشکوک می زنی این روزا . غلط نکنم باید هوایی شده باشی . اگه بفهمم پای زنی در میونه دو نه دونه موهای سرت رو می کنم . -برای چند مین باره داری این حرفو می زنی فتانه . بس کن . تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که من اهل خیانت نیستم . .. قبلا هفته ای دو روز کار گر زن میومد خونه و از صبح تا ظهر همه چی رو مرتب می کرد اما حالا  شده بود سه روز در هفته تا این خانوم راحت باشه . خونواده منم که از خداشون بود فربد پیش اونا باشه و فتانه هم تقریبا بی خیال نشون می داد که اونو بیاره خونه . راستش منم هراس داشتم از این که فربد خونه باشه و معشوق مادرشو ببینه ..هرچند زنم هیچوقت این کارو نمی کرد و در حضور اون کاری انجام نمی داد . نفرت داشتم از این که دستمو بذارم روسینه هاش رو بدنش .. وقتی حس می کردم اون تن در اختیار یکی دیگه قرار گرفته و اون بوده که بهش لذت داده و تامینش کرده  اعتماد به نفس خودمو از دست رفته حس می کردم . رفته بود در عالم خودش .. لباسامو پوشیدم و بدون این که صبحونه بخورم رفتم بیرون . اونم اصلا نگفت مرده ای زنده ای .. رفتم مدتی تو ماشین نشسته بودم و فکر می کردم . یادم اومد سند یکی از ماشینایی رو که قرار بود معامله اش در نمایشگاه ما انجام شه پیش منه و اونو خونه جا گذاشتم .. وقتی رفتم بالا فتانه رو ندیدم . ظاهرا رفته بود حموم . ولی لپ تابش روشن بود .  رو بر نامه هم بود . بهترین وقتی بود که می تونستم از راز و رمز کاراش سر در بیارم . تازگی ها کمی خودمو با این چت و اینترنت بازی آشنا تر کرده بودم و  در این حد و اندازه ها می تونستم یه فضولی هایی بکنم .. یه سری هم به هیستوری  زدم .. حواسمم به این بود که  از کجا شروع کردم .. هر چند می دونستم اگرم بر گرده و همه چی رو قره قاطی ببینه  حواسش به این نیست که من نظمو به هم زدم .. وااااایییییی  به عجب سایتایی سر می زد . فیلم سکسی .. عکسای سکسی ... در قسمت هیستوری هم یه چیزایی نظرمو جلب کرده بود . با توجه به اطلاعاتی که در هیستوری دیدم چیز عجیبی رو کشف کردم . اون داشت ماجراهای اخیر زندگی خودشو به صورت یک داستانی که درش از عنصر سکس هم استفاده کرده بود می نوشت . با تغییر اسامی و دستکاریهایی که به قول خودش باید باشه تا از نظر امنیتی همه چی مرتب باشه . خیلی جالب شد .. برای من عالی شد . شاید اون فکرشو نمی کرد که من متوجه میشم و حتما هم فکرشو نمی کرد . از طرفی می تونستم به فیلمبرداری خودم ادامه بدم و از یه طرف دیگه هم می تونستم داستانو بخونم . جالب این جا بود که شرح ماجراها تقریبا به روز بود .. زن دیوونه . دردم زیاد تر شد . حس کردم اون باید اون قدر از کارش لذت ببره که داره با آرامش و لذت و سر مستی خاطرات گناه خودشو می نویسه و منتشر می کنه . اسم این داستانشو هم گذاشته بود فرار از زندان زنان .. عجب اسم مسخره ای .. انگاری که شوهرش اونو زندانی کرده و اون می خواد از اون زندان خودشو نجات بده . خیلی دلم می خواست می نشستم و و قسمتی از نوشته هاشو می  خوندم . این جوری خیلی از چرا ها و اما واگر ها برای من آشکار می شد . ولی دیگه باید می رفتم .. هرچند منو و برنامه رو بر گردوندم به همون جایی که گردشمو شروع کرده بودم . البته اون اگه زرنگ می بود ومثلا خیلی فنی کار می کرد می تونست به هیستوری مراجعه کنه و ببینه  اون وقتی که در حموم تشریف داشته  یکی رو کامپیوترش بوده .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

شیطون بلا 33

با این که دلم نمی خواست  اونا رو ناراحت ببینم و اشک منو هم در آورده بودند ولی دیگه باید می رفتم . حتی مادرم از این می گفت که دوست داره با من بیاد و یه آپار تمان اجاره کنیم و با هم باشیم . -زن چی داری میگی فکر کردی من دلم نمی خواد که کنار دخترم باشم ؟ سه تا پسر هم داریم . که همه شون هم مجردن . نمی دونم چرا از از دواج فرارین .  می خوای دست یه دختری رو بگیرن بیارن خونه واسه مون کار درست کنن ؟ حالا خر بیار و باقلی بار کن . مامان متوجه شد که حق با باباست . اما قرار شد تا زمانی که من جا بیفتم پدر با هام بیاد .. اونجا حقوقش خوب بود  دوری از مرکز و فوق العاده های دیگه می دا دند و بدی آب و هوا .. حالا بابت مسکن و کرایه هم چیزی می دادند رو نمی دونم . هر چند ما کار کنان وام خرید خونه داشتیم و می تونستیم ازش استفاده کنیم .ولی  من تا بخوام واممو بگیرم یه چند وقتی مونده بود .. بعدا فهمیدم که عباس جون چه پارتی بازی واسم کرده و حتی با یک تبصره ها و اما اگر هایی  به جنگ بخشنامه های اداره کل رفته و شرایط انتقال منو  فراهم کرد . سر انجام من و پدر با هم به کیش رفتیم . برای اولین بار بود که به این جزیره سفر می کردم . زمانی پامو به اون جزیره گذاشتم که  حدود یک ماهی از بهار می گذشت . آب و هوای معتدلی رو حس می کردم .  برای من که زیاد سفر نکرده بودم  و بیشتر گردشگری هام به سمت شمال و غرب و شمال غربی کشور بود از این که این محیط رو این قدر زیبا دیده بودم شگفت زده شده بودم . البته زیباییها در نظر اول بر می گرده به ساختمون سازیها و انواع هتلها و رستوران ها و مراکز تجاری و اداری که در بسیاری از شهر های کشور هم وجود داره .. اما در یک محدوده ای مثل این جزیره و به این صورت فشرده واقعا زیبایی های خودشو داشت ..  یه مدت مجرد بودم دیگه زندگی متاهلی و این که یه سری از کا را رو خودم انجام بدم  فراموش کرده بودم . مامان این اواخر داشت تنبل بارم می آورد .شایدم دلشو نداشت که من زیاد در فکر و خیال باشم . اینو هم می گفت که یک زن به این نیاز داره که حتما باید یه شوهری بالا سرش باشه .. با این شارژی که از سرپرست و مدبر کل خودمون شده بودم تا یه مدتی می تونستم سر حال باشم . حالا تنها چیزی که برام اهمیت داشت این بود که خودمو  نشون بدم و با این سیستم هماهنگ کنم . اگه نیازی به این هست که در راه اندازی کامپیوتری شدن کامل بر نامه های بانکی کمکشون کنم این کارو با جدیت انجام بدم .  تا با شرایط اونجا خودمو هماهنگ می کردم کلی وقت می برد . برای کار در هر قسمت بانک آمادگی داشتم . دیگه اینجا فک و فامیلی هم نداشتم و می تونستم خیلی راحت سرمو با کار گرم کنم . می دونستم که ماهی یک بارم که شده یکی از بر و بچه های خونه بهم سر می زنه .. شاید دل منم واسه اونا تنگ می شد . راستش وقتی شرایط بانکو دیدم به نظرم اومد که خیلی بیشتر از اون چه که فکر می کردم زیر سازی ها تغییر کرده .. سیستم از این رو به اون رو شده ولی  اون جوری که بعدا متوجه شدم هنوز باید خیلی کارا انجام می شد . و به صرف یه ساختمون شیک و در اختیار داشتن کلی کامپیوتر نمی شد گفت که همه چی تموم کاره .. فکر می کردم که رئیس بانک باید خیلی پیر باشه ..ولی  از اون کارمندای به میانسالی نرسیده و خوش تیپ و مودب بود . اتفاقا تهرانی بود و نام فامیلش هم تهرانی بود ..  طبق معمول هر رئیسی شروع کرد به  سفارش کردن و نوع بر خورد با مشتری و تلاش برای جذب سپرده و از این حرفا .. منم که دیگه گوشم از این حرفا پر بود .. -خانوم شهزادی برای من جای تعجب داره که چطور میشه یک زن این قدر زود و خارج از بر نامه های تعیین شده رسمی میشه و حکم انتقالش هم صادرمیشه واقعا تعجب می کنم . -آقای رئیس پارتی ما خداست و تلاش ما .. -من قصد جسارت نداشتم .. امید وارم تلاش خودتونو در این جا هم نشون بدین وبه عنوان یک کارمند نمونه شناخته شین . شنیدم شما با سیستم نرم افزاری و بر نامه نویسی هم آشنایی زیادی دارین . هنوز قسمت حسابداری ما  در بعضی از قسمتها رو همون روال سابق اداره میشه و معاملات هم که تقریبا مثل سابق دستیه .. بر نامه ریزی هایی انجام شده .. با توجه به این که این بر نامه ها از مرکز رسیده شما نمی تونین در این بر نامه ها دست ببرین ولی می تونین در اجراش کمکون کنید . اگر هم طرح یا پیشنهادی داشتید جدا گانه ارائه می دید ..حتی شاید بابت این کار جایزه ای هم به شما تعلق بگیره . از طرز صحبت اون خوشم میومد . خیلی امید وارم می کرد .. ازش دو سه روزی رو مرخصی خواستم که بتونم یه جای مناسبی واسه زندگی گیر بیارم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی