ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شب شراب

از اوایل پاییز امسال (1383) با این سایت آشنا شده ام و علیرغم اینکه بخش تصاویر سایت فیلتر شده به این بخش بخوبی دسترسی دارم. با خواندن این خاطرات که در نگاه اول باورشون سخته و با ورود به عمق آنها میتوان قبول کرد به واقعیت کنونی نزدیکه ، بار دیگر جرقه های آتش کامیابی و عشق بازی و نه عشق ورزی و در یک کلام سکس در من شعله ورتر شد. این جرقه ها را گاه و بیگاه با خود یدک میکشیدم. برخی را در نطفه خفه میکردم. هر روز سرکوب و سرکوب. با این حال هر شب با خواندن یکی دو داستان میگفتم ایکاش من هم در بین عشقبازیهای خود خاطره ای اون هم از نوع داغ داشتم. ولی متفاوت تر از بقیه. تا اینکه از اواسط مهر ماه (شنبه 18 مهر) زمینه هاش فراهم شد. من دانشجوی رشته کامپیوتر هستم و تقریبا از همون ابتدای دانشجوییم مشغول به کار شده ام. در حال حاضر هم در آموزشگاه های آزاد مشغول تدریس دوره های مختلف کامپیوتر هستم. طبق مقررات مربی مرد برای پسرها و مربی خانم هم برای دخترها باید تدریس کنه. البته اگر کلاسی از خانمها تشکیل شد و مربی خانم نبود میشه یه جورایی ساخت و پاختی هم کرد تا اون کلاس از دست نره. بارها برام اتفاق افتاده بود ولی این بار خیلی فرق میکرد توی کلاس برنامه نویسیی که برای دخترها داشتم دختری که تو رویاهام فقط میدیدمش و مشابهش فقط توی عکسهای سکسی اون هم سکس آلمانی دیده میشه نظرمو جلب کرد. توی کلاسهای قبلیم وحتی همین کلاس باز هم بوده و هستند دخترهایی که سعی میکنن طوری خودشون رو نزدیک کنند. اما این یه چیز که نه یه کس دیگست. با اینکه خیلی زیباست طوریکه وقتی سوال میکنه دهنم آب میافته باهاش حرف میزنم ولی درس دیر یاد میگیره. شوخی که نیست برنامه نویسیه ! پیش خودم خدا خدا میکردم اینم مثل خیلیهای دیگه ازم بخواد برم خونه بهش درس بدم. آخه من خیلی خونه درس میدم مخصوصا اگه خونواده پولدار باشن بچه هاشون معمولا خنگ تشریف دارن و دیر یاد میگیرن و چون پول براشون مهم نیست ماهم درسو آهسته آهسته میگیم تا یاد بگیرن !!!! زهی خیال باطل. ولی این خداخدام برای پول نبود. آمد و شدها و نگاه های ممتد ادامه داشت. چند بار هم به طور خصوصی در کلاس در مورد موضوعات مختلف کامپیوتری و غیر مرتبط با برنامه نویسی سوالاتی داشت و من هم با جان ودل توضیح میدادم. ولی فقط موضوع بین من و او درس بود. وسطهای دوره بود (16 آبان). اون روز بعد از کلاس دیدم سعی میکنه آخره همه بره. گفتم الانه که یه چیزه بگه که بیرون کلاس همدیگه رو ببینیم. این فکر از اونجا ناشی میشد که سر کلاس زیاد به من خیره میشد. با کمی مکث بعد از همه که رفتند گفت: ببخشید استاد! شما خونه هم درس میدید.برق سه فاز از سرم پرید. از خوشحالی داغ داغ شده بودم ولی خوشحالیم رو سعی نکردم نشون بدم. گفتم : البته شما لطف دارید ولی من خودمو در مقام یه استاد هنوز نمیدونم. گفت:خواهش میکنم... ادمه دادم : توی خونه هم تدریس میکنم. با اینکه میدونستم حدسم درسته ولی پرسیدم : برای کی میخوای ؟ گفت : برای خودم. آخه من تو کلاس دیر متوجه میشم. خونه فرصت بسیار مناسب تره، البته اگه شما وقت داشته باشید. با اینکه میدونستم وقت دارم باز برای اینکه کلاسی گذاشته باشم گفتم: اجازه بدید برناممو نگاه کنم. در کیفمو باز کردمو برناممو درآوردم. همونطور که به سمت صورتش گرفته بودم بهش نزدیک شدم تا هر دوتامون ببینیم. با خودکاری که دستم بود ساعتها رو چک میکردم و با بینی نفس عمیق ولی بی صدا میکشیدم. عجب ادکلن خوشبویی زده بود. گفتم ساعت شش و نیم تا هشت و نیم عصر خوبه ؟ گفت : 2 ساعت ؟ گفتم :بله ساعتهای تدریس در منزلم 2 ساعتیه. گفت : زودتر نمیشه ؟ گفتم : همونطور که میبینی ساعتهام پره.(و واقعا هم پر بود و ساعتهای کلاسی در منزل هم دو ساعتیه (یک ربع خوش و بشه و یک ربع بخور بخور) ) گفت : با خونوادش صحبت میکنه و جلسه بعدی هم جواب میده. ندونستم اون روز چطوری اومدم خونه. دختری که هر شب با یاد اون به خواب میرفتم البته به یادش جلق (جق) نمیزدم حالا ازم خواسته به خونشون برم. اینطوری دیدن اون هر روز میشه. روزهای زوج تو کلاس و روزهای فرد تو خونه. نمیدونم اون دو روز چطوری گذشت ولی گذشت. جلسه بعد باز هم آخره همه وایستاد و بهم گفت پدرم موافقت کرده و اگه شما آماده باشید از فردا (سه شنبه19 آبان) شروع کنیم. گفتم : فردا؟ بعد با کمی فکر گفتم چشم حتما میام. بعد روی یه تکه کاغذ که هنوزم یادگاری نگهش داشتم آدرسشوبا شماره تلفن که از قبل نوشته بود بهم داد. آهسته بهش گفتم لطفا آموزشگاه نفهمه. گفت خیالتون راحت. بعد با گفتن اینکه منتظرم خداحافظی نکرده رفت.اون روز چند تا کلاس دیگه هم داشتم و در خلال ساعت کلاسی مدیر آموزشگاه صدام کرد. به بچه ها (منظور: کارآموزانم) گفتم : تمرین کنید تا من بیام. با اینکه میدونستم صدای من و بچه ها هیچوقت بیرون نمیره ولی فکر کردم نکنه میخواد راجع به اون چیزی بگه. رفتم اتاق مدیر که کنار کلاس بود دیدم آقایی نشسته. رو به مدیر گفتم : با من کار داشتید؟ گفت: بله، ایشون برای دختر خانمشون کلاس تو منزل میخوان ، دیدم شما اینجا هستید گفتم اول به شما بگم.برنامه هفتگیم با کلاسهای آموزشگاه ها به اضافه کلاسهای دانشگاه و مخصوصا کلاس جدید توی منزل هما پر شده بود. با نشون دادن برنامه ام به مدیر عذرخواهی کردم و گفتم که وقت ندارم. خیالم راحت شد. ولی موقعی که خواستم برم بیرون شنیدم مدیر به اون آقا گفت : آقای میرولدبیگی... یه لحظه چشمام سیاهی رفت. اینکه کارآموز خودمه. همکلاسیه هما. همون شب برای اولین بار با شماره ای که بهم داده بود تماس گرفتم. از خوش شانسی اولم خودش گوشیو رو برداش و زود صدامو شناخت. گفتم : واقعا در تشخیص صدا استادی. گفت: نه به استادی شما. بلا فاصله ادامه داد اتفاقی افتاده. گفتم: اتفاق که نه ولی میخواستم از یه چیزی مطمئن بشم. گفت: چی؟ منم قضیه دو ساعت پیش رو بهش گفتم وسوال کردم از قرار کلاس ما اطلاع داره؟ گفت : اطلاع داره که من میخواستم با شما کلاس خصوصی بگیرم چون پیشنهاد من بود ولی اطلاع نداره که شما با من موافقت کردید. گفتم : من اگه واقعا وقت داشتم قبول میکردم چون کارمه. خوب میدونست چی میخوام بگم. گفت : من تماس میگرم درستش میکنم. بعد با هم خداحافظی کردیم. تقریبا یک ساعت بعد دیدم تلفن زنگ میزنه. گوشیو برداشتم صدا برام آشنا نبود. از بخت بد گوشی تلفنیو برداشته بودم که صفحه مزاحم یاب نداره. با مکث کوتاهی که منتظر شده بود ببینه من میشناسمش یا نه گفت...(نام خانوادگی) هستم. من تازه فهمیده بودم اونه. گفتم شما؟ گفت شمارتون افتاد بود رو مزاحم یاب. ببخشید مزاحمتون شدم. گفتم : خواهش میکنم. حالا دیدید شما استادترید؟ فهمیده بود منظورم تشخیص صداست. ادامه داد : تماس گرفتم بگم خیالتون از سیما ( میدونستم سیما میرولد بیگی رو میگه) راحت باشه. گفتم: چه کار کردی؟ گفت : باهش تماس گرفتم، پرسیدم برای کلاس خصوصی با آقای... چه کردی؟ گفت بابام امروز رفته آموزشگاه آقای... گفته وقت ندارم. منم با تایید حرف باباش گفتم اتفاقا منم امروز بهش گفتم گفت وقت ندارم. اینطوری اگر شک هم کرده باشه منتفیه. گفتم : الحق که مخ زن خوبی هستی. خودم فهمیدم که یه دفعه خودمونی شدم. اونم زرنگی کرد و گفت : آ....قای...... ! به خودم اومدم گفتم : از اینکه تماس گرفتید خیلی خوشحال شدم و ممنونم. گفت : پس، فردا یادتون نره. بعد بهم شب بخیر گفتیم.سیما بد جوری فکرمو مشغول کرده بود. آخه دخترا تا موقعی که با همند و پسری توشون پیدا نشده که عاشق یکیشون بشه طرف همو دارن و قربون، صدقه هم میرن و هر دفعه هم که همدیگر و میبینند ماچ و بوس میکنند.ولی نگذر از وقتی که پسری پیدا بشه. اون وقت تا میتونن برای دوست جونجونیشون حرف در میارن. رحم به دوستشون که نمیکنن هیچ ، پدر پسر و با حرف در میارن.انگاری اونا اول عاشق پسره بودن.بگذریم. سه شنبه بود. روز موعود. در این فکر که چی بپوشم. چه تیپی برم. تا حالا هر خونه ای که برای درس دادن میرفتم تیپ نمیزدم. همین لباسای معمولی تو روز رو میپوشیدم. یه آن به خودم گفتم مهمونی یا خواستگاری نمیرم. اگر بالفرض هم که شده از من خوشش اومده باشه منو با همین لباسا پسندیده. این شد که دیگه در مورد لباس، صبح سه شنبه با خودم کنار اومدم. بعد از کلاس ساعت شش عصرم به سمت خونشون رفتم. با وجودی که ده دقیقه زودتر رسیدم ولی به خاطر اینکه نشون بدم فرد وقت شناسی هم هستم ساعت شش و بیست و پنج دقیقه زنگشونو زدم. برادرش گوشی آیفن رو برداشته بود. گفت: کیه؟ خودمو معرفی کردم. گفت بفرمایید تو.وقتی وارد شدم صدای پدرشو شنیدم که میگفت بفرمایید بالا. بعد خودش هم چند پله اومد پایین. با من و من با او آشنا شدم. تو اتاق پذیرایی کمی با من در مورد هما صحبت کرد و تو این فاصله هم گفت : هما داره برای کلاس آماده میشه. هما اومد و از اینکه دیر اومده عذرخواهی کرد و گفت : فکر نمیکردم سر وقت تشریف بیارید. گفتم : اولا این ساعت برای کلاس، اونم توی خونه دیر وقته ،ثانیا سر ساعت به کلاس رفتن هم عادتم شده. با تشکر پدرش از من راهی اتاق هما شدم. وقتی وارد شدم فقط بدنبال محل تخلیه پتانسیلم که هما در این مدت توی وجودم پرورانده بود میگشتم. پیداش کردم.تختخوابش درست پشت میز کامپیوترش بود. روی صندلیی که آماده شده بود نشستم ومثل همیشه شروع به درس دادن کردم. در لحظاتی که براش حرف میزدم ، خنده های شیطنت آمیزی میکرد. چند بار روم نشد ازش بپرسم. ولی توی یکی از بحثهای درسی که اوج گرفته بودم از همون خنده ها کرد. گفتم : چی.....ه ؟ امروز خنده هات به نگاهت اضافه شده. اون هم که انگار منتظر حرف من باشه گفت: فکر نمیکردم استاد توی کلاس الان کنارم باشه. من بخاطر اینکه اونو متوجه حرفش کنم و بخصوص حرفو عوض کنم گفتم: روبروت باشه. باز با خنده ای زیر لب تایید کرد. و تا آخره این جلسه اصلا نخندید. فقط لبخند. آخره جلسه مجددا ازش خواستم تا پایان این کلاس کسی خبردار نشه. که در جواب گفت: ما حالا حالاها با هم کار داریم. مثل من که دیشب پشت تلفن سوتی دادم اونم سوتیشو داد.با نگاه به ساعت بلند شدم وبعد هم با کلی تعارف که باید برم خونه خوردن شام رو قبول نکردم. توی این چند ساله که توی خونه ها هم درس میدم نشده کلاسی نزدیک ناهار یا شام باشه و من حداقل یکبار ناهار یا شام نخورده باشم. البته همه با اصرار خونواده ها بوده.اولها فکر میکردم پولشو از حق التدریسم کم میکنن ولی آخرش میدیدم اونهایی که بیشتر خونشون ناهار یا شام خوردم یه پول اضافی هم بهم تقدیم میکنن. دستشون درد نکنه. بعد از این جلسه بخودم گفتم این بخت تو داری ؟آخه این ساعت وقت کلاس گذاشتنه که باباشم خونست؟ ولی قبول کرده بودم و باید ادامه میدادم. از هما هم نپرسیده بودم که پدرش چه کاره هست؟ کلاسهاشو طوری تنظیم کردم که توی خونه تمرینهای بیشتری داشته باشه. کلاس آموزشگاه رو هم باید میومد چون وسط دوره بود و مدارکش برای معرفی به آزمون اصلی توسط آموزشگاه ارسال شده بود. بنابراین کارش خیلی سخت شده بود. پنج شنبه در راه بود و جلسه دوم. وقتی رفتم خودش در و باز کرد. وقتی رفتم تو فقط مادرش خونه بود. پس از احوالپرسی همیشه ما ایرونیها، وارد اتاق شدم. میخواستم در مورد پدرش هم مطمئن بشم. پرسیدم پدرتون نیستند. گفت : نه معمولا ساعت 9 به بعد میاد. پرسیدم : چون اون روز، افتخار آشنایی باهشون رو داشتم پرسیدم. بعد از گفتن این جمله و تغییر نگاه هما فهمیدم خیلی دیگه رسمی و کتابی حرف زدم. در جواب من گفت: اون روز بخاطر آشنایی با شخص شخیص شما تشریف داشتن. و لبخند هر دوتامون پایا ن این سوال و جوابها بود. حرفمون به بیراه رفت وگرنه وقتی گفت 9 به بعد میاد میپرسیدم مگه پدرتون چکاره هستند؟ آنروز هم با درس و بعضی حرفهای اولیه گذشت. جلسه سوم تشکیل شد و گذشت. جلسه چهارم هم همینطور. جلسه پنجم صمیمیتر حرف میزدیم. اون روز نه برادرش و نه مادرش، خونه نبودند. بساط پذیرایی رو خود هما رفت و آورد. با اینکه صمیمیتر حرف میزدیم و دیگه آقای و خانم رو از اسمهامون حذف کرده بودیم و بجاش جون اضافه کرده بودیم ولی باز تعارفهای چرا زحمت کشیدید. من اینهمه رو نمیخورمو ترک نکرده بودم. و این باعث میشد تا هما هم بیشتر اصرار کنه. قبل از این که هما بره برنامه ای که خیلی زحمت براش کشیده بودیم با مشکل کامپایل یا همون ترجمه زبان برنامه نویسی به زبان کامپیوتر مواجه شد حتی من هم که این برنامه رو بارها مثال زده بودم با مشکل مواجه شدم. سیستمش قاطی کرده بود. توی همین گیر و دار با سیستم بود که هما رفت و با میوه و شیرینی برگشت. سخت مشغول بودم. گفت : نشد؟ گفتم نه فعلا. گفت : حالا بیا یه چیزی بخور بعد درستش میکنیم.هنوز فکر میکرد از کامپایله. گفتم: من تا درست نشه چیزی نمیخورم. اگر کسی غیر از اون بود میگفت : بدرک که نمیخوری. ولی با مهربونیی که داشت شروع کرد به پوست کندن میوه. از نارنگی شروع کرد. توی این چند جلسه یکی دوبار با میوه ها نارنگی آورده بودند. منم چون راحت تر از بقیه میوه ها خورده میشه اول نارنگی میخوردم. نارنگیو پوست کند و بعد با جمله اینکه دستام تمیزه، تازه شستم. اونو به طرف من آورد. حواسش بود که من داشتم با دو تا دستام کد وارد میکردم. بنابراین با دستهای خوشبوتر از گلش که حالا بوی نارنگی میداد یه پرکی از نارنگی پرک شده رو لبم گذاشت تا دهنمو باز کنم. یه لحظه ایست قلبی کردم و نفسم حبس شد. روی صندلیم چرخیدم. با لبخند دلنشینی گفت : دهنتونو باز کنید، دستم تمیز به خدا. اولی رو با ناز خوردم. دومی رو راحت تر خوردم. همراه اون سیب هم قارچ کرده بود. و لابه لای نارنگیها بهم میداد و البته خودش هم میخورد. تا اینکه دست چپم آزاد شد. شیطنتم گل کرد.همینطورکه به مانیتور نگاه میکردم دستمو بردم طرف ظرف میوه هایی که پوست کنده و قارچ شده بود. فکر کرد میخوام خودم بخورم با جابه جا کردن ظرف ،ظرفو زیر دست من قرار داد. هر چی فکر میکنم نمیدونم چی برداشتم ولی برداشتم و به طرف دهنش بردم. فهمیده بود و سعی میکرد دهنش رو با دست من هماهنگ کنه. سوراخ دهنش پیدا نشد و دستم هم یکی دو بار به گونه هاش خورد.چه گونه های گرمی داشت! یک دفعه چرخیدم گفتم : پس این دهنت کجاست؟ هم دیدمو هم میوه رو به دهانش خوروندم ولی مثل اینکه زیادی رفت تو. هما هم خوب پذیراییش کرد و با نفس عمیقی که از بینی کشید مک جانانه ای به دستم زد. دلم نمیومد دستمو در بیارم.در همین لحظه نزدیکترین چیز جلوی دستش شیرینی بود. یکی از اون کوچولوهاش بدون اینکه نگاه کنه(آخه نگاهش به چشمان من بود) برداشت و توی دهن من گذاشت. و مکیدن سه انگشتش شیرینتر از شیرینیی بود که به من داد.بعد از اینکه شیرینی پایین رفت دستشو به آرومی با زبان به بیرون هل دادم و اون هم همین کار رو کرد. به ساعتم نگاه کردم یک ربع بیشتر نمونده بود و باید سیستمشو هم آماده تحویلش میدادم. خوشبختانه نیرویی که بهم داد ثمر بخش بود و ذهنم مثل ساعت کار میکرد. و در عرض 5 دقیقه هم برنامه و هم سیستمش آماده شد. بعد توی 10 دقیقه باقیمانده همونطور که نگاهم به طرفش نبود خیلی محکم مثل رابطه معلم و شاگرد پرسیدم : فردا بعد از کلاس آموزشگاه وقت داری؟ سوالم اونقدر محکم بود که دیگه نپرسید برای چی. خیلی سریع گفت: بیکارم. لحنمو ملایمتر کردم گفتم: منم کلاس توی اون ساعتم تموم شده دوست داری توی یه فضای بازتری مثل پارک با هم حرف بزنیم. گفت: منتظر این پیشنهاد بودم. و گذاشتن قرار فردا بعد از کلاس که ساعت پنج ونیم عصر بود آخرین کار من در این جلسه بود. در ضمن ازش خواستم زودتر از بچه ها و در بین بچه ها خارج بشه.فردا چنین شد. ده دقیقه بعد از کلاس رفتم. سیما باز هم به کلاس خصوصی گیر داده بود که نتیجه بخش نبود. طبق قرار در کوچه ای اونطرف خیابون آموزشگاه منتظرم بود. با توضیح تاخیرم در کنار هم قرار گرفتیم و به سمت پارکی که حالا پاییزی پاییزی بود به راه افتادیم. با دخترهای زیادی توی دانشگاه گشتم ولی تناسب اندام هما چیزه دیگری بود.با اینکه هوا سرد بود و سوز سرد صورتهامونو نوازش میداد ولی از درون داغ بودیم و حرفهای داغ میزدیم. میخواستیم تو پارک لحظه ای هم بنشینیم ولی اون موقع هوا دیگه تاریک شده بود. به مسیرمون ادامه دادیم. بعد از یک ساعت ، شش و چهل دقیقه از هم خداحافظی کردیم و باز هم گفت: فردا یادت نره؟ زود بیا.جلسه ششم با خاطره سرمای دیروز شروع شد. بعد، از دیر رسیدن به خونشونو و سین جین کردن مادرش و طرفداری پدرش گفت. گفت: پدرم خیلی منطقیه. بازهم نشد بپرسم چکاره هست. قرار فردا رو هم گذاشتیم. هوای فردا بهتر بود. مسیرمون رو عوض کردیم و اونقدر رفتیم تا باز هم ساعت شش ونیم شد. بهم گفت که تاخیر اون روزش بخاطره شلوغی خیابونها و کم بودن تاکسیها در این ساعت بوده به طوریکه ساعت هفت ونیم میرسه خونه. بخاطر اینکه سین جین ازش رو تکرار نکنن تا اولین تاکسی سرویس رو دیدم رفتم و یه ماشین گرفتم و بعد رسوندمش خونشون و با همون تاکسی سرویس هم به خونه خودمون رفتم.به این ترتیب به دوشنبه 2 آذر رسیدیم : پایان دوره کلاس هما در آموزشگاه بعد از 20 جلسه. این کلاسم رو که 8 نفر دختر ( با هما ) بودند به صورت نیمه خصوصی در آموزشگاه تشکیل دادیم. حرفهامون در جلسه هفتم بوی دیگه ای داشت. بیشتر در مورد کلاس تموم شده و دخترهای کلاسم بود. حرفهای مختلف من تو قرارهامون و جلسه های قبل و مخصوصا همون روز تاثیر خودش رو گذاشته بود و احساس امنیت رو در اون بیشتر کرده بود. اون هم میخواست حرفی بزنه که برای من تازگی داشته باشه. پرسید میدونی چرا آزی اینقدر آرایش غلیظ میکرد و سر کلاس مسخره بازی در میاورد ؟ گفتم: آزیتا... رو میگی؟ گفت: آره. گفتم : نه،نمیدونم چرا؟ زیاد دقت نکردم. همه دخترهای کلاسم آرایش میکردند و فقط هما کم آرایش بود و این همون صورت واقعیی بود که دوست داشتم. من از آرایش بدم نمیاد ولی از نظر من دختری زیباست که بدون آرایش هم زیبا باشه.گفت: بچه ها میگفتند دختر بدکاره است. گفتم: منظورت همون جنده است. با خنده گفت :آره دیگه. چیزی نگفتم ولی حرفش میتونست درست باشه چون هر دفعه بعد کلاس با یه پسری که به تیپ هم نمیخوردند میرفت. پرسیدم : چرا حالا اینا رو برای من میگی ؟ گفت: برا تو هم نقشه داشت و میخواست بهت نزدیک بشه.خیلی زورش میگرفت وقتی محلش نمیذاشتی ومیگفت این از اون مرد سفتاست. یه لحظه فکر کردم یه وجب زیر شکممو میگه. زود به خودم گفتم کی اون کیر منو دیده. پرسیدم : منظورش از سفت چی بود؟ گفت: اینکه شما جز مردهای شوت نیستید که با یک خنده وا برین و با چشمک....حرفشو قطع کرد. منظورش آب بود. آبشون راه بگیره. پیش خودم بهش گفتم : کجای کاری که من با اولین لبخند تو به لطافت و زیباییت پی بردم و اسیر دو ماهت شدم. بخاطر تعجبم از جنده بودن آزیتا پرسیدم: جنده ها رو چه به برنامه نویسی ؟ گفت : نمیدونم ولی میگفت توبه کرده و این کلاسهاشو هم با زور برادراش میاد تا دیپلم کار و دانششو بگیره. گفتم مگه چند تا برادر داره ؟ گفت : من تا حالا بعد از کلاس که میومدن سراغش ، 3 تاشون رو دیده بودم. یه کمی فکر کردم دیدم راست میگه من بیشتر از 3 جور آدم بیشتر ندیدم.جالب اینجا بود که از قول آزی یا همون آزیتا که به کارهاش هم افتخار میکرد حرفهای زیادی برام زد ولی من اصلا سعی نکردم بهش بگم تو چقدر از اون کارها خوشت میاد. ولی عوضش پدر کیرم در اومد. شلوارم تنگ بود و داستان تعریف کردنش هم شیرین. لازمه بدونید که هر 8 نفر غیر از هما و سیما بقیه توی آموزشگاه با هم آشنا شده بودن. آزیتا رو هم برادر یکی از بچه ها لو داده بود. اما فقط حرف راجع به بچه های کلاس نبود. ساعت هشت و نیم بود وقت خداحافظی. فردا همدیگر و نمیدیدیم ، پرسید : پنج شنبه میایی؟ گفتم : مگه قراره نیام؟ گفت: نه منظورم این نبود، با مکث کوتاهی ادامه داد : راستی پدر و مادرم شب جمعه عروسین. بدون اینکه در مورد ارتباط این حرفش و حرف قبلی فکر کنم گفتم: مبارکه. بعد هم خداحافظی. توی راه به حرفهاش فکر میکردم. به آزیتا. به گذشته کلاسهام. تا اینکه سوال هما به یادم اومد که پرسید 5 شنبه میایی؟ و بعد در جواب من هم گفت : پدر و مادرم شب جمعه عروسین. هر چی فکر کردم نتونستم منظورش رو بفهمم. اول به خودم گفتم: منظورش خواستگاری و ازدواجه. ولی چه ربطی داشت به تشکیل کلاس در روز 5شنبه؟ حدسهایی بر وفق مراد دلم میزدم ولی از وضع موجود نمیتونستم نتیجه بگیرم. فردا 4شنبه که سر کلاس درس کلا حواسم پرت بود به طوری که در چند مورد اشتباه کردم و با تذکر بچه ها (کارآموزانم) مجددا خودم رو در کلاس میدیدم. سوالاتی مانند: هما چرا اون حرفها رو زد؟ فردا چه میخواد بشه؟ آیا من و او تو خونه تنهاییم؟حرفهای خودمونیتر؟ معاشقه کردن؟ نوازش کردن؟ فیلم نیمه نگاه کردن؟ فیلم سوپر نگاه کردن؟ خب شو هم بد نیست. مخصوصا شو خارجی. و حتی توی فکرم تا لخت کردن هما هم پیش میرفتم. به سکس با او که میرسیدم کیرم تکان میخورد ، ابراز احساسات میکرد. بهم میگفت : نه بابا اون هنوز دختره. باز مجددا به خودم میگفتم : اگه سکس بخواد به قول اون شخصیت معروف بین من و اون استاد بشه کیر بی تجربه من گند بالا میاره (بهتر بگم آبش زود میاد، چون اولین سکس من می بود.) تا اون روز دختر زمین زده بودم ولی تا قبل از لختی کامل اوضاع به نفع دختر تغییر میکرد. کیر به خودم میخورد. تو کار پسر بچه هم بودم ولی اون هم تا آخر دوران راهنمایی. ولی با این وجود که کیر خود را بی تجربه میدانستم. اطلاعات تقریبا کاملم در سکس اعتماد به نفسم را تقویت میکرد. با وجودی که تجربه عملی در سکس نداشتم ولی مطالعاتم و آگاهیهایم از مقوله سکس بسیار بود. این اطلاعات مال امروز و دیروز نبود. این آگاهیها پرورش یافته از زمان راهنمایی بود که حتی اون موقع فقط 15 درصد مردم میدونستند کامپیوتر چیه. ودر دوران دانشگاه به کمال خود رسید. این همه فرضیاتم از عدم توانایی عضو شریفم به این علت بود که اکثر مردان در سکس اول دچار انزال سریع میشوند و همین باعث تخریب روحیه مرد و عدم ارگاسم صحیح زن میشه و نگرانی من هم از این بود. اطلاع کافی از پماد فوق العاده بیحس کننده لیدوکائین رو داشتم. از زمان آشنایی با هما یکی خریده بودم و شبها مقداری به روی کیرم میمالیدم. همینطور که به مالش ادامه میدادم خستگیی از یک لذت کاذب مرا به خواب میبرد. در آخرین لحظاتی که میخواستم به خونشون برم به فکرم رسید که پماد رو هم با خودم ببرم بلکم به کار اومد. به یاد اون داماده که با زیر شلواری رفت خواستگاری گفتند چرا اینجوری گفت بلکم شد شب شام وایستادیم. معمولا پنج شنبه ها حمام نمیرفتم مگر توی اون روز کلاس دانشگاه داشتم. در فاصله ظهر تا عصر فقط یک کلاس چهار و نیم تا شش داشتم. پس تا چهار خونه بودم و با افکار متنوعم یک قل دو قل بازی میکردم. بالاخره حمام رفتم. صورتم رو اصلاح کنم یا نه ؟ همیشه با ته ریش میرفتم. باز به ذهنم میومد اگه رفتم و بساط سکس فراهم شد صورتت که پدر صورت هما رو در میاره با این ریشهای تیغ تیغی. اینجاست که باید یادی از همسران با وفای قشر آخوند کنیم که چه مظلومانه زیر میخوابند و در ریش غرق میشوند. من همیشه با تیغ اصلاح میکردم. باز هم گفتم بادا باد. اسمش رو گذاشتم رعایت نظافت و بهداشت. صورتی صفا دادم. البته برای صفای بیشتر حرکت تیغ رو به بالا خالی از لطف نبود. زیر دوش که فشار آبش را کم کرده بودم و در حال کفی کردن خود با شامپو بدن بودم به منطقه حاصلخیز کیر مبارک رسیدم که پشم خوبی پرورش داده بود. سکس بدون ساک که حال نمیده، ممکنه ببینه نپسنده نزنه. یک اجبار فکری دیگه. تیغ هنوز تیز بود و در دسته تیغ. برداشتم و اصل کیر ، مناطق اطراف ، کیسه محترم بیضه، فاصله کیسه تا سوراخ مقعد و به سختی ناحیه حاصلخیز جنوبی اطراف سوراخ مقعد را پاکسازی کردم. چند بار به سرم زد خودم رو تخلیه کنم ولی خودم را به امید ساعات دیگر منصرف میکردم.از حمام بیرون آمدم. تغییری کوچکی در لباسهایم دادم و همچنان تریپ اسپرتی زدم. در بین ادکلنهایم اونی که بیشتر در موردش تعریف شنیده بودم را به لباسهام اسپری کردم. از اسپری دیگری در ناحیه دور گردنم استفاده کردم. بوی خنکی داشت. رفتم آموزشگاه و در ساعت شش و نیم هم زنگ در خونه هما رو به صدا در آوردم. خودش در رو باز کرد. پیش خودم گفتم : تنهاست و با یک لباسی که سکس نمای بدنش باشه به استقبالم میاد. خونشون سه طبقه بود. و هما طبقه دوم بودند. تا رسیدم پشت در ، قبل از اینکه دستگیره رو بگیرم و در و باز کنم ،در باز شد ، ضربان قلبم شدت گرفت. به خودم گفتم الان چیز یا چیزهایی رو میبینی که تا حالا تو خواب هم ندیدی. اگر هم دیدی به محض رویت و یا لمس تاریک، زود شورتت خیس شده و از خواب بیدار شدی.توی این فکر یک مرتبه صدای مردانه ای شنیدم که میگفت: بفرمایید تو خواهش میکنم آقای.... بخودم اومدم. گفتم : لعنت براین شانش. پدرش بود. صمیمیتر و مهربانانه تر از قبل. اینبار من رو در آغوش هم کشید. بوسید. دیگه وارد هال شده بودیم. مادرش هم از آشپزخونه بیرون اومده بود و انگار منتظر من باشه اومد جلو ، بعد از سلام، احوالپرسی جانانه ای کرد که تا اون روز نکرده بود. از تعجب داشتم شاخ در میاوردم. که البته هم در آورده بودم چون برادرش هم استقبال خوبی از من کرد که تا آن روز سابقه نداشت. این بار هم مثل جلسه اول با راهنمایی پدرش به اتاق پذیرایی رفتیم. بعد از اینکه نشستیم نتونستم طاقت بیارم. پرسیدم: هما خانم نیستند؟ پدرش گفت : الان میاد. بعد باب گفتگو رو با من باز کرد که این روزها چه کار میکنی ؟ در آمدش خوبه یا نه؟ وقتی فهمید که با چند شرکت کامپیوتری هم قرارداد کاری دارم کنجکاو شد و نام دو تا از کارفرماهای منو نام برد. باز هم خواستم بپرسم شما واقعا چکاره هستید؟ ولی باز هم سعی کردم از لا به لای حرفهاش بفهمم. برنامه آیندمو بعد از درس پرسید. و سوالاتی هم با زیرکی تمام در مورد خانواده ام. من هم چون دیگه داشتم به ماجرای موجود پی میبردم با تمام وجود پاسخ میدادم.تقریبا یک ربع شد. یک مرتبه صدای دری توجهم رو جلب کرد به سمت صدا نگاه کردم. مادرش که متوجه حرکت سر من شده بود گفت چیزی نیست هماست. رفته بود حموم. گفتم : حموم؟ مادرش که فکر کرده بود منظورم اینه که چرا رفته حموم ، گفت : امروز یه 206 با سرعت از کنارش رد میشه حسابی گلیش میکنه، ببخشید معطل شدید. این حرفها با حرکت هما به سمت پذیرایی همراه بود. رسید تو اتاق. ضمن اینکه برای احترام بلند شدم روبه مادرش گفتم : عجب نامرد هایی پیدا میشن. هما سلام کرد و من هم. پدرش گفت : هما جان بشین. ادامه داد : هومن جون ، ( مات و مبهوت) من و مینا( مادر هما) امشب عروسی دعوت داریم. این چند وقت قصد داشتیم تا یه شب شام در خدمتتون باشیم ولی مشغله کاری من در شرکت اجازه نداد. خوشحال میشیم امشب شام رو با بچه ها بخورید. اینها هم تنها نباشن. گفتم: راضی به زحمت شما نیستم ، ماشاا... آقا امیر هم برا خودشون مردی شدن ( امیر برادر هما دوم دبیرستان بود). حضور من برای شام فقط ایجاد زح.... مته. پدرش حرفمو قطع کرد و خیلی جدیتر از قبل گفت : حضورتون امشب مهمه. دیگه چیزی نگفت و بلند شد که بره آماده بشه که برن. موقع رفتن به امیر که نشسته بود گفت :گوشی بده آقای..... با منزل تماس بگیرن بگن امشب شام اینجا هستن. امیر هم سریع از جا پرید و در یک چشم بر هم زدن گوشی رو داد به من. مینا خانم هم توی این فاصله رفت که حاضر بشه. امیر هم بعد از دادن گوشی رفت. به هما که نزدیک من نشسته بود گفتم: موضوع شام امشب چیه؟ گفت : پیتزا. بعد با خنده گفت : پاشو بریم تو اتاق من حرف بزن. وارد اتاق شدیم. من با منزل تماس گرفتم و به مادرم که گوشیو برداشته بود موضوع دعوت به شام رو گفتم و گفتم که آخر شب میام. روبه هما پرسیدم: قضیه چیه؟ گفت: بزار برن برات میگم.گفتم: حالا چرا اینقدر زود میرن؟ گفت: عروسی دوست باباست و بابا ساقدوشه. گفتم:پس اگه اینجوریه که دارن دیر میرن. گفت: بابا امروز واردات داشته به همین خاطر طول کشیده. ولی به قول خودش: بالاخره به راهنمایی(راهنمایی سکس در شب زفاف توسط ساقدوش متاهل) داماد میرسه. گفتم : این حرفو برا شما گفت؟ گفت : نه ، داشت به مامان میگفت که شنیدم.پرسیدم : چرا تو و امیر نمیرید؟ گفت : سالنی که گرفتن کوچیکه. مهمونهای اصلیشون هم جا نمیشن. پدر من هم خودش از داماد خواسته که دعوت نکنن. در اتاق به صدا دراومد. هما جون کاری نداری؟ بعد در باز شد. مادرش بود و پشت سر او پدرش. مجددا پرسید: هما کاری نداری؟ هما گفت: نه. مادرش ادامه داد : همه چیز رو آماده کردم. سفارش غذا رو هم دادم. رو به من کرد: آقای.... افتخار بدید شام با بچه ها بخورید. تشکر کردم. پدرش پرسید: تماس گرفتی؟ گفتم : بله. بعد خداحافظی کردند و رفتند. رفتنشون 5 دقیقه طول کشید.عجب مادری داره هما، برعکس هما با آرایش ستاره سکس هالیووده. گفتم: هما ! حالا موقعشه بگو قضیه امشب و اصرار پدرت برای چی بود؟ گفت: خلاصه میگم ، اون روز که از خیابون.... میگذشتیم پدرم ما رو دیده بود. گفتم چطوری؟ گفت: درب شرکت وقتی داشته سوار ماشینش میشده. گفتم : تو که میدونستی شرکت پدرت اونجاست چرا از اون خیابون رفتیم؟ گفت: خیابون به انتخاب تو بود. من هم چه میدونستم اونروز زود میاد خونه. اون شب هم که منو رسوندی چون منتظر من بوده پشت پنجره وایستاده بوده و تو رو هم که از عقب ماشین با من پیاده شدی و رفتی جلو نشستی دیده بوده. از اونجایی هم که خیلی منطقیه. موضوع رو با من به صورت خصوصی گفت: من هم بخاطر اینکه فکر نکنند تو داری از وضع موجود سواستفاده میکنی پیشنهاد قرارها رو به گردن گرفتم. فداکاری رو توی چهره اش بخوبی دیدم. ادامه داد: پدرم بعد از صحبت با من ، پیش مامان و امیر تو رو به من پیشنهاد کرد و رفتارت رو مورد تایید قرار داد. سوال وجوابهای امشب برای اعتماد بیشتر بود. گفتم: و شام امشب...؟ گفت: فرصتی برای حرفهای اساسیتر. ساعت هفت و پنج شش دقیقه بود. حرفهامون دیگه رنگ درس و برنامه نویسی نداشت. اونقدر شوکه شده بودم که نپرسیدم قضیه گلی شدنت چی بود. حرفهامون گل انداخته بود. از هر دری حرف میزدیم و او هم انگار از قبل راهنمایی شده باشه (توسط پدر و مادرش) سوالاتی از من میپرسید. در اینجا مجالی برای طرح این قبیل بحثها نیست. فقط در یک مورد که بالاخره تونستم جواب بگیرم. وقتی در مورد برنامه آینده شغلیم پرسید اشاره به شرکت کردم که گفت : اتفاقا یکی از دلایل موافقت پدرم رشته تحصیلیته. دیگه فهمیده بودم پدرش چه کارست. ولی برای اطمینان پرسیدم.مگه پدرت چه کارست؟ گفت : مگه تا حالا نفهمیدی ؟ گفتم یه چیزهایی فهمیدم ولی دقیقا میخوام بدونم. گفت: چه فهمیده باشی چه نفمیده باشی بابا خیلی کم به نوع شغلش اشاره میکنه و بیشتر کلی حرف میزنه. پرسیدم : مگه شغلش دقیقا چیه؟ گفت: صاحب امتیاز شرکت کامپیوتری....هستش. گفتم : یه سوال. گفت: بگو. پرسیدم: پدرت که کامپیوتر بلده پس چرا خودش بهتون درس نمیده؟ گفت : پدرم که برنامه نویسی بلد نیست. پدرم فقط سرمایه گذاره و رفته رفته وارد بازار کامپیوتر شده. گفتم: و برنامش درباره من چیه؟ گفت: قصد داره بعد ازدواج تو با من ازت دعوت به کار در شرکت کنه. داشتم دیگه بال در میاوردم. در همین حرفها غرق بودیم که زنگ در خونه به صدا در اومد. اولش هما ، امیر رو صدا زد تا در رو باز کنه ولی با فاصله ای کوتاه باز هم زنگ زده شد. دو تایی رفتیم. هما در رو باز کرد. غذا برامون آورده بودن. نگاه به ساعت کردم. ساعت 8 بود. با هم رفتیم دم در و پیتزاها رو گرفتیم. موقع اومدن بالا پرسیدم : پس امیر کجاست؟ گفت : فکر کنم اومده طبقه پایین و از فرصت استفاده کرده داره... حرفشو ناتموم گذاشت. ولی من نگذاشتم. پرسیدم طبقه پایین برای اونه؟ گفت : آره. گفتم : از فرصت استفاده کرده چی میکنه. گفت: داره فیلم نگاه میکنه. گفتم از کجا مطمئنی ؟ گفت : از اونجایی که... بعد یه کلید از جیبش در آورد..... من یه کلید زاپاس دارم. یواشکی رفتیم تو. فکر نمیکردم پدرش اینقدر سرمایه دار باشه که یه طبقه با وسایل اولیه برای پسرش درست کرده باشه. هما صدا کرد : امیر ! امیر! گفتم : میفهمه که. گفت: میگیم در باز بوده. آهسته رفتیم دم اتاقش که صدای نفس نفس و آه و اوخ میومد. گفت : دیدی گفتم باز فرصت پیدا کرده داره فیلم میبینه. نزدیکتر شدیم. امیر توی اتاقش تلویزیون هم داشت و تلویزیون هم درست روبه در بود و امیر هم سمت اون دراز کشیده بود. البته روی یه تشکه ابری و تقریبا نیمه لخت. از دور که دیدیم امیر هم توی کار با خودش بود یه لحظه مثل توی فیلم کمرشو آورد بالا من کیرشو دیدم. یه مرتبه هما دستشو گرفت جلو چشمم. نمیتونستیم چیزی بگیم. ممکن بود بشنوه. دستشو گرفتم و پایین آوردم و به چشماش خیره شدم. یه قدم جلو رفتم. بر خلاف همیشه یه قدم جلو اومد. او هم منتظره بهانه ای بود. توی یه چشم برهم زدن لبهامون به هم گره خورده بود و از هم کام میگرفتیم. خودمو زیاد غرق لبهاش نکردم. برای من بد میشد اگه امیر میفهمید. به خودم اومدم لبمو جدا کردم. آهسته گفتم: پیتزاها سرد شد. گفت : راست میگی. یواشکی اومدیم بیرون و هما هم در رو بست. به شوخی و خنده گفتم : کاش یه فیلمی هم برای خودمون میگرفتی. گفت: فیلم احتیاج نیست. یه جوری گفت که فکر کردم ناراحت شد.( هر چند نشده بود.) همینطور که بالا میرفتیم پرسیدم : صداش نمیکنی ؟ گفت : اینطوری نه. رفتیم توی خونه و بعد هم آشپزخونه. پیتزاها رو گذاشت روی کابینت. و رفت طرف دیگر آشپزخونه تا کلیدی رو بزنه. دلم میخواست از پشت بگیرمش بغل. شلوار گشادی که پوشیده بود از همین شلوار گشاد و سفیدهایی بود که الان مده کوتاه میپوشن. ولی جذابتر چاک زیبای کونش بود. نزدیکش شدم. بهم گفت : اینجوری خبرش میکنیم. و بعد زنگ رو سه بار پشت سر هم به نشانه شام زد. من بازهم بهش نزدیک شده بودم. بدش نمیومد خودشو بچسبونه. و این کارو هم کرد من که داشتم شق کامل میکردم. تا اومدم دستمو ببرم کیرمو توی شلوارم، رو به بالا راست کنم و توی اون وضعیت باز هم لب بگیرم. زنگ واحد به صدا در اومد. هما زود خودشو جدا کرد و رفت درو باز کرد. امیر بود.به امیر گفت : زود دستهاتو بشور. کمک کن میزو بچینیم. فقط 5 یا 7 دقیقه طول کشید. توی این فاصله رفتم بلوزی که روی پیراهنم پوشیده بودم و جورابهامو توی اتاق هما درآوردم. پیراهنم رو هم رو شلوارم انداختم و کمی هم کمربندم رو شل کردم. اتفاق خاصی سر میز نیفتاد. جز اینکه خواهر و برادر چندتایی جوک تعریف کردند. منم که جوکهای توی ذهنم همه کیر و کس داشت چیزی نگفتم، فقط میخندیدم. بعد از شام و جمع کردن میز، امیر گفت : آقا هومن لطفا منو ببخشید من فردا امتحان دارم میخوام برم پایین. گفتم: برو عزیزم مزاحمت نمیشیم. امیدوارم موفق باشی. گفت : مرسی. و بعد سریع رفت. من و هما همصدا با هم گفتیم : آره جون خودت. هما نسکافه درست کرده بود. کنار من نشست و با زدن لیوانهامون بهم شروع به خوردن کردیم. دیگه حرفی برای گفتن نداشتیم. پرسیدم : بابا مامانت کی میان؟ گفت : معمولا یک به بعد میان. گفتم : آخه هوا که سرده. گفت: وتکا میخورن داغ میشن. با تعجب بهش نگاه کردم. گفت : میخوری؟ گفتم : نه. بعد پا شد و رفت. یه شوی خارجی گذاشت و تراکی رو هم انتخاب کرد که صحنه های سکسیش بیشتر بود. همینطور که در کنار من بود سرشو گذاشت روی شونه هام. واقعا صحنه های تحریک کننده ای بود. حسابی کیرم شق کرده بود. و از آستینهای شورتم زده بود بیرون و از کنار پاچه شلوارم برجستگیش معلوم بود ولی پیراهنم روشو پوشونده بود. دستهای هما هم که سینم رو نوازش میکرد فعال شده بود. دستمو بردم که کیرمو روبه بالا راست کنم. چون شلوارم تنگ بود ،اینکار با فاصله انجام شد. دستشو آورد و ازروی پیراهنم لمسش کرد. گفت: چه کلفته. گفتم: مگه دیدیش. گفت: نه. توی آشپزخونه لمسش کردم. با مکث کوتاهی به چشمام نگاه کرد و گفت : حالا که منو لبریز محبتت کردی نمیخوای وجودمو لبریز از عشقت کنی. لبمو بهش نزدیک کردم و بوسه ای گرفتم. فهمید راضیم.گفت: بریم توی اتاق من. بی اختیار شده بودم. بلند شد و تلویزیون و دستگاه وی سی دیشون رو خاموش کرد. به سمتم اومد و دستشو دراز کرد. گرفتم و بلند شدم و به سمت اتاقش رفتیم. شک عجیبی آزارم میداد. پدر و مادرش یه دفعه اینقدر مهربان شده بودن. برادرش سعی میکرد ما رو تنها بگذاره. هما حرفها و کارهاشو طوری انجام میداد که هر چیزی در جای خودش تموم بشه. وقتی هم که گفت بریم اتاق من ، آخر اون تراک شوی سکسی خارجی بود. نکنه میخوان بلایی سرم بیارن. نکنه میخوان آبروم رو ببرن. نکنه نقشه های پدرش باشه تا منو بخاطره اون دو تا قرار توبیخ کنند. نکنه هما اپنه منو میخوان ایدزی کنن. خیلی از این فکرها کاملا بیدلیل از ذهنم میگذشت. رفتیم توی اتاق و روی تخت نشستیم. روسریشو که به اندازه شورتش بود و اگه نبسته بود بهتر بود از سرش باز کرد. گفت : یه ویندوز ایکس پی برام نصب میکنی.فهمیدم برای چی. کامپیوترشو بخوبی میشناختم و از محتوای همه درایوهاش مطلع بودم. اون برگشت آشپزخونه و با یک پارچ شربت و دو لیوان اومد. یه لیوان برای من ریخت و گذاشت پیشم. برای خودشم ریخت و برد سر میزتوالتش.شروع کردم به نصب. همونطور که گفتم موقعیت تخت هما دقیقا پشت کامپیوتر بود و از طرف در اتاق هم پشت در محسوب میشد.روبروی در بین کامپیوتر و تخت میز توالت هما بود. بارها و بارها جلوی آینش رفته بودم. دیده بودم که چه تجهیزات آرایشی کاملی داره.نصب ایکس پی هم توی مرحله ای بود که میخواست فایلهاشو کپی کنه. توی این حالت بیکار شدم. میدیدم هما به خودش میرسه. طاقت نیاوردم. بلند شدم. رفتم جلو. از توی آینه منو دید. داشت ریمل میکشید. خودش زیبا بود و با آرایش فرشته. لبخندی زدم.پرسید: چی شد؟ گفتم: داره نصب میشه. کارش(هما) تموم شده بود. من شربتمو خورده بودم. لیوانو برداشتمو به دهنش نزدیک کردم و با دست راستم کمرشو گرفتم. کمرش باریک و گوشتی بود. چاق نبود ولی لاغر هم نبود. همونطور که توی آینه میدیدمش شربتو بهش میخوروندم. یه لحظه سرشو به طرف من کرد و در حالی که دهن و لبش شربتی بود لبم و گرفت و باز هم مکیدیم. ماتیک نمالیده بود. لیوان شربت رو از دستم گرفت و گذاشت روی میز. میز خیلی نزدیک به تخت بود. بهم گفت : من مدتهاست که آرزوی آغوشت رو دارم. به شوخی گفتم : دلت دودول میخواد؟ خیلی جدی گفت : خیلی بیشتر از اینکه فکرشو کنی. شکم بیشتر از قبل قوت گرفت. اولش منو داماد خودشون میدونن. منو با دخترشون تنها میذارن. دخترشون منو با صحنه های مختلف تحریک میکنه و دست آخر هم از من سکس میخواد تا ارضاش کنم. گفتم : آخه تو دختری. گفت: تو هم که راه های ارگاسم ما دخترها رو خوب بلدی. فکر کردم یکدستی زده تا ببینه من چی میگم. برای اطمینان پرسیدم : تو از کجا میدونی؟ خودشو بیشتر بهم چسبوند و گفت : وقتی برای دوستات توی دانشگاه جلسه مشاوره میذاشتی. گفتم : تو که اونجا نبودی. گفت: من که نه ولی لیلا محجوب که اونجا بوده. گفتم : مگه با اون دوستی. گفت: اون شما رو برای کلاس معرفی کرد و گفت کدوم آموزشگاهی. لیلا دختره خیلی فضولی بود و دو سال از من کوچکتر بود ، هما هم دو سال از من کوچکتر بود. پرسیدم : من تا حالا مشاوره با دخترها نداشتم. گفت زیر زبون دوست پسرشو که تو جلسه بوده کشیده که شما چی بهم میگید. فهمیدم کیو میگه ولی وقتی اسم پسره رو پرسیدم نگفت. پس این مدتهاست که منو میشناسه. لباش لرزش عجیبی پیدا کرده بود. به قول شما بر و بچ نویسنده درجه حشرش زده بود بالا. دیگه حرف زدن براش سخت بود و نفس زدنش تندتر شده بود. دستهاشو پشت شونه هام از زیر بغلم قلاب کرد. من هم دستهامو دور کمر باریکش بهم گره زدم.لبهامون در هم. زبانهامون روی هم. خودشو کشید سمت تخت. با یک اندکی هل روی تخت افتاد و من هم روی هما. خودشو کشید سمت بالای تخت. متوجه شدم که در همون حالت دمپاییهاشو هم در آورد. دمپاییهاش ابری و رو فرشی بود. روش خوابیده بودمو بوسه میگرفتم. فشاری بهم آورد و منو چرخوند ولی نه کامل. طوریکه به پهلو در کنار هم خوابیده بودیم.دست راستم زیر سرش بود. با دست چپم از بالا تا پایین پشتش دست میکشیدم. گرمای وجودش منو از جلو گرم میکرد و احساس اینکه سوتین داره ، شورت هم به پاشه منو از پشت تحریکتر. شانس آوردم اتاقش به اندازه کافی گرم بود و بخاری هم کم شعله بود. گرمای من و او از شدت جریان شریانی ما بود. با صدای محکم باز و بسته شدن دری به خودمون اومدیم. اون شب باد پاییزی میومد و هر از گاهی شدید میشد و زوزه میکشید. صدا صدای در پنجره بود. گفت: چیزی نیست. ولش کن. ساعتمو نگاه کردم. ساعت 5 یا 6 دقیقه به 10بود. از حالت دراز کش بلند شدم. پرسید چی شد؟ گفتم: ساعت 10 دیگه باید برم. تا برسم خونه 12 میشه. گفت: فردا جمعه است تا ظهر میخوابی. اون هم از جاش بلند شد و دستشو انداخت دور گردنم. گفت: من امشب بیش از هر زمان دیگه ای بهت احتیاج دارم. دیدم عجب جمله ادبیی گفت. پیش خودم گفتم: ایول ، ایول به احتیاجت. تو صورتش نگاه کردم. دست چپمو آوردم بالا و چونش رو به سمت بالا حرکت دادمو توی یک چشم برهم زدن و با فشار ناچیزی با هم خوابیدیم. یواش روش خوابیدم. لبمو جدا کردم و به چشماش خیره شدم. یکی از قسمتهایی که کمتر در سکس ازش بهره میگیرن بینیه. مطالعاتم به خوبی داشت ورق میخورد. نوک بینیمو به آرامی به نوک بینیش میمالیدم و سرم رو هم به اینطرف و اون طرف حرکت میدادم. بر گونه هاش بوسه میزدم. لب میگرفتم. با بینی نفسهامون رو یکی میکردم. منو سفت چسبیده بود. بدن مقاوم و گوشتیی داشت. ولی همچنان لباس، حایل من و او بود. میدونستم که سکس نباید یک طرفه ارضا بشه. خودمو به سختی فشار میدادم تا آبم نیاد. پاهام رو از روی پاهاش دادم کنار. فکر کرد میخوام برگردم. انگار منتظر بود. فشاری داد و من هم فهمیدم. خودمو سبک کردمو چرخیدم. الان اون روی من بود و حرکات منو تکرار میکرد. سعی داشت ادامه بده ولی لباسهامون مزاحم بود. خودمو کشیدم بالا. پشتم بالشی بود که قوس کمرم رو پر میکرد. قوس کمرم به اندازه ای شده بود که میتونستم انگشتهای پاهام رو ببینم. البته هما در ناحیه کیرم نشسته بود. فشار روی کیرم نبود و الا از کمر میشکست. شروع کرد دکمه های پیراهنم رو دونه دونه باز کرد. وقتی دکمه های پیراهنم باز شدند با دو دستش تمام سطح سینم رو مالش داد. از روی زیر پوش بود.متمایل به پایین زیر پوشم شد تا اونو در بیاره. زیر پوش توی شلوارم بود و گیر کرده بود. کمربندم رو هم لیس زد و بازش کرد. دکمه شلوارم رو باز کرد. ولی نتونست زیرپوشم رو دربیاره. مخصوصا کمکش نکردم تا حس یافتن رو در او دو چندان کنم. زیپ شلوارم رو پایین کشید. کیرم کمی تکان خورد. چون در حال شق نیمه کامل بود برجستگیش کاملا دیده میشد. گفت: جریانت بیدار شده. این کلمه بین ما توی جلسه های دانشگاه مرسوم بود. کار، کار لیلا فضوله بود. هما ادامه داد به لمس کیرم. گفتم : حالا موقع شیر دادنش نیست. زبانی با نفس عمیق روی کیرم از روی شورتم کشید و بالا اومد. کمرم رو کمی دادم بالا زیر پوشم آزاد شد. با دو دست زیر پوشمو رو به بالا میداد تا به نافم رسید. شروع به لیسیدن کرد و همزمان زیرپوشم رو بالا داد. اولش قلقلکم اومد ولی بعد داغی نفسش منو از خود بیخود کرد.به سینه هام که همون ممه هام باشه رسید. با نوک زبان نوک اونها رو چند بار لیسید. حشر مردها در این نقطه مشابه زنهاست. به سمت جلو تکان خوردم و تقریبا نود درجه نشستم. زیر پوشم رو کامل در آورد. از فرصت استفاده کرد و پاهاشو در پشت من جمع کرد حالا من در بین پاها و بدن او محصور شده بودم. شروع کردم دکمه های پیراهنشو باز کردم. سوتین قرمز رنگی هوش از سرم ربود. مثل گرگی که به طعمه اش رسیده باشه از دهنم آب میچکید. پیراهنشو تا عقب بردم. خودش ادامه داد و اونو در آورد. لباسهامون رو به طرفی پرت میکردیم. اما نه روی تخت. سفت بهم چسبیدیم. وضعیتش طوری بود که سرش روی شونه هام میخوابید. پشتم رو همراه با لیسیدن پشت شونه هام لمس میکرد. دستمو لای بند سوتینش انداخته بودم و در اون تنگنا نوازش میکردم. در یه لحظه بندها رو ازهم جدا کردم. و سوتینش آزاد شد. کمی رو به عقب شد و من به راحتی در آوردمش. سینه های درشت و داغی داشت. قلبم به شدت میزد. قبل از اینکه بگیرمشون خودش گرفت و هر کدوم رو به سینه هام میمالوند. میگفت :بخورش. بخورش. سرمو بردم جلو. وضعیت کمرم بد بود. روبه سمت تخت دادمش و او دستهاشو روی تخت گذاشت. تکیه گاه بدنش شد. شروع به مکیدن و لیسیدن کردم. ولی کمربند و شلوارم اذیتم میکرد. چاره ای نبود. کاملا خوابوندمش. و دستمو بردم به کمر کشی شلوارش. آهسته و آروم به سمت خودم کشیدم. پاهاش رو از پشتم آزاد کرد و من براحتی شلوارش رو در آوردم. لذت در آوردن شورت به اینه که روی هم با هم در بیاریم.حالا او بود و یک شورت. بیفاصله بلند شد و روی من خوابید. حالا نوبت شلوار من بود. شلوارم تنگ بود ولی هم پاهام رو بالا دادم هم کمک به در آوردنش کردم. میخواست با شورتم پایین بکشه. ولی کمر شورتم رو گرفتم. حالا من بودم و شورتم. از روی شورتم لیس زد به کیر کاملا شق شده ام و سریع بالا اومد. همدیگر رو محکم در آغوش داشتیم. برش گردوندم. بالش مهیا بود و زیر سرش بود. کیرم رو با شورت با کسش توی شورت تراز کردم. و آرام آرام بالا پایین میرفتم. نفسهاش تندتر میشد. هنوز کورس سینه هاش تموم نشده بود. نوکشون رو با دستهاش گرفته بود و فشار میداد. صورتش رو با صورتم پرستش کردم. زیر گردنش رو میبوییدم و میبوسیدم و میلیسیدم. به سینه هاش میرسیدم. دستهاشو برده بود کنار و منتظر بود. دستهام رو زیر بغلش گذاشتم و ستون کردم. فهمیدم از موی زیر بغل خبری نیست. سینه هام رو روی سینه هاش گذاشتم. و باز بالا ،پایین کردم و فشار میدادم. ضربان قلبش سریعتر شده بود. رو کسش نشستم ولی فشار روی دو پاهام بود. با ناخنهام سینه هاش و اطراف سر پستونها رو حرکت رفت و برگشتی میدادم. این کار نوک پستونها رو شقتر میکنه.جیغ میزد ولی کوتاه. با این کارم نوک پستونهاش تقریبا 1 سانتیمتر بیرون زده بود. با زبان و دندون گاز میگرفتم و میمکیدم. ادامه دادم و ادامه دادم و شدت حرکت زبانم رو زیاد کردم. با دست محکم گرفته بودم و با فاصله فشار میدادم. شرطیش کرده بودم. ولی من خسته شده بودم. خودش این تجربه رو نداشت وقتی فاصله میانداختم خودش دستشو جلو میاورد. وقتی یه بار این کارو کرد. پیش خودم گفتم : نکنه لیدوکائین یادم بره. چه میشه کرد. اولین سکسم بود و بی برنامه. از رو تخت چرخیدم که دستم به کیف که پایین تخت بود برسه. چشمم به پارچ شربت افتاد. دستمو دراز کردم. لیوان روی میز توالت هما بود که به تخت هم خیلی نزدیک بود. برداشتمش و سه چهارمش رو از پارچ شربت که حالا روی عسلی کوچکی که بین میز و تخت بود پر کردم. پماد فراموش شد. دوباره روی کسش نشستم. از توی لیوان کمی روی سینه هاش ریختم و کاملا لیس زدم. پایینتر اومدم و نافش دنیای دیگه ای داشت. دستهاش رو از نوک انگشت میلیسیدم. از زیر بغلش نگذشتم. اسپری زده بود و خوشبو. فعالیت دست چپم رو بیشتر کردم.با دست راست زیر گردنشو گرفته بودم و با زبان میمکیدمو با دست چپ از روی شورتش کس نوازی. نمناکی رو احساس میکردم که از عرق نبود. دیگه پاهاشو از زیرم در آورده بود. بالش کوچکی داشت پیش بالشش بود. برداشتم زیر کونش گذاشتم. کونش اومد بالا. به حالت ایستاده از زانو شکسته بادست چپ پای چپشو قائم کردم. با دست راست نوازش کردم تا سر انگشتان. سکس پا رو زیاد دوست دارم واگربا زیبایی ترکیب انگشتان و ظرافت انگشت شست همراه باشه لذتش برام دو چندانه. هما از اونها بود. پاش حمام رفته و تمیز بود. وقتی دید میخوام زبون بزنم. دستشو برد عقب و از روی دسته بالا سر تخت لیوان شربتو به من داد. خودم بهش دادم ،گذاشت اونجا. از این حرکتش خیلی خوشم اومد. به طرفش رفتم روش خوابیدم و بوسه گرفتم. به چشمام نگاه کرد و گفت: وجودم برای تو ، هممو بخور. خودمو جدا کردم. لیوانو گرفتم. روی پنجه های پای چپش ریختم و به سمت زانو و کشاله ران لیسیدم همانند سگ گرسنه. پای راستش رو همینطور. حشرش داشت سر میرفت. با کف دست راستش به کسش ضربه میزد میگفت : زود باش بخورش. پاهاش رو توی بغلم گرفته بودم. از زانو روی شونه هام خم شده بودند. بادست کمرشو به سمت خودم کشیدم و شورتشو که حالا واقعا خیس شده بود بیرون کشیدم و سر جای خودم بلند شدم. ازبالا او رو میدیدم. لخت لخت لخت. ولی بسیار دیدنی بود. با دست پاهاشو بازترکردم. از اون فاصله کس صاف و تراشیدشو دیدم. پاهاشو که رها کردم سریع بلند شد نشست و در اون وضعیت من، شورتمو پایین کشید. خودم با پا خواستم پرتش کنم. ولی پام خورد به لیوان شربتی که خالی شده بود و من با پاهای ظریفش خوردم. میدونستم پایین تخت لباس زیاد روی همه. با پا شورتم و لیوان رو انداختم پایین.کیرم توی دستهاش بود. زانوهام رو شکستم تا راحت تر باشه. ازیر کیسه بیضه هام یا همون تخمهام شروع به لیس زدن کرد. وقتی زبان میکشید انگار جان و وجودم رو به دهانم میرسوند. اگر آدم توی اون لحظه جونش بالا بیاد واقعا لحظه شیرینیه.کم کم از من خواست تا دراز بکشم. حالا سر او لای دو پای من بود. کیرم رو روی صورتش میکشید. آرام آرام. با فشار به کشاله های رونهام سعی میکردم ارادمو تقویت کنم. دیگه کمرم نمیتونست قوس داشته باشه چون من برعکس حالت اول دراز کشیده بودم. فقط دستهام موهاشو میتونست بگیره. با گرفتن موهاش سرعت ساک زدنش رو که دیگه شروع کرده بود کنترل کردم. دقایق زیادی شد که ساک میزد.به خودم گفتم : بار اولی، عجب کمری داری. خودمو چشم زدم. آبم تکانی خورده بود. بلند شدم و تقریبا در حالت نشسته موهاشو گرفتم و از کیرم جدا کردم. سرشو بیشتر عقب دادم. موهاشو هرگز کشیده نشد. چون با دستم همراهی میکرد. لبمو چسبوندم و آب مذی مکیده شده در دهنشو مکیدم و زبانهامون روی هم بود.با فشار لبم بر لبش، و سرم به سرش خوابوندمش. و بی معطلی محل کونش رو روی بالش کوچیکه تنظیم کردم. با اینکه پاهام از بغل تخت پایین افتاد ولی راحت دو لب کسش رو باز کردم. بسیار صاف تراشیده بود. با جان و دل میمکیدم. با انگشت میانه دست راستم به خوبی چوچولش رو پیدا و حسابی مالیدم. نفس میزد. جیغهای کوتای میزد. با زبون ناحیه لبهای داخلیو خوب خیس کردم. در وضعیتی که داشتم با انگشت و زبان جیغشو در میاوردم. دست نوازشی به سرم کشید. بعد گونه چپم رو. دست راستش بود. زبان رو دور کردم. به دستم رسید و محکم گرفتش. کسش اونقدر لزج شده بود که با دیدنش چند بار آبم خواست بیاد ولی خودمو کنترل کردم. اون یکی دستش رو هم آورد و محکم دو دستی دستمو گرفت. یه آن که خودمم نفهمیدم چی شد گفت: بکن توش و انگشت من تا ته رفته بود توی کسش.کمی ترسیدم از پردش. بی پرده بود. چون اینبار قوس کمر او روی بالش بود سرمو بلند کرد گفت : بذار توش من اپنم. منو بکن. نگاهش التماس بود و من پر از پتانسیل سکس که هنوز تخلیه نشده بود.دیگه راه برام هموار شده بود.با یک انگشت ، دو انگشت، سه انگشت کسش رو در مینوردیدم. وقتی کاملا خیس میشد به دهنش نزدیک میکردم و او تک تک انگشتهایم رو میمکید. چند بار نزدیک کردم ولی خودم خوردم. با زبان شدت ساکم رو بیشتر کرده بودم. با نوک زبان به چوچولش ضربه میزدم. رانهاش توی دستم بودو جیغ هم میزد. تا اینکه لرزید. دو بار به شدت و یک بار با موج کمتر. از ارگاسم بود. کمی باز ادامه دادم و بعد خودم رو کاملا روش کشیدم. احساس لرزشش رو میخواستم به من هم بده گفت : باز هم میخوام. اینبار دیگه نوبت سکس مهبلی بود. چون طوری خوابیده بودم که فقط پای چپش لای پاهام بود رانش رو بین پاهام قفل کردم و به سمت بغل تخت خم شدم. از کیفم لیدوکائین رو برداشتم. وبهش دادم. اونهم بازش کرد و مقداری به کف دست راستش زد و کم کم کیرم رو با اون نوازش کرد. کاندوم در کار نبود. در حالی که میمالید گفت: کاندوم بابام هم تازه تموم شده. در حالی که کیرم در دستش بود و داشت میمالید به پهلو خوابیدیم. لب باز بهترین آغاز بود. حدود 5 دقیقه توی این وضعیت بودیم. کیرم سر شده بود. بهم گفت کمی مرطوب کننده بد نیست. بلند شدم و با نشانیی که داد از توی جعبه میز توالتش بهش دادم. کمی به کف دستش مالید. به گونه ای دراز کشیدم که وضعیت 69 مهیا بود. با دست کونش رو گرفتم و چرخوندمش. کسش روی دهنم بود و من میلیسیدم. هما کیرم رو همچنان میمالوند. حس میکردم که آب مذیم رو با نوک زبان میخوره. من کسشو با زبان به خوبی خیس کردم. و با انگشت رطوبت کسشو با آب دهنم دوبرابر. طعم سیر نشدنیی داشت. با دست راستم به کنار کپلش زدم ، بر گشت و دراز کشید. با چرخشی روش قرار گرفتم. کیرمو با دست گرفتم و چند بار سرشو به کسش مالوندم. میگفت: بذارش تو. بذارش تو. پرسیدم: مطمئنی؟ گفت: آره ، قرص خوردم. به آرامی فرستادمش. تا نیمه رد کردم دوباره در آوردم و مجددا تکرار. اینبار تا ته رفت. با وجود اینکه سر کننده زده بودم ولی هیجان بار اول منو نگرانتر کرده بود. کمی مکث کردم. تقریبا بدنم رو از بدنش جدا کردم و شروع به تلمبه زنی کردم. نرمترین و زیباترین لحظات برای من بود. کم کم دست چپم رو تکیه گاه قرار دادم و با دست راستم چوچولش رو میمالیدم. به شدت. دوباره حالاتش تکرار شد. جیغهای کوتاه، و همزمان به تلمبه زنی ادامه میدادم. خودم رو بهش نزدیکتر کردم و کاملا روش خوابیدم. ولی باز تلمبه میزدم. با مکث کوتاهی به روی خودم برش گردوندم. بلند شد نشست و با حرکت بالا و پایین و سینه کشیده رو به عقب و جلو میرفت. صدای ضربه های ناحیه کیرم با ناحیه اطراف کسش سکوت اتاق رو می شکست. کسش رو از کیرم جدا کرد و خودشو کمی عقب کشید. به سمت کیرم خم شد. فکر کردم میخواد ساک بزنه. ولی با کیر چرب من؟ ولی نه. تف داغی روش انداخت و با دست به همه کیرم رسوند. بعد بالا اومدو کیرم رو به کسش هدایت کرد.شروع به حرکت کرد و من هم چوچولش رو بی نصیب از مالش نگذاشتم. متوجه شدم حرکتش به سمت بالا فاصله مناسبی برای حرکت من هم ایجاد میکنه. برای راحتی بالش کوچیکه رو کشیدم گذاشتم زیر کمرم و حرکتم رو با حرکت کس او تنظیم کردم. پس از چند دقیقه خودش رو انداخت روی من. به پهلو چرخیدیم. لبهاشو با لبم گرفتم و بوسیدم. در حالی که دست چپم رو توی شکاف داغ کونش حرکت میدادم. گفتم: کونت برای آبیاری من مطمئنتره. گفت: آخه درد داره. گفتم : نمیذارم دردت بیاد. و بعد برگشت و من روی دشت دو تپه ای قرار گرفتم. پمادم رو برداشتم و خودم به کیرم مالیدم. زیاد شد. ولی بهتر. چاک کونش رو باز کردم. کسش از اونجا هم دیدن داشت. روی شکاف کسش گذاشتم و با فشار کمی، رفت تو. گفت: دیوونه! اون کسم. گفتم: فعلا همینو میخوام.و واقعا هم همونو میخواستم. درازکش به روی پشتش خوابیدم. کمی پاهاشو در عرض باز کرد. تا راحت تر تلمبه بزنم. در همون وضعیت دستهامو بردم زیرش و پستونهاشو گرفتم. خوشش میومد. با دو دستش که از آرنج جمع کرده بود به سینه هاش فضای بیشتری داد.نوک پستونها مرحله بعدی بود. کار تقریبا سختی بود ولی شدنی بود. گرمای کپلها به همراه نرمی و انعطاف پذیری اونها انزالم رو نزدیکتر میکرد. ولی من الهه خودم رو پیدا کرده بودم. نمیخواستم به این زودی رهاش کنم. کیرم رو در آوردم. و سرش رو که البته لزج بود فشار دادم. کمی هیجانم فروکش کرد. کیرمو گذاشتم لای چاک کونش. به سمت جلو متمایل شدم. بعد با دستهام از گردن و شونه هاش شروع به تریس( Trace ) کردم. دست میکشیدم. سرمو نزدیک گوشهاش بردم. بعد از نوازش و مکیدن در گوشی بهش گفتم : نگفته بودی اپنی.صدای خندش رو شنیدم. گفت: برای تو که بد نشد. پتانسیلم اجازه تصمیم بهم نمیداد. موهای بلندشو نوازش کردم. و بعد کمرش. تا به کپلها رسیدم. کیرم دیگه توی چاکش نبود. با دست می مالوندم. با زبان لذتش برام دوچندان شد. اینکار رو فهمیده بودم دوست داره. خودش زانوهاشو کشید زیر شکمش ولی زانوهاش زاویه دار بود بطوریکه سینه هاش کاملا روی تخت بود. کونش بالا تر سطح بدنش. کار برای من راحت بود. واقعا سپید و تمیز بود. شروع به لیسیدن کردم. سعی میکردم از چوچوله شروع کنم ولی کمی سخت بود. به سمت سوراخ کونش میومدم.یکی دو بار تف کردم و با انگشت میانه جا باز میکردم. میگفت: آیی. آی. آیی. دو پماد نزدیک دستم بود. مرطوب کننده رو برداشتمو کمی روی سوراخش زدم و با انگشت کرم ها رو پخش میکردم. به اطراف دیواره چاکش هم زدم. دیگه آماده برای پذیرایی کیرم بود. حسابی چرب شده بود. تفهام رو قبول نمیکرد. تفهام سر میخورد. با کمی فشار کونش رو پایین آوردم تا هم سطح بدنش. کیرم شق کامل بود. به خودم میبالیدم که تا اون لحظه با ادب بوده و تف نکرده. تف کردن کیر کار بدیه. لیدوکائینه نصف شده بود. بخودم گفتم: تو دیگه چقدر توی کفی. پماد خودمو مالیدم. و بعد کمی به اطراف سوراخش زدم. و کمی هم بداخل دادم. اگر مرطوب کننده نزده بودم لیدوکائین سوزش کمی ایجاد میکرد و حال اینکه دیگه سوزش نداشت. با سر کیرم تمرین ورود به سوراخ میکردم. فقط میمالوندم. فشار هم کم میدادم. ولی نمیفرستادم تو. تاخیرم برای اثر درست دارو بود. بعد کمی فرستادم. هنوز حسش نکرده بود. تا 4 سانتی متری چیزی نگفت. من هم چندین بار که فکر میکنم بالای 10 بار بود تا همون اندازه در آوردم و رد کردم. بعد بیشتر کردم.آه،آه،آیییییییییییی. شنیده میشد. خودمو مسلط کردم و شروع به تلمبه زنی. محکم کمرشو گرفته بودم. یواش یواش سرعت تلمبه زنیم رو بیشتر کردم. حالا فهمیده بودم چرا مردها کون رو با وجود انی بودنش ترجیح میدن. هم تنگه ، هم مطمئن. متوجه موهای زیبا و بلندش شدم. متمایل به جلو شدم گرفتمشون و سرشو کشیدم به طرف خودم و در همون حال تلمبه هام رو شدیدتر کردم. فقط جیغ میزد با فرکانسهای مختلف. خودشو به سمت جلو میکشید تا دردش کم بشه و این باعث شده بود پاهای جمع شدش از زیرش آزاد بشن. یک مرتبه خودشو ول کرد. کاملا روی تخت افتاد. ترسیدم از درد بیهوش شده. ولی قبل از عکس العمل من شروع به عقب و جلو کرد. وای چه لذتی داشت من میرفتم اون میومد. من به جلو او به عقب. باز هم وای. کاش الان اینجا بود. پای راستش رو کوتاه تر از پای چپش جمع کرده بود و حرکتش بهتر شده بود. من هم پاهام خوب جایگیری کرده بودند. دیگه کمرم تاب تحمل نداشت. بارها کیرم رو نصیحت کرده بودم تف نکنه. آخرین نصیحت رو کردم. در آوردمش.پاهای قشنگ و نازش رو گرفتم چرخوندم. حالا صورت زیباشو میدیدم. کشیدمش به سمت خودم. سرش کاملا روی تخت خوابید. روی سینه هاش نشستم. کیرمو لای قعر پستونهاش گذاشتم. با دستهاش کمک کرد تا پستونهاش بهم نزدیک بشن. عرصه بر کیرم تنگ شده بود و چاره ای جز فرار نداشت. جلو و عقب. به زیر پستونهاش ضربه میزدم. نفسهاش شبیه کسی شده بود که زیر دوش آب سرد رفته باشه. بد نیست امتحان کنید. کیرمو کشیدم رو به عقب و کاملا روش خوابیدم. محکم همدیگر رو گرفته بودیم. بهش نگاه میکردم. وای خدایای من! زیباتر از این دختر باز هم توی جهان هست؟ پرسیدم : آبمو میخوری؟ گفت: نه. بریز تو کسم. خونده بودم بعد از سکس مقعدی ، سکس مهبلی عفونت سازه. ولی باز هم تکرار کرد. آدم عاشق، توی سکسش هم، همه چیز رو برای معشوقش میخواد. باز تکرار کرد. تعلل میکردم. گفت: گفتم که قرص خوردم. دیگه چاره ای نبود. گذاشتم توی کسش و تلمبه زدم. طوری خودش رو به من چسبوند که کسش به تمام ناحیه شکمم چسبیده بود. کمرهامون رو بالاتر دادیم. محکم توی بغل هم. تلمبه میزدم. هما هم حرکت میکرد. آبم داشت تمام وجودم رو شعله ورتر میکرد و شعله های وجودم مثل کوره ای پر از آتش که درشو بسته باشن راه فرار پیدا میکرد. به صورت مهربونش نگاه کردم و یه لحظه دیدم خندید. و آخ کوتاهی گفت و ناخنهاشو به کمرم بیشتر فرو کرد. البته ناخنهاش بلند نبودند. دیگه آمپرم پرید و آبم هم به کسش پمپاژ شد ولی نه کامل. هیجاناتم داشت تخلیه میشد. حس کردم تخلیه شدم. کیرم رو کشیدم بیرون. پایین کیرمو گرفتم که با تکونش سیکل تخلیه رو کامل کنم که کیرم پمپ دیگه ای زد ولی جهش نداشت. کیرم با قطرات آخر آبم خیس شد. هما که موقع پمپاژ سرشو بالا آورده بود که لب بهم بدیم. کیرم رو میدید. و آب آخر رو هم دیده بود. هوسی شده بود. با دست کپلهای کونم رو به سمت خودش کشید. گفت: آب میخوام. رفتم جلو و تا گردنش جلو رفتم و شروع به لیسدن آبم از روی کیرم کرد ولی خیلی کوتاه و به اندازه تمیز شدن کیرم بود. دیگه حال ادامه دادن نداشتم. من که در زمان ساک آخر پای چپمو به سمت خودم آورده بودم بعد از ساک آخر آروم آروم پیشش به پهلو دراز کشیدم. لرز معمولی منو گرفت. فکر کردم هما هم کمی لرزید. دست راستم زیر سرش بود. هما توی بغلم. دست چپم رو به پایین تخت از سمت خودم حرکت دادم. بدنم هم کمی چرخید. از شانسی که آوردم اون پایین پیراهن هما بود. آوردم و کشیدم روی تن هر دوتامون. کلمات کوتاهی به هم میگفتیم که سرشار از رضایتمون بود. هر دو ارگاسم شده بودیم. دلم میخواست تا صبح با هما بخوابم ولی همش به خودم میگفتم : بلند شو برو خونه مهمونی کافیه. ساعت نمیدونستم چنده. و نفهمیدم که چقدر خوابیدیم. البته خواب کامل نبود. در خواب و بیداری هم حرفهای کوتاه میزدیم. از کیر و کس هم میگفتیم. صدای باز و بسته شدن دری ما رو به خودمون آورد. از جا پریدیم بیرون تخت. خدا رو شکر باز هم صدای پنجره بود. باد پاییزی شدید تر شده بود. تند تند لباسهامون رو میپوشیدیم. همه با هم قاطی شده بود. از سر شوخی شورتمو کرد پاش. بهش گفتم: بده به من اذیت نکن دیرم شد. لباسهامونو پوشیدیم. و من آماده رفتن. ساعتم سر میز کامپیوترش بود. قبل از بستن نگاه کردم. ساعت یازده و تقریبا چهل دقیقه بود. نگاه کردم به کامپیوتر نصب ایکس پی در مرحله دوم منتظر تنظیمات کاربر بود. گفتم: بقیه اش رو بلدی ؟ گفت: از اولش هم بلد بودم. وسایلم رو برداشتم و به سمت هال رفتم. پرسیدم: بابا مامانت نمیان ؟ گفت: وقتی میرن پارتی چهار یا پنج صبح میان. پرسیدم : عروسی یا پارتی؟ گفت: وقتی ما رو نمیبرن یعنی میرن پارتی.( باباش پولدار بود و این کار بعید نبود.) یه لحظه یاد اپن بودنش افتادم. اون موقع جای گفتنش نبود. گفتم: از مهمونی امشب واقعا ممنونم. گفت: خواهش میکنم استاد! از پشتش بسته کوچکی که به اندازه جعبه مقوایی ساعت مچی که کادو شده بود در آورد. وقتی اومدم توی هال ، هما دیرتر و پشت سر من اومد. کادوئی رو داد به من و گفت: قابل شما رو نداره ،امیدوارم باز، این طرفها بیایید. تو ذهنم فکر رفتن بودم تا اون موقع شب ماشین پیدا کنم. اصلا به فکر آژانس هم نبودم. هما هم چیزی نگفت. هما تا دم در اصلی با من اومد. گفتم: از امیر جون هم خداحافظی کن. گفت : باشه، بای عزیزم. هوا سرد بود و بادی. تا سر خیابون زیاد راه نبود ولی کوچشون تاریک بود. رسیدم سر خیابون. ماشین نبود. گفتم قدم زنان برم تا به اولین میدان برسم. یکی دو تا موتوری دیوونه که فکر میکنم مست هم بودند به سرعت از کنارم رد شدند. مجبور شدم برم توی پیاده رو. خیابون روشن بود ولی باز هم تاریکی مسلط بود. توی راه به اپن بودن هما فکر میکردم. یکدفعه یاد حرف آخرش افتادم. چرا گفت: امیدوارم باز، این طرفها بیایید. باز همون شک لعنتی سراغم اومد. کادوئی رو از جیب پالتوم در آوردم. در شهر ما هوا اونقدر سرده که مردم از وسط پاییز لباس زمستونی میپوشن. کاغذ کادوش رو پاره کردم. جعبه زیبا و گل و بوته داری داشت. درشو باز کردم. با تعجب دیدم یک کاندومه استفاده شدست. این ور اون ورش کردم چیزه خاصی ندیدم. انداختمش دور. من به اونا بدی نکرده بودم که حالا اونا بخوان اینطوری با نقشه از پیش تعیین شده تلافی کنند. متوجه کاغذ کوچکی که زیر کاندوم توی جعبه بود شدم. در آوردمش. بازش کردم. صدای ماشینی از دور هم منو به سمت خیابون کشید. در حالیکه سعی میکردم در اون نور کم، نوشته روی کاغذ رو بخونم به خیابون نزدیک شدم. دیدم روی کاغذ نوشته: به جمع ما اچ آی وی ها خوش اومدی. از این جمله سرم گیج رفت. جوی آب زیر پام بین پیاده رو و خیابون رو ندیدم و افتادم. اونشب باد، بارانزا بود و توی اون لحظه هم بارون نم نم میبارید. وقتی افتادم فقط نم بارون رو روی گونه هام حس کردم. قطرات بیشتر و بیشتر شد. چشمم رو باز کردم مادرم رو دیدم. پرسیدم: چه طوری اومدی اینجا؟ لیوان آب رو روی سرم خالی کرد. گفت: بلند شو!بسه دیگه، ساعت یازدهه. هنوز هوای مهمونی باهاته. بعد، از اتاقم رفت. تازه به خودم اومده بودم. شورتم از آب منی خیس شده بود. رفتم حموم. صبحانه فقط چای تلخ خوردم. مادرم زیر زبونمو کشید. مقدماتش فراهم شد و توی هفته بعدش جشن نامزدیمون بود. خاطره منو خوندید ولی خواهشا توی نظراتتون بجای کسشعر گفتن به من حدس بزنید از کجای خاطره من در خواب بود. مرسی. همتونو میبوسم. و یاد جمله ای معروف به خیر که میگه: شب شراب نیرزد به بامداد خمار. پایان

4 نظرات:

ناشناس گفت...

امير جان آخرش رو نفهميديم چي شد يه توضيح ميدي بيزحمت ؟
راستي داستانش واقعي بود ؟

ناشناس گفت...

داستان قشنگي بود دمت گرم.
فقط ما هم اخرش رو نگرفتيم چي شد ؟
امير جون اگه ميدوني يه توضيح ميدي؟

amirsexi گفت...

Salam dostan.hame in dastan be akharesh bod.mishe intor tafsir kard ke dokhtare HIV khodesho vasile residan be agha moalem kard.mersi

amirsexi گفت...

Salam dostan.hame in dastan be akharesh bod.mishe intor tafsir kard ke dokhtare HIV khodesho vasile residan be agha moalem kard.mersi